خودم .خودت .دگر هیچ.

با خودم میگویم تمرین کن برای زیستن. تنها زیستن. تمرین کن که آنها که هستند نیستند . تمرین کن که صبح وقتی نور خورشید میتابد و تو از خواب بر میخیزی صدای هیچ کس را انتظار نکشی و هیچکس منتظر صدای تو نباشد . تمرین کن یاد بگیری وقتی توی کوچه یا پیاده رو رد میشوی حس نکنی انسانهایی که از کنارت رد میشوند یا تو را میشناسند یا تو آنها را.تمرین کن که وقتی غمی در دلت نشسته هیچ کس را نخواهی که تسکین غمت باشد و یا بخواهی که غمت را کنار بزند . تمرین کن که تنهایی  ویژگی خاصی نیست . نه بد است  و نه خوب. تمرین کن که شب که به انتها میرسد خودت و سکوت خانه ات سرشار از لذت حضور شادی بیکرانیست که هیچکس را توان لمس و ادراک آنرا نیست. تمرین کن که در سخت ترین فراز و نشیب ها هیچگاه چشم به راه انسانی نباشی  تا یاری رساند .تمرین کن که بدانی این سایه روی دیوار مال جسم خودت هست و مهم نیست اگر شبیه وجود یک انسان هست .تمرین کن به سکوت, به لب فروبستن و در خود نگریستن. تا به دنبال گوشی برای شنیدن و دلی برای رازداری نباشی. تمرین کن که نه تشویق کسی شادت سازد و نه تحقیر ناکسی مایهء غمت باشد . تمرین کن که از چایی خودت در تنهایی لذت ببری . از قدم زدن در پیاده روها در پاییز وقتی که خودت هستی و برگهایی که زیر پاهایت صدا میزنند تورا لذت ببری و در آن لحظه ها مجبور نیستی برای خوشایند دیگری هی مثل خر سر تکان بدهی و یا گاه تایید چرندیات دیگری را بکنی . و آنگاه که بادهای اسفند خبر از بهار میدهند  خوب تمرین کن , که مثل درختی در بیشه زاری هستی که باید از رویش خودت آنقدر به وجد بیایی که جوانه بزنی , شکوفه بدهی و برویی . تمرین کن که وقتی بال پرواز خویش را باز میکنی سوار امواج باد هستی و نیازی نه به نگریستن به پرنده ایی دیگر داری و نه نیازی به نگریستن به پشت سر که مبادا آن یکی از پریدن جاماند . تمرین کن که تنهایی دنیایی است بزرگتر از دنیایی که در آن بزرگ شدی , و چون بزرگتر است برای همین فکر میکنی جای تو آنجا نیست. هر زمان که بخواهیی میتوانی باز گردی از آن عظمت؛ پس بگذار لمس عظمت تنهایی را دریابی و با آن یکی شوی , آنگاه خواهی دید آنقدرها هم که میگویند دنیای وحشتناکی نیست. تجربه اش را از این زوایه یک بار داشته باشیم بد نیست.

24 بهمن 91

/ 49 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی صداقت

Escape گريز Feel no pain, but my life ain't easy دردي حس نمي كنم ،اما زندگيم آسان نيست I know I'm my best friend مي دانم بهترين دوستم خودم هستم No one cares, but I'm so much stronger كسي اهميت نمي دهد اما من بسيار نيرومندم I'll fight until the end تا آخرين نفس نبرد ميكنم To escape from the true false world براي گريز از اين دنياي راست پر از دروغ Undamaged destiny سرنوشت دست نخورده(نيامده) Can't get caught in the endless circle اسير اين داريره بي پايان نخواهم شد Ring of stupidity حلقه حماقت

هادی صداقت

Out of my own, out to be free رفتن به راه خود ،رفتن به سوي آزادي One with my mind, they just can't see يگانه(همراه)با ذهن خود،آنها نميتوانند ببينند No need to hear things that they say بي نياز به شنيدن گفته هاي آنها Life is for my own to live my own way زندگي از آن من است ،تا زندگي كنم به شيوه خودم Rape my mind and destroy my feelings به ذهنم تجاوز مي كنيد و احساساتم را نابد مي كنيد Don't tell my what to do به من نگوئيد چگونه بايد كارم را انجام دهم I don't care now, 'cause I'm on my side ديگر اهميت نمي دهم ،جانب خودم را دارم And I can see through you من درونتان را مي بينم Feed my brain with your so called standards با به اصطلاح معيار هاي خود مغزم را پر مي كنيد Who says that I ain't right كه ميگويد كه من اشتباه مي كنم؟

هادی صداقت

Break away from your common fashion گسستن از راه و رسمهاي مرسوم در ميانتان See through your blurry sight پي بردن به ديدگاههاي تيره و تارتان Out of my own, out to be free رفتن به راه خود ،رفتن به سوي آزادي One with my mind, they just can't see يگانه(همراه)با ذهن خود،آنها نميتوانند ببينند No need to hear things that they say بي نياز به شنيدن گفته هاي آنها Life is for my own to live my own way

هادی صداقت

زندگي از آن من است ،تا زندگي كنم به شيوه خودم See they try to bring the hammer down مي بيني مي كوشند كه چكش را پائين آورند No damn chains can hold me to the ground هيچ زنجير لعنتي نمي تواند مرا پائين نگاه دارد Life is for my own to live my own way زندگي از آن من است تا ،آن را به شيوه خود زندگي كنم

هادی صداقت

شب چو در بستم و مست از مي ‌نابش كردم ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم ديدي آن ت‍ُرك ختا دشمن جان بود مرا؟ گرچه عمري به خطا دوست خطابش كردم منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم

هادی صداقت

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشي در دلش افكندم و آبش كردم غرق خون بود و نمی م‍ُرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم دل كه خونابه غم بود و جگر‌گوشه درد بر سر آتشِ جور‌ِ تو كبابش كردم زندگي كردنِ من م‍ُردنِ تدريجي بود آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم "محمد فرخی یزدی"

هادی صداقت

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون تو زندگیم چقد غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی میگم من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم امشب از اون شباس که من دوباره دیوونه بشم تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم امشب از اون شباس که من دلم می خواد داد بزنم تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم از این همه دربه دری تو قلب من قیامته چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته از این همه در به دری به لب رسیده جون من به داد من نمی رسه خدای آسمون من معین

هادی صداقت

آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی او خـــوانـــــدی لاغـــیــــر یکی را هم او خواندی هم غیر یکی نه او خوانــدی نه غـــیـــر او ... آن خط سوم منــــم آن خط سوم منـــــــــــم............. مرا بـخـوان مرا بـخـوان ای سخن تو سحر عام ای هـمـه سهـل و ممـتـنع ای تو نهایت کلام تنگ شد عرصه سخن ای نفست گـره گشـا مرا به مـعـنا برسـان پیـش تـر از سـخـن بیــا مرا بـخـوان مرا بـخـوان کـه خـط سـوم تـو ام گمـشــده در عـرصـه خویـش از ابـدم یا ازلم مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـی ام بر لب تشنه گیج و مات جان به سر از تشنگی ام

هادی صداقت

ای تو همیـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـیده ام اســیـر لـعـنـتـم هـنــوز یــا بـه خـــدا رسـیده ام چرا هر آنچه ســاخـتـم یـکـی یـکـی خــراب شـد چرا حــدیـث بــودنــم ســـوال بـــی جــواب شـد قفل مـعما شـده ام کلـیـد آن به دسـت کـیـسـت ای که مـرا نوشـته ای نـخوانـده ماندنم ز چیست مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـی ام بر لب تشنه گیج و مات جان به سر از تشنگی ام ای تو همیـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـیده ام اســیـر لـعـنـتـم هـنــوز یــا بـه خـــدا رسـیده ام چرا هر آنچه ســاخـتـم یـکـی یـکـی خــراب شـد چرا حــدیـث بــودنــم ســـوال بـــی جــواب شـد قفل مـعما شـده ام کلـیـد آن به دسـت کـیـسـت .. . ؟ شکیلا

هادی صداقت

[گل][گل][خداحافظ][گل][گل]