دفتر اول (از نوشته های قدیمی)

می خواهم چیزی بنویسم که وقتی به انتها رسید خودم را فراموش کنم .یک جور مستی با نوشتن , یک شور از خود بی خود شدن با نوشتن . با حرفهایی که سالهاست جسته و گریخته گفته ام , یا به ذهنم رسیده و یا از نوشته ایی دیگر برداشت کرده ام . ریشه هایش در چیست و یا از چیست , شرح مفصلی مطلبد که حتی در حوصلهء نوشتن خودم هم فعلا نیست شاید روزی کامل تر شود و شاید روزی هم اصلا خط بطلانی بر همه کشیده شود .در حالی که خود نیز دروغگویی از این دروغگویانم, شاید!

در مزرعه ایی دور دست درکنار شهری دور مردمانی بودند که بندهء اربابی بوده ودر مزرعه ایی دور از شهر و تمدن به سر می بردند . ساده , اما در عین حال ویژگی هایی داشتند خوب و یا بد . ارباب می دانست که روزی فرا خواهد رسید که این بندگانش باید به شهر , آن ریشهء اصلی و مبداء خود باز گردند پس تصمیم گرفت که دوره ایی را با قوانین متفاوت با کار در آن مزرعه و متفاوت با آدابی که این بندگانش با آنها خو کرده بودند , تنظیم کند تاآنها این دوره را طبق ضوابط جدید سپری کنند . تا بتوانند زمانی که می روند به مبداء خود غریب و وا افتاده از تمدن شهر نباشند . و آداب شهر و لذتهایش و زندگی در آن شهر برایشان دشوار و درد آور نباشد . زبانشان برای آنها گنگ نباشد و کلمات و اشارات و دیدگاههای آنها بر بندگانش غریب و نامآنوس نباشد . چه تعداد جمعیت آن شهر آنقدر کلان هست که این تعداد اگر هم بخواهند نمی توانند کانونی با فرهنگ کویری و مزرعه ایی که در آن بودند برای خود بسازند . گذشته از اینکه نظم و ترتیب و کار تعریفی دیگر در آن مزرعه داشت و در شهر تعریف دیگر . ارباب نمی توانست به زبان گنگ و ساده ء این بندگان که شمار کلماتشان به صد هم نمی رسید مفاهیم موجود در شهر , مراتب وجود در شهر و شرایط موجود در شهر را برای آنها شرح دهد و به آنها بیاموزاند .پس تصمیم بر این گرفت که برنامه ایی تدوین کند و آموزشهایی و کار کردن را در مزرعه برای بندگانش با اسلوب و قوائدی متفاوت با آنچه تا دیروز اجرا می کردند برای آنها تکلیف سازد . تا پله پله و قدم به قدم تا زمان فرا رسیدن بازگشت به مبداء اصلی این بندگان آنها آماده و توان پذیرش واقعیتهای جهان جدید را داشته باشند و توان پذیرفته شدن توسط مردم شهر را داشته باشند .این شد که ارباب شروع به تدوین نمود و قوانینی را که تدوین می کرد به یکی از بندگان خویش که از پختگی روحی و صداقت و یادگیری بیشتر برخوردار بود ابتدا می آموخت و خود نیز در کنار بندگانش به آنها کمک می کرد .از نظم در کار کردن گرفته تا با اداب شهر غذا خوردن و چه را خوردن و چه چیز را ناخوردن گرفته , تا یاد دادن زبان و کلماتی که در شهر به کار می آمد . البته در این بین بندگانی هم از بندگانش بودند که وعدهء برگشت را به شهر با چنان تمدن و شرایطی محال می دانستند و نمی توانستند باور کنند که اصل و ریشهء آنها در چنان شهری است و همیشه با  شک و تردید به آموزه ها و نکاتی که باید رعایت می کردند نگاه کرده و گاه نیز همه را بازیچه ایی از سوی ارباب می پنداشتند . ارباب می دید و می شنید و می دانست تمام آنچه را که در بین بندگان مزرعه رخ می دهد پس در دوره های مختلف سعی می کرد تا خودِ افراد از شک به در آیند و با یقین آموزه های لازم را در یابند و حتی گاه در فردی که توان و استعداد روبرو شدن با چنان واقعیتی را می دید , کسی از شهر را فرا می خواند تا تردید ِ او به عقین بدل شود و این فرصت ها را از دست ندهد .  

زمان دوران یادگیری و تغییر و تبدیل به سر می آمد و فرصت کوتاه میشد و زمانی رسید که که این بندگان می بایست ترک مزرعه کنند و به شهر و موطن اصلی خود بازگردند .اینجا که رسید کسانی که که ارباب را باور کرده و آموزه هایش را پایبند  بودند و جهد و تلاش در اجرای قوانین ارباب داشتند ناگهان خود را در شهری بزرگ با هوایی دلپذیر نعمتهایی فراوان و غذاهایی متفاوت و انسانهایی مثل خود اما با تفکرات و اندیشه هایی والا دیدند . که البته به لطف قوانین و آموزش های ارباب نه برقراری ارتباط با مردم شهر برایشان سخت بود نه نشست و برخاست با آنها  و نه آدابشان برایشان غریب می نمود و نه زندگی در ان محیط ,چه اینکه سالها ارباب  وعده ء این شهر و این و فرهنگ و این دنیا را داده بود و امروز خود را در آن می دیدند . خود را جزیی از آنها می دیدند و در واقع انگار به خانهء اصلی خود برگشته بودند . هر روز روز نوعی بود و هر شب شبی تازه . لذتها تعریفی وصف ناشدنی داشتند و کسانی که در شهر می زیستند انگار که سالهاست با آنها دمخور هستند . به شکلی که انگار خود ریشه در این شهر دارند و واقعا هم داشتند . اما آن بندگانی که سرسری و با شک و تردید و شوخی آموزه های ارباب را دست کم گرفته و مقررات او را پوچ و بی معنی می پنداشتند , شهر برایشان چون جهنمی بود . نه می توانستند با کسی ارتباط برقرار کنند . نه می توانستند زبان مردم شهر را درک کنند و نه می توانستند از مواهبی که بود بهره مند شوند .و هر روز آنها درد آور و هر شب آنها به امید همان صحرا و مزرعه و افسوس تکرار می شد و هر بامداد با شروع روزی دیگر انگار عذابشان تکرار می شد .

.........

پیر مردی در راهی ساده  می رفت , در مسیر راه دو نفر را دید که سر غذای ظهر با هم اختلاف دارند . به آنها نزدیک شد. خواست از غذای خود بدهد اما می دانست که در ورای کوهی  بلند که در آن نزدیکی بود به هر تازه واردی بهترین غذاها را از مرغ بریان گرفته تا کباب بره به رایگان هدیه می کنند .پس تصمیم گرفت که دست کم آنها را به آنجا هدایت کند. پرسید بر سر چه مشاجره می کنید ؟ گفتند غذای ظهر خویش . پرسید چیست ؟ گفتند نان و پنیر , غذای هر روز, و همیشه هم کم می آید . گفت از کجا این غذا  نصیب شما می شود ؟ گفتند نمی دانیم, پیرمرد غذای دیگری را از آنها خواست که نام ببرند باز نام نان و پنیر را بردند و باز نام غذای دیگری را  خواست, وباز همان نان و پنیر. و آن دو مانده بودند مگر غذایی هم جز نان پنیر می تواند وجود داشته باشد؟. پیر مرد که دید این دو نفر جز نان و پنیر غذایی نمی شناسند و توصیف غذایی بهتر و متفاوت سخت و تقریبا غیر عملی است . به آنها گفت:در پس کوهی که فرا رویتان است آنقدر نان و پنیر هست که هر چه بخورید تمام نمی شود و هر چه بخواهید تازه و لذیذ است . نه کس با آن با شما مشاجره ایی می کند و نه کس شما را از ان محروم می سازد . نانش تازه و گرم است و پنیرش خوش طعم و لذیذ . نه مانند نان خشکیده و پنیر بی رنگ و بوی شما . فقط کافی است برای رسیدن به نان پنیر لذیذ و فراوان  به پشت این کوه در امتداد این جاده بروید .

...........

تا زشتی نباشد زیبایی معنا ندارد . تا شب نباشد روز معنا ندارد . تا درد نباشد سلامتی بی معناست و تا گرسنگی نباشد سیری بی مفهوم است تا تنهایی نباشد وصال گنگ است . تا سرما نباشد گرما بی هویت است و تا مرگ نباشد زندگی وجود ندارد .

...............

بندگی کردن . بنده یعنی بند بودن در بند کسی یا چیزی بودن عابد کسی است که بندگی می کند . عبادت یعنی بندگی کردن . عبادت یعنی به جا آوردن حق بندگی  یک فرد یا چیز یا یک مفهوم .بی دلیل نیست که توحید در بندگی اصل است . بی دلیل نیست که وحدانیت در عبادت یک اصل است . چرا که در توحید عملی تنها با بندگی یک خالق فرد می تواند عبودیت خود را نشان دهد . نه به معبود که به خودش و نه امتحان به معبود پس بدهد که خودش خود را بشناسد . شاید این همان چیزی است که گفته می شود مومن حتی خوابش و هر کارش عبادت است . بندگی حق است . چرا که جز یک معبود و یک خالق کس دیگر نمی بیند و نمی شناسد . چقدر قشنگ در کلمهء فارسی عبد" بنده "معنای عبادت برای ما بیان شده است و من دیر این نکته را گرفتم .

...........

ما فکر می کنیم نانی که به دست می آوریم دسترنج خود ماست . پولی که به دست می آوریم نیازی که بر آورده می شود . اما گاه اگر از زاویه ایی دیگر نگاه کنیم هم بد نیست . پدر و مادری که از روی محبت در ازای کاری کوچک و بی اهمیت که خودشان به راحتی می توانند انجام دهند پاداش بزرگ به کودک خود می دهند . کودک ذوق می کند , خوشحال می شود و در عالم خودش و پیش کودکان دیگر قیافه می گیرد که خودم به دست آوردم . خودم فلان کار را برای مامان و بابا انجام دادم و مثلا دو تا بشقاب را پاک کردم و حالا اینهم دستمزدم هست . از دیدِ و من و شما شاید فکر این کودک خنده دار باشد . اما شاید در جهان هستی و در زندگیِ کلی هم کارهایی که ما می کنیم فقط بهانه ایی باشند تا مزدی بگیریم پاداشی بگیریم .  و ما هم از نظر ادراک واقعیتِ علت و معلولی آنچه داریم و هستیم و به دست می آوریم در حد همان کودک سه چها ر ساله فهم و ادراک داشته باشیم و شاید زمانی که از نظر روحی و معرفتی رشد کنیم , به دیدگاه گذشتهء خود خواهیم خندید . همانگونه که الان به کودکی و رفتار محبت آمیز بزرگتری یا پدر و مادر در قبال کار کوچکی می خندیم . شاید این رابطهء علت و معلولی در بین اعمال امروز ما و آنچه که به نام اجر و ثواب و یا مزد و نتیجهء اعمال هست به طوری از طرف خالق هستی منظم شده که ما به سمت و سویی که او می خواهد هدایت شویم ؟

.........................

جهان هستی را فقط با 5 حس آنهم هر حس در محدوده ایی ناقص ما ادراک می کنیم و در برابر این ادراک ناقص خود قضاوت می کنیم .تصمیم گیری می کنیم و زندگی خود را تغییر مسیر می دهیم . اگر همین پنج حس ما قوی تر بود , یا مثلا حسی ورای این 5 حس داشتیم که ابعاد دیگر وجود را هم ادراک می کردیم مسلما برداشتمان از محیط و آدمها فرق می کرد و در نهایت تصمیم گیریهایمان و طرز زندگیمان نیز متفاوت می بود . اما این دلیل می شود که ادراکات خود را به این 5 حس ناقص محدود کنیم؟ علم صور دیگر وجود انرژی و امواج الکترومغناطیسی وانبساط  و انقباض زمان وفضا را به ما ثابت کرده است . پس چگونه شک نکنیم که شاید صورتی دیگر از ادراک و یا بهتر گفت صورت دیگری از احساس محیط اطراف و خویش وجود نخواهد داشت ؟ ما چه تفاوت با یک پروانه داریم ؟

........................

پروانه در ابتدا یک کرم است فقط رنگ سبز را می بیند . فقط چند سانتی متر جابجا می شود و هر رنگی جز سبز را سیاه می بیند . نه از شهد گل چیزی بلد است و نه از پرواز و نه از تولید مثل و شناخت اطراف و رنگها و گلها . اما پس از دگردیسی چشم پروانه رنگ گلها را تشخیص می دهد . شهد گلها غذایش می شو د و  تا فاصله های زیاد می تواند پرواز کند . دیگر حتی برگ گیاه غذایش نیست و نه حتی ظاهرش شبیه قبل از دگر دیسیش نیست . شاید ما هم  باید دگر دیسی روحیی داشته باشیم و هنوز اکثریت در همان مرحله کرمی هستیم . با این تفاون که 99 درصد ما دل از برگهای سبز نمی کنند تا به پیلهء تکامل و دگر دیسی بروند و در همان مرحلهء اول الباقی عمر خود را طی می کنند .

.................

 

13 تیر 90-ادامه دارد ....

/ 1 نظر / 12 بازدید
shiva

ghashang minevisi