دلم برای پیله تنهاییم تنگ شده است.

هر کی بهم می رسه و میگه فلان کار رو بکن میگم کار دارم . نمیرسم . اما خودم میدونم دروغ میگم . اصلا کاری ندارم . یعنی راستشو بخواهید نمیدونم اصلا کاری هست که من انجام بدم ؟خیلی وقتها با خودم که میشینم میبینم فقط از بزرگ شدن یه شناسنامه مال سی ,چهل سال قبل دارم و یه بدن که فرسوده و فرتوت شده. البته این نگاه خودمه . حقیقتش گاهی هم حس میکنم هنوز 18 سالمه . فقط جلو آیینه که میرم میبینم که نه , این چهره مال یه پسر 18 ساله نیست . کمی بزرگتره . و اگر بخوام لبخند بزنم به آیینه ,ردیف ناهمگون دندانهایم که زار میزنند از خرابی و سیاهی عین یه دهان مشت خورده پر خون میریزند  بیرون. هنوز بچه بودم , انگار همین دیروز بود ,البته دیروز این وقت سر کار بودم اما باز گذشته زنده تر و جاندار تر از زمان حال برایم جلوه دارد . از همان کودکی نمیدانم چرا من خواندن  یاد گرفتم؟ همه از خواندن و نوشتن خوششان میاید . من چندان دلخوشی ندارم . همین خواندن ونوشتن بود که مرا به اینجا کشاند . به این نقطه . به ته یک بن بست و ته یک اتاق وته یک سری افکار درهم وقیقاج وگم . دلمان خوش است که گاه می نویسیم , باز هم که التماس می کنیم خوانده نمی شویم . باز خدا خیر بدهد این مردم کشور مارا ,می دانند که وقتشان را صرف چه کنند که دو ریال ارزش داشته باشد . برای همین است که دیگر نه کتابی خوانده می شود ونه کتاب درست وحسابی نوشته می شود .البته بماند که خود من هم نی دانم اصلا کتاب درست وحسابی هم در تمدن  آدم موجود دارد! از همان موقع که دبستان بودم به دنبال میراث انقلاب , کتابهای جورواجور بود که فقط در دسترس بود وحتی کتابخانه مسجد محله مان هم هنوز پاکسازی نشده بود . کتابخانه مسجدی که کتاب اشعار فروغ توی آن کتابخانه باشد ,از اخوان ثالث و داستایوفسکی , در کنار کتابهای مذهبی و غیره ... .خاطرم نیست دقیق – راستش را بخواهید همه چیز خاطرم هست فقط برای مبهم بودن نوشته می گویم خاطرم نیست- چطور شد که من که در یک طبقه کارگر جامعه به دنیا آمدم , اینطوری مدتی دلمشغولیم کتاب بود .خدا را شکر می کنم که ترک کردم کتابها را وهمه را به زاویه گرد خوردن ریختم . اما  قدر مسلم من که از یک طبقه کارگر جامعه برخاستم طبعا باید چنین مسیرهایی در زندگی طی می کردم . الف – یاباید عشق جبهه و جنگ و بسیج آنقدر در وجودم جان می گرفت که الان دست کم در سپاهی , یا بسیجی یا نهاد نظامی وامنیتی می بودم . یا اگر دو سه سال بزرگتر بودم الان زیر تل خاک خفته وشهید شده بودم. یا عشق ولایتی بودم حسابی !واز آن برادران بسیجی ناب ومخلص, با خلوص 99 درصدی می شدم !و الان در زندگی فردی خود نیز یک همسر چادری از آن مدل که او نیز تمام ذوق وشوقش پاکی وحلال وحرام زندگیش هست وروز جمعه نماز جماعت رفتن و روز قدس شعار سردادن وبزرگ کردن کودکانش برای دفاع از اسلام ناب شیعه علوی –شاید هم صفوی نمی دانم –ومن با چهره ایی که هر سال سه ماه روزه می گیرد , با چهره ایی تکیده و لاغر اما همیشه حاضر در مسجد محل وبسیج محل کار , خود را وقف اسلام می دید م و آرزوی یک عملیات انتحاری علیه صهیونیستها را در ذهن مرور می کردم .ب- یا با توجه به خاستگاه طبقاتی خود , گرایشات چپ تندرویی بر میگزیدم و وارد خط مبارزات می شدم , البته احتمال این کم بود چرا که خانوداه مذهبی بود ومن هم دقیقا در دوران جنگ دبستان میرفتم ودیگر گروههای چپ چندان نفوذ ومحبوبیتی نداشتند تا بچه کارگری را جذب افکار وعقاید خود کنند و خانواده هم بیشتر گرایشات انقلابی ومذهبیشان پر رنگ بود تا گرایشات ضد سرمایه داری وضد طبقاتی شان . ج- یا باید یک بچه درس خوان قرص و محکم می شدم ,و عین خر توی فرمولهای جبر  ومثلثات خود م را خفه می کردم وبه مرور دانشگاه وبعد یک رشته دانشگاهی تا برسم به جایی که خودم را از طبقه ام دور کنم و رنگ طبقه کارگر بودن را از خود وخانوداه ام دور کنم .والان در حالی که هم یکی به نعل می زدم یکی به میخ , یا متخصصی شده بود م در پزشکی, یا استاد دانشگاهی یا محققی در حد متوسط که در عین رعایت مذهب سنتی تنها انگیزه اش از کودکی رستن از بند طبقه ایی بود ه است که در آن بزرگ شده بود . د- یا هم باری به هر جهت در کوچه ومحل مثل خیلی دیگر از همسالان بزرگ می شدم .وشاید یک معتاد سابقه دار , ویا نهایت یه خرده فروش مواد , که حسرت خور فرصتهاست وهر گاه که ماه محرم می شد خط اول سینه زنی بود م وزنجیر زنی .و شاید هم الان با مصرف زیاد مواد مرده بود م. به هر حال اغلب قشر کارگر و بچه های طبقه کارگر همدوره نسل من در همین چند شاخه کلی خلاصه می شدند .ی- و شاید فقط به سنت طبقه ام پای بند بوده ونهایت من نیز تداوم دهنده طبقه کارگر اما مطابق امروزه میشدم!

اما هیچکدام راه من نشد .از همان کودکی آفت کتاب به جانم افتاد و خود را از کوچه ها جمع کردم و برای فرار از تبعیض ها وتفاوتها ودردهایی که جسم کودکانه ام را و روح کودکانه ام را می آزرد ,به اکسیر کتاب وتنهایی رو آوردم. اکسیری که بیشتر از آنکه درمان دردها شود مسکن دردها بود , وتوهم اینکه چیزی حالیم می شود را در روح زخم دیده من ایجاد می کرد . و حس اینکه در واقع با تحقیق دین را می جویم وبا تحقیق راه نجات را دنبال می کنم , شده بود توهم من. توهم یک کودک از طبقه کارگر . واین توهم سالها با من ماند . آنقدر که بدون چرا گفتن مذهب سنتی را نپذیرفتم وخود در کتابها دنبال واقعیتها و امثال عدل اسلامی ومفاهیم انسانی اسلامی بودم .و آنچنان ذهنم از دین ومذهب پاک نشد که دیگر دغدغه ام نشود .واین روند سالها ادامه داشت , حتی تا زمانی که آتشم تند تر شد وخط صوفی گری وعرفان در پیش گرفتم وبا خود می اندیشیدم که این بهترین مسیر است . اما آنهم مسکنی شاید بیشتر نبود .کج دار ومریض طی شد سالها . آنقدر در توهمات طی شدم وطی شد زمان , که نفهمیدم سالها چگونه گذشت .لابلای همه این افکار بود کتابهایی که به دیگر دستمایه های نویسندگان سرکی می زد ومن می خواندم .از روانشناسی وروانکاوری تاریخ وادبیات....در عالم خودم فیگور شبه روشنفکرانه می گرفتم وفکر می کردم که برای خود کسی هستم .غافل از اینکه حتی نمی توانستم نمره خودم را که در سالی اشتباه وارد کارنامه شده بود درست کنم .عین گاری شکسته چرخهای عمرم چرخید, فارغ از دنیای اطرافم , فارغ از نیازهای روحی وجسمیم .انگار در یک حباب خود ساخته , که نه , در یک پیله خود ساخته زمان عمرم طی میشد .آنقدر از جامعه دور بود م که نه لباسم نه حرف زدنم شبیه دیگران بود .اصلا شباهتی نداشت . یک جور تضاد هچل هفت ساخته شده بودم. عین هیولای فرانکشتاین . فیگور روشنفرانه گرفتن با چند کتاب , فیگور زهد گرایانه با ظاهری درهم و ژولیده , فیگور انسانی مدرن با عکس مظاهر سنت عمل کردن و فیکور عارفانه با نمازهای نافله و شب و ذکر و دعا . غافل از تن خویش , نیازهای روح خویش , جسم در حال پوسیدن خویش . سالها گذشت نمیدانم تا به کی این قصه ادامه داشت . اما تا خاطرم هست میدانم هر جا حقم را میخوردند یا با بی تفاوتی زهد گرایانه , یا با بی تفاوتی شبه روشنفکرانه, یا با ظاهری که میتوانم اما میلی به موفقیت در دنیا ندارم , بر ناتواناییهایم سرپوش میگذاشتم . و با جملات و روایات و گاه آیاتی در هر زمانی سستی و ضعف خود را توجیه میکردم . قصه به این کوتاهیی نیست . همه اش را سربسته مینویسم . همانطور که سالها خودم را سانسور کردم .همانطور که سالها خودم را لای کاغذها عین ساندویچ پیچیدم تا واقعیت را نبینم , تا داغ های دلم تازه نشود ,گذشت و گذشت . اما دردها نیز هر کدام آستانه ایی دارد . من مدتی است که فهمیده ام عجب حماقتی , چه اوج خریتی به خرج دادم تا خودم را از نعمت خوب زیستن و زندگی کردن و دست کم بر آورده کردن نیازهای روحی و جسمی , محروم کردم . ...مدتی میگذرد شاید یکی دوسالی هست که توی این گودال جدید افتادم یا شاید از گودال بیرون آمده ام . اما تنها چیزی که می بینم فرصتهای سوخته است . اطلاعات و دانشهای پراکنده است که به دیناری نمی ارزد و یک جسم در حال پوسیدن و از هم پاشیدن هست که این روح آسیب دیده را در خود جا داده است . عین افلیجی خود را مدتی بر زمین کشیده ام تا از این گودال که سالها درونش بودم دور شوم . اما هر چه زمان میگذرد و هر انسانی که مرا میبیند انگار که داغ تمام کج فکریها و کج اندیشها  را بر پیشانیم میخواند ,و در اولین نگاه فراموش می شوم . چرا که غرورم را هم به پای این گودال فنا کردم و حتی عزت نفسم را. شبها به کابوس های تار نفس میکشم و روزها به دشنامهای تند خویش بر جان خویش . و در حالی که نه زبان مردم را می فهمم و نه دنیایشان را میشناسم و نه دغدغه ها و شادیهایشان برایم معنایی دارد , هاج و واج تنها نظاره گرم . گاه فقط به دنبال رد پایی خودم را چند متری این سو آن سو می کشم. و باز شب میرسد و باز انگار تمام ثانیه های عمر از پیش چشمانم طی میشود و باز انگار داغ دردها, چه آنان که جامعه بر من نهاده است , چه آنان که با اشتباهات خود بر خویش نهاده ام بیشتر میشود . در تاریکی شب به هر سمت نگاه میکنم گودالی که از آن بیرون امده ام را نمی یابم. دلم برای پیله تنهایی خودم تنگ شده است . دلم برای تمام باورهایی که میدانم چندان درست نبودند ولی دست کم مرا همانند کودکی برای ساعتی آرامش میدادند تنگ شده است . دلم برای آن حس کسی بودن , آن حس وجود داشتن , حتی به قدر ذره غبار جاده ها تنگ شده است . در ته گودالی که خود در آن سالها خود را از ادمیان و تمدن و تجدد دور نگه داشته بودم , دست کم خبری از جهان اطراف نداشتم. این شاید بدتر از تمام اشتباهاتم بود که خواستم از دیگر اشتباهات خود را نجات بدهم . گاهی در اشتباه خود زیستن و با ایمان به اشتباه خود زیستن و مردن بهتر از فهمیدن این است که در حماقت محض زیستم. خسته ام .و شاید این چند خط ,حس این کلمه خسته بودن مرا به آنان که نمیخوانند بفهماند . محتاج فهمیدنم . چرا که در نافهمی خویش خود را گم کردم و هنوز تاب میخورم عین برگها دست باد پاییزی.

بیست مهر 1391

/ 2 نظر / 14 بازدید
آزاده کیان

کاملا حرفتو میفهمم. خودمم تو همین حال و روزم. نمیتونم هیچ خواسته قدرتمندی داشته باشم که منو به سویی هدایت کنه. یه زمانی خیلی تحصیل برام ارزشمند بود. فکر می کردم دانشگاه جای فوق العاده ایه. ولی فقط آه و افسوس نصیبم کرد....باقی چیزها هم رنگی برام نداره. ذهنم به شدت مغشوش و درهم برهمه. خواسته هام آنی و پوچ شده. زودهم از همه چی دچار دلزدگی میشم. و سالهای جوونیم مثل برق و باد طی میشه.... به شدت هم بی احساس شدم. سر شدم کامل. انگار هرروز به قلبم داروی بیحشی تزریق میکنن....

هادی صداقت

زندگی زیباست زندگی آتشکهی دیرنده پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست