شعری دیگر (از نوشته های قدیمی)

گاه که دیر می شود نوشتنت

دلهره بر می دارد این دلم

 گاه که تشنه می شوم

 ذهن ذلال می طلبم

توی حریر چند کلام

توی شمیم زمزمه های با دوام 

پچ پچ ساده ایست برای تو

چند کلام ساده ردیف کن

عادت خواندم نمیرود ز سر

 بازی من کلام توست 

گرچه غبار گشته ام

با سایه همنشین شدم

لیک مگو که ابله ام

نیک خودم بدین واقفم

سایه و اصل بودنم جز ثمر خیال نیست

اصل بهانه است

که کم به دست می دهی مرا

تا که بماندم بودنی

برزخ من حصار خشک این نسیم هاست

رود که نه جوی که نه قطره ء آب هم نصیب نیست

گرچه چرند بافم و خنده زنم به حال خویش

بازی ِزندگیست این همه شکستگی

9خرداد89

/ 0 نظر / 17 بازدید