16 تیر 1391

هیچ تصمیمی ندارم . از تصمیم گرفتن منصرف شدم به کل . در همه زمینه . حتی از تصمیم تصمیم نگرفتن . میخوام باز یه راه قدیمی رو پیش بگیرم . راه بی بازگشتی که مدتی منو از خلق دور کرد . البته بگم الانم از خلق دورم , اما علاقه به ارتباط با خلق و روابط با مردم هست . می خوام به کل در شهر زندگی کنم اما با کسی دمخور و همساز نشم . چطوری بگم . فکرم تو این مدت یه زاویه جدید دیده که اون می گه ادمها فقط بازیچه همند . ادمها هستند تا از خود فرار کنیم . ادمها دوستها و خانواده و همکار و ...همه فقط برای این هستند که از خود بگریزیم . از خودی که برامون غریبه هست. زمانی می گفتم تو شناخت ادمها ادم می تونه خودشو بشناسه . اما الان می بینم تو شناخت ادمها دلبستگی ایجاد میشه, وابستگی, عشق ,نفرت, کینه, حسادت, غم ,شادی , و...و همه اینها می تونه روح ادمها رو نوسانت شدیدی بده . جوری که یادش بره برای چی دنبال کسی می گرده؟ برای چی دوست داره با ادمها دمخور و همساز بشه. خلاصه ادمها موجودات غریبی اند . تلاش می کنند به هم برسند و قتی به هم میرسند تلاش می کنند از هم فرار کنند  . وهمیشه با نقاب پیش میرند . انگار بازیچه خیمه شب بازی افرینشیم. بچه های دو سه ساله ایی که داریم زیادی جدی میگیریم بودنمونو .بودنی که شاید تنها توهمی بیشتر نباشه. بودنی که چندان تفاوت خاصی با افکار یه ذهن , ادم ساخته شده تو ذهن من و شما نداره. بعد برای این فکر و این تصویر که رو کاغذ میاریم نقشایی قایل میشیم . بعد برایش داستان میسازیم . بعد برایش زندگی میسازیم . بعد خودمون برایش هدف میسازیم .بعد همینطور برای تفریح ممکنه چند تا چاله چوله هم برایش بسازیم ... ممکنه چند تا نیاز بسازیم که اگه نباشه اون تصویر ذهنی از بین خواهد رفت ... همینطور باهاش بازی می کنیم ... بعد اونقدر اون نقاشی رو جدی میگیریم که اگه کسی ازمون گرفت سرش دعوا می کنیم قهر می کنیم , زد و خورد می کنیم .... ممکنه تو بُعد بزرگتر حتی سرش بجنگیم . مقدس میشه .. الوهیت پیدا میکنه ...کم کم خودمون تو نقاشی خودمون محو میشیم .. خودمون هم میریم توش . میریم تو ذهنی که برای تفریح, دنیایی توش ساخته بودیم گم میشیم . واقعیتها فکر ما می شوند . نه فکرهای ما واقعیتهای ما میشوند . جهان خارج میشه فرع و جهان داخل میشه اصل .. قصه به اینجا ختم نمیشود . نیرو گرفتنمون ,انگیزه پیدا کردنمون, تلاشامون , خلاصه همه زندگی ما میشود تصاویر ... میگذره تا تصاویر ما با واقعیتهای اطراف تضاد پیدا میکنه. به هم میریزیم . شاکی خدا و افرینش او میشیم. از همه شاکی میشیم. یقه همه رو میگیریم...بگذریم همه اینها از کجا سرچشمه میگیره؟ از اونجایی که باور نداریم تنهایی قسمتی از وجود ماست و تنها بودن حتی در عین شراکت زندگی باز باید وجود داشته باشه. تنهایی چندان بد نیست . بد تعبیر شده . بد تعریف شده. و ما هم که تو این تعبیرات و تعریفات بزرگ شدیم , اسیر این تعبیرات و تعریفاتیم .....بیخیال

16 تیر 1391

/ 2 نظر / 8 بازدید
leyli

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]تا بحال نویسنده بی اعاب ندیدم ولی در کل کار خوبیه خودتو خالی میکنی اورین

leyli

اعاب نه اعصاب[نیشخند] سوتی بود دیگه