مست که می شوم یادم میاید که چقدر تفاوتها هست .که چقدر شستشو دادند ذهنم را ,ذهن همه را و چقدر حالم از این بودن , آن بودن به هم می خورد . تمام وجودم کاش استفراغ می شد و از حلقم بیرون میریخت .حتی مغزم .

...زحمت نکشید خواندن ندارد این خطوط .اینها ترکیبات درهمند که ادم واژه نام نهاده اش. همه فریب خویش هست .اینها سرگیجه های یک سردرد بی معناست . نه شعر است و نه داستان . نه قصه نه ترانه . بگذرید که زمان سالهاست تمام شده است .

...زحمت نکش هیچ چیز را به بند واژه نمی توان کشید . حتی نام خودت را . بگذار بی قضاوت بگذرد زمان دراز که به لحظه ایی کوتاه قیچی می شود .

ب  ج :هیچگاه یادم نمی رود که روزی رویاها داشتم و امروز تنها با نداشته ها سر می کنم .

18 مرداد 90

/ 1 نظر / 12 بازدید
فاضله

خیلی دلتنگم. خیلی. لعنت می فرستم آدمهایی را که تنهایی را دوباره به روزم آوردند.