یک نوشته از برتولت برشت.......

عادت به نقل حرف دیگران ندارم اما این نوشته قابل تامل هست :

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای کی پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند، با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند،
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند،
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند،
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد.
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند.
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد،
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند،
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه میساختند
وبه آنها یاد میدادند
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهیها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند
که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میآیید
اگر کوسه ها ادم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند،
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند.
همراه نمایش، آهنگهای مسحور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند.
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت
زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود!


- برتولت برشت


/ 3 نظر / 70 بازدید
هادی صداقت

یک عمر فقط فاصله سازی کردند خط های عمود را موازی کردند از روی سیاه جاده ها فهمیدم با زندگی من و تو بازی کردند

هادی صداقت

YALAN Geri döndüren gördün mü geçmişi Boşa soldurdun o nazlı gençliği Bir avuç toprak için yor kendini Dünyada ölümden başkası yalan Yalan başkası yalan Dünyada ölümden başkası yalan Zaman kendine benzetmez herkes Hesapsız açar baharlar pembeyi Açmadığın dalda sözün geçer mi Dünyada ölümden başkası yalan Sitem etme haberi yok dağların Gözlerini ellerinle bağladın Faydası yok geç kalınmış fidanın Dünyada ölümden başkası yalan YALAN YALAN YALAN

هادی صداقت

عادت به نقل قول از خودم ندارم[نیشخند]اما یکی از نوشته ای کوتاه خودمو واستون میذارم پشت سر سایه ای تاریک , روبرو تصویری مبهم در آیینه ای شکسته ,تکیه گاه نقطه ای معلق که فقط هپروتیان با اصالت در آن نفس میزنند , نگاهها در عمق چهره ای مایوس ناباورانه عزای آسمان را جشن میگیرند و با تردید گذر نسیم های زود گذر را بدرقه میکنند گویی دیدار آخرین است در لحظه واپسین جاده زندگی را جز به دره راهی نیست و سقوط تنها جاذبه ای است که عابر خسته را به سوی خود میکشد اما لب پرتگاه بند های تردید آرزوی نیستی را به صلیب میکشند واهمه ای گنگ سکوی پرتاب را میشکند و پل های پایان فرو میریزد این است که رهگذر تنها دوباره با روی کریه زنگی کنار می آید اما همچنان در گیر و دار بودن یا نبودن سرگردان است........