........

هیچ چیز بدتر از این نیست که واقف بشوی , که آنچه از جهان خارج ادراک می کنی با آنچه وجود دارد متفاوت است.وتصویری که از جهان خارج در ذهنت داری با واقعیت هستی متفاوت است .هیچ چیز شاید سخت تر ازین باور نباشد که آنچه فکر می کردی در طی عمرت تو انجام داده , تو عامل نبوده ایی .تو تصمیم گیرنده نبوده . هیچ انسانی نه حتی پدر و مادر هم تصمیم گیرنده نبوده اند .و نه حتی قدرتهایی که یک کشور و یا یک دنیا را اداره می کنند . چطور بگویم ؟وقتی نگاه ریز به هر موجودی می اندازی در نهایت به مرز انرژی و ماده می رسی . به چند ذره بنیادی , که در تمام عناصر تشکیل دهنده ء هستی و شاید آنچه ما نیستی می نامیم که آن نیز جزیی از هستی است , تماما از چند ذره ساده تشکیل شده اند .تنها تفاوت عناصر آرایش و تعداد و نقش آنهاست که بر عهده دارند .جهانی که پیرامون من است , پیرامون شماست , همه فقط از چند ذره مشابه , اما با آرایشهای مختلف که عناصر مختلف را می سازند .مثل تفاوت الماس و گرافیت , که هر دو از کربن هستند با آرایش اتمی متفاوت. پس تمام من و در و دیوار و درخت و هستی و غیره تنها از چند ذره که شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند شکل گرفته اییم.و جالب اینجاست که در تمام حالات ارایش این ذرات, جنبش در نفس وجودی آنها قرار دارد و جالبتر اینکه ما به خود حق می دهیم که برخی را جاندار و برخی را بی جان بنامیم , برخی را ذیشعور و برخی را فاقد شعور بنامیم . و جالبتر اینکه ما به خود حق می دهیم که خود سرور مخلوقات و الباقی را کهتر از خود بدانیم و جالب اینکه بر این پایه نیز سخت پافشاری می کنیم. حتی در حیطهء موجوداتی که زنده خطاب می کنیم که سهل است , در حیطهء انسانها نیز آنها را دسته بندی کرده و برخی را با فرهنگ بی فرهنگ با مذهب و دین بی دین و کافر متمدن و یا عقب مانده  بدوی بخوانیم . وجالب است که در بعد انسانی که نگاه می کنیم تنها گونه ایی هستیم که دشمن طبیعت و چرخه های آن می باشیم .بهتر بگویم, آفت طبیعت شده اییم .نه به خاطر ذات بشری که به خاطر افکار خاص وعقاید خاص که خود را محق بر این دخالتها می دانیم. بگذریم. و در حیطهء همان زندگی اجتماعی انسانی وقتی دقیق می شویم می بینیم افکار و عقاید ما با نفس هستی تقریبا در تضاد و یا هیچ سودی به نفس هستی نداشته, در حالی که جهان و هستی و نیستی( که شاید باید کلمهء بهتری برای دومی ساخت؟)که ما هم جزیی از این خلقت عظیم با  شتراکات در ماهیت وجودی خود هستیم, تنها تفاوتها در همان نقشه و آرایش وجودی ماست و بس , می بینیم که کل حرکت جامعه بر اساس نیازهای همین ارگانیسم حرکت  کند در جهت امن و امنیت و آرامش وجود است و هر جا که در جهت تفکرات و عقاید و افکار که زاییده ء مغز انسان است حرکت کرده اییم جنگها و خونریزی ها و کشتار ها و فقر و فلاکت بر دیگر وخود انسانها وارد شده است!من نمی دانم چه درست است یا چه نادرست , قضاوت نمی کنم - که انسان همه ادعاست و قضاوت کردن.اما شاید این تنوع آرایش ذرات و شکل گیری وجود به اشکال گوناگون و اطوار مختلف حتما طبق نظمی است که ادراک آن بر ما نامعلوم وپنهان است , لیکن نفس حرکت و زندگی بشری هم بر این منوال که می گذرد تحت همان نیرو می باشد, چه نام دارد یا چه بنامیم نمی دانم ؟اما قدر مسلم بسیار واژه ها هست  که باید از نو تعریف شوند و از نو معنی شوند تا شاید دست کم بشود در این باب سخن گفت . آنچه که بسیار کسان نیز گفته اند گنگ و نامعلوم .

من – که شاید این "من" نیز اصلا واژه مناسبی نباشد مثل اینکه یک سلول عصبی در جسم یک موجود ادعای منیت و واحد بودن از کل داشته باشد در حالی که خود گنگ و ابلهانه جزیی از یک دستگاه جسم موجود است!بگذریم. من نتیجه نمی گیرم ,که در توان این کار نیستم ونه در آن حد, اما می دانم که شاید آن جنبش در دل هر ذره بنیادی خود جوشش نیرویی خاص از خالق هستی و نیستی باشد ,که شاید فعلا بتوانیم همان کلمه "عشق"را برایش به کار ببریم .

واژه هامان ناقص . زبانمان گنگ, ادراکمان تار و ادعاهایمان تا عرش ! بگذریم .

12مرداد90

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 5 نظر / 144 بازدید
zohre

سلام . من اومدم . با تبريك ماه رمضان و يه پيشنهاد . تو اين گرما و با زبان روزه براي خريد بيرون نريد . من يه بازار اينترنتي درجه يك رو بهتون معرفي ميكنم . سري بهش بزنين و مطمئن باشين پشيمون نميشين . www.1bazar.net

فاضله

حق با تو بود. می بایست می خوابیدم. اما چیزی خوابم را آشفته کرده است. در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام با آن گیسهای سیاه وزوز پریشانشان. کاش تنها نبودم. فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید؟ کاش تنها نبودی. آن وقت می توانستم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند بخندم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند. می دانی؟ انگار چرخ فلک سوارم. انگار دقایقی مرا می برد. انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم. مرا ببخش. ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت؟ می شنوی؟ انگار صدای شیون می آید.... حسین پناهی. + داشتم چند صفحه ای از حسین پناهی می خواندم به این شعر رسیدم به تو فکر می کردم. +دلم تنگ است به اندازه ی همه ی بی کسی های دنیا. +کاش صدایت گیجی مست کننده به من می داد. +کاش.

فاضله

حق با تو بود. می بایست می خوابیدم. اما چیزی خوابم را آشفته کرده است. در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام با آن گیسهای سیاه وزوز پریشانشان. کاش تنها نبودم. فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید؟ کاش تنها نبودی. آن وقت می توانستم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند بخندم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند. می دانی؟ انگار چرخ فلک سوارم. انگار دقایقی مرا می برد. انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم. مرا ببخش. ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت؟ می شنوی؟ انگار صدای شیون می آید.... حسین پناهی. + داشتم چند صفحه ای از حسین پناهی می خواندم به این شعر رسیدم به تو فکر می کردم. +دلم تنگ است به اندازه ی همه ی بی کسی های دنیا. +کاش صدایت گیجی مست کننده به من می داد. +کاش.

gole_tanha

عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يكدگر ويرانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم نخستين نعره مستانه را اموش آندم بر لب پيمانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون ، مستانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده پارع پاره در كف زاهد نمايان سبحه صد دانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو آواره و ديوانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عز

gole_tanha

اگر من جاي او بودم بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من به جاي او چو بودم يكنفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد