دست نوشته های یک کودک1( از نوشته های قدیمی)

امشب  تا فردا هیچ خبری نیست .. گربه ..نه بچه گربه روی درخت مو  زار می زند . من زیر درخت ایستادم تا او را بگیرم . سرم بالا است و به او نگاه می کنم, بچه گربه وحشت کرده از این موجود دو پا با آن دهان هاج و واج خودش .. برگی از درخت توی صورتم می افتد ..چشمانم تیره و تار می شوند , تا دوباره چشمانم را باز می کنم تو میدان موانع تو گرمای کویر های ایران دارم سینه خیز می روم , عینکم خاک گرفته و در حالی که مراقبم به زمین نیفتد سیمهای خاردار بی معنی در بالای سرم اجازهء بلند شدن نمی دهند ؛ صدای عربدهءیک گروهبان توی آفتاب  به زحمت می رسد ؛ توی ان همه هیا هو ها و سر و صداهای دیگر هم گروهانی هایم.

بلند می شوم هنوز تا صبح خیلی مانده است , شاید فردا تغییری توی زندگی بدهم؟! خودم هم نمی دانم هنوز توی این خرداد امتحانات باقی مانده ... امتحانات چهارم و رهایی ما از این سیستم وزارت آموزش و ...قالب گیری ها.اما دیگر صدای خرداد صدای تعطیلی نیست ,صدای یک واقعیت است , صدایی که می گوید شاید این عمر و این روزها که رفتند باز نگرددو من ناباورانه توی بهت و حیرت گنگ , کنار رودخانه لب یک پله نشستم و آب آلوده و چرکینی که در رودخانهء مرده رود جاری است را نگاه می کنم ؛ ماهی های کوچکی که مردند روی سطح آب شناورند و خوراک کلاغ های فرصت طلب می شوند و آن سو تر صدای عربده های دو جوان که به قول خودشان  شاید چهچه می زنند؛  صدای کر کننده ایی است و مرا هم همراه پرندان فراری می دهند .

به دنبال جایی برای فرودم , زیر پا را نگاه می کنم جایی نیست گرمای تابستان خفه کننده است برق قطع نیست اما کولر خراب است , خانه خالی است , و هیچ حضوری نیست , تنها یادهایی که همراه با خاطراتی نشخوار می شوند , ته یک کوچه ء یک متری خانه ایی که به درد هیچ بساز بفروشی نمی خورد و محله ایی که جز ارواح زنده و مرده در آن کس دیگری نیست .

یک عنکبوت دیگر از کنار دیواری که تختم هست بالا می رود با کف دست روی دیوار له اش می کنم , این دومین شکار امروز بود .روی غبار و خاک کف اتاق می روم تا چایی برای خودم بریزم , دسته لیوانم به اندازه یک نخود پریده جوری باید در دست بگیرم تا دستم را نبرد ..قوری تا درش پر چایی است ! تنها میراثی که برایم باقی مانده , قوری چایی و کتریی که همیشه  ودر همه حال خود پر از چایی است , شاید سالها چایی درست کردن پدرم او را عادت داده و دیگر بی او هم همیشه اماده است , حتی در خانه ایی غریب با میراث خواری فرتوت که به دنیا نیامده ودنیا نادیده کنج  تاریکی را برگزیده.

هیاهوی کوچه طعم چای را در دهانم کز می کند انگار یک مشت خاک خوردم , نه انگار واقعیت دارد نفسم بالا نمیاید, شاید ته یک گودالم و مشت مشت خاک روی سرم می ریزند , می خواهم فریاد بزنم:"بابا ..لا مذهب ها من مسلمونم اینطوری یه مسلمون رو دفن می کنند ؟" که می بینم صدای خنده ء بی معنی چند بچه بلند می شود و خاک نمدار با صدفهایی سفید در هم آمیخته روی صورتم هست و با دست می توانم همه را پس بزنم , صدای شلپ شلپ آب آرامشی می دهد و می توانم نفس بکشم.

با خودم می خندم و بلند می شوم تا به دنبال بقیه بچه ها بدوم...وای فردا صبح را چه کنم که باز باید بروم سر کار  انگار پی گیوتین  باید رفت هنوز  توی یک رویا شنا می کنم نه ثانیه ها را صدا می کنم که صدای فریاد ی به گوش می رسد انگار از آسمان آدم می بارد , نه تنها 70-80 کیلو گوشت و پوست و استخوان است و صدای دیگری در گوشم : "پِسِر حجی ی ی...."و من توی دلم :"پسر حجی خودتی و جد و آبادت .." و آرام چشمانم را می بندم شاید فردا صبح وقتی تازه ده ساله شدم بتوانم چشمهایم را دوباره باز کنم.

2008/7/5

/ 4 نظر / 20 بازدید
shiva

ghashang minevisi movafagh bashi

leyli

نوشته های قدیمیت مستقیم تو لوزالمعدم[نیشخند]