یک مهر 91

تو اوج خستگی مینویسم . انگار که سرم از شدت سنگینی به اندازه یک کیسه سیمان 50 کیلویی شده است. تو اوج خستگی و باور اینکه راه چقدر دشوار است می نویسم . نوک دندان خرابم آنقدر تیز است که زبانم را هم به چالش انداخته است ... و کاش میشد گاه همانند سایه با نور گم شد . نمیدانم . هنوز آسمانها آبی است؟ نمی دانم چرا ابرها در آسمان پیدا نیست. نمی دانم چرا ادم بزرگ میشود . چرا ادمها بزرگ میشوند اما عقلهایشان همانقدر در حد یک کودک شیرخوار باقیست. نمی دانم چرا من فکر میکنم همش در اشتباهم؟چرا همش در سایه ها راه میروم؟ چرا شبها و سکوتشان را دوست دارم . چرا تنهایی  را می ستایم و مامن  گرمیست , هرچند نامانوس است . نمی دانم چرا دارم بیکار می کنم خودم را ؟ چرا از شغلم خودم را دور می کنم . چرا امید به یک معجزه بسته ام که حتی خستگی را از تنم دور کند؟ نمیدانم چرا این حجم توخالی روحم چون بادکنکی همیشه سوار بادهاست . نه نسیم بهاری نه باد صبایی....که به دست بادهای تند و طوفانی دریاهای کویریست. دریاهایی که آبشان ریگزار است . خاکشان شوره زار و ماهیانشان اسکلتهای نیم بند پوسیده است. نمی دانم و می دانم طلب دانستن من تنها یک بازی بچگانه است ... آنگاه که صدای صد خنده و قهقهه بر کلماتم جاری می شود و مرا همچو دیوانه ایی خنگ نظاره می کنند , آنها که نام مخاطب بر خود نهاده اند ... از سلام و علیک کردن های تکراری , از احوال پرسیهای تو خالی , از لبخندهای پوشالی  و... که همه همانند ادای مترسکهای یک خیمه شب بازیست خسته ام . گاه حسرت کوه مرا می کشد . گاه حسرت کویر . و گاه حسرت در شهر زیستن ... میان همه و هیچ گیرم و همانند یک ادم منگ و گیج تاب میخورم . پشت چراغ سبز زندگی صدای بوقهای ممتد دیگر ماشینها مرا به خود وامی دارد و یادم می افتد که هنوز به کنج خانه که از آن خسته ام نرسیده ام. هنوز به کنج سالهایم نرسیده ام . دلم گاه در سکوت با فریاد هوار می کشد : خدا یا گناه من چیست؟ خدایا مرا دریاب , خدایا منم بنده ات هستم مرا به خود وامگذار تا درون چاه دوباره بیوفتم .... و هزار خدایا گفتن دیگر ... و تاب می خورد سرم . مثل چرخش چرخهای ماشینم که انگار نمیدانند برای چه چیز در حرکت دوار خود منگند . مرا فراموش کن ای خود خسته ...شاید فردا خود را باز شناسی در تن یک درخت گردوی تنها در کنار جویی آب .. یا شاید یک شاهین پیر بر فراز یک کبوده شیرازی که بر نخاله های خانه های خلق نگاه می کند . ..و با خود اهنگ ساده ایی را سوت می زند . انگار که بسیار دلخوش است .

یک مهر 1391

/ 0 نظر / 7 بازدید