...........(از نوشته های قدیمی)

به اندرون  شهری فرو شدم . آسمان حالیی بود .جابجایش بنده ء نازی بود . هر طرف می گشتم خنده در گوشم بود .سوی هر صورتی می گردیدم لبخند ساده و آبیی بود .خانه ها کوچک بود .کوچه ها باریک. شهر آرامشی نرمین داشت .گامها سبک و عالی بود .شهر پر بود از آدمها اما, تنه ایی از تن ِ دیگری ضربه نمی خورد .شهر ساکت و غوغایی بود .نرمشی توی پیچش  هر کوچه ایی. رنگ قرمز جز بر گلهای ِ باغچه ها و بوستانها جای دیگر نبود و بر تن گلوَش آدمها .رنگ سبزی بود ,نه از سبزِ لجنی ,یا که سبزِ کبود . سبز سبزی که نفس می کشید حتی در نور یک نئون.آسمانش آبی و نه آبیِ کبود .و سیاهی در شهر, جز در پیچش خطاط در نقش و نگار کاشی ها , جای دیگر دیده نشد .لحن تندی نداشت ویا صوت سنگینی که حکم تیری بدهد, یا که بر نیمکت آهنی کودکی را میخکوب کند دیده نشد .هیچ چراغ راهنمایی نبود ونه حتی تابلو راهنمایی. همه می دانستند , همه راهنمایی بودند .هیچ ,انگار که این خاک نبود ,و نه مسجد که طلب کنی حاجات خودت . یا که خواهی بشویی گناهان خودت و نه کلیسایی که نمایندهء خدایی در آن باشد, یا که جایی تا بکوشی برسی بالاتر از دیگران  بر خالق خویش .خدا خانه در آن شهر نداشت . خالق شهر خداوندی بود که در دلها شان بود .هیچکس شعر نمی خواند که شعاری بشود بر هر زبانی بی تفکر در هر مکانی . شعر ها جاری بودند, پای درختان سبز. و کتابی خوانده نمی شد که به رویا پناهی باشد . کس به رویا نیازی نداشت , هیچ تعجیلی در کار نبود و ضربان نرم وآرام شهر , سالها بود که مردم را می داشت, یا که مردم نبض آرامی را ساخته بودند در آن وادی متروک تربیت امثال ِ من . نمی دانم کجا نامش بود, اما خوب یادم هست که واژه "من" بی معنی بودو......... و غریبی چون من فقط حیران می شد که هست چنین جایی؟ یا که این هم خواب است؟ یا که از اوج این بی خوابی هاست که اینهارا می بینم؟

25اردی بهشت 90  

/ 0 نظر / 12 بازدید