من هیچ حسی ندارم چرا که یک سنگم.

مرا به خواندن فرا می خوانی؟ مرا به نوشتن فرامی خوانی؟ مرا به چه فرا می خوانی, آنگاه که دارم تمام ستونهای پوسیدهء ذهنم را یکی یکی بر می دارم . آنگاه که ملات بین تمام آجرهای دیوارهای اطرافم را با ناخن می تراشم تا یکی یکی دیوارها را از هم فرو بپاشم و به در باز اتاق نگاه نکنم؟ و به پنجرهء گشوده که خدا سر می خورد روی تابش انوار نور به درون, را نادیده بگیرم . و بهانه می کنم که آدم توهمی است ساخته ذهن بیمار گونه ارگانیسمی درهم لولیده از ترکیبات بی معنی معدنی و آلی؟نمی دانم . نه دلم می خواهد ونه دلم نمی خواهد . نه دوست دارم و نه دوست ندارم .نه درد را می فهمم و نه لذت را درک می کنم .نه ضجر را می شناسم ونه شادی را , ونه آدمها را ونه خودم را و نه حتی چرندیات خودم را . دلم ...دل کجا بود که پر باشد؟ذهنم ....واژه ایی ندارم تا بگویم کجای وجودم حس می کند که ,حماقت هم واژه هست و خیانت هم واژه . توی باتلاق خودم خوشم توی خلوت خودم سیرم . با باکتریهایی که جسمم را می پوسانند و به من می خندند . با فرسایشی که از گذر باد و باران و سرما و گرما حاصل  می شود لذت می برم و در عظمتی که تازه دارم می شناسم, دیو درونم با من سازگار شده است . شده ام "شرک "و واقعا شرک . فریاد خفه شده در گلو در حنجره جر خورده از دردهای ناگفته ایی که امروز همه اسباب خنده ام هستند و دیگر دل به دیوار اتاق هم نمی بندم . دل به این فر فر فن خراب کاپیوتر هم نمی بندم . دیگر به صدای مورچه ها هنگام نجوای زمین نیز شاید گوش ندهم . شاید وقتی ذره ایی بودم ویا هستم و یا تازه بعدا خواهم شد , رخدادی رخ دهد که مرا باد سوار بر قاصدکی هموار با خود ببرد تا صحرای محشر, تا عرش , که نقاشی با قلموی بی رنگ خود آنرا اول آبی کرده و بعد سیاه سیاه. تا اول همه فریب نیلگونیش را بخورند و بعد همه گم شوند در تاریکیش. هیچ وقت تا این حد حس نکرده بودم که هستم . بودنی از جنس غبار سرگردانی که توی چشم کودکی می رود و اشک را به گونه کودک جاری می کند . اما چه سود از نوشتن این اوهام و افکار , شاید تنها تخلیه ذهن درهم و لهیده ایی باشد!شاید از سر خوشی زیاده از حد و حس درد ناکشیدهء وجودم باشد؟ شاید از نهایت سلامت جسم سالمم باشد که روح فندقی مرا با خود یدک می کشد؟ و شاید تنها آب در هاون کوبیدن است . آنگاه که صدای زنگ می آید و من تنها به سوی گوشی نگاه می کنم و در تردید گم شده ام و از ترس خودم دست و پایم گره خورده است . یا انگاه که نیمه شب یواشکی از حضور آن من دیگر فضولم باید در پستوی ذهنم آدمها را بازسازی کنم .حرفها را , خنده ها را , گلایه ها را , شکایت ها را, ناسزاهارا, و هزاران بازخوردهای مثبت یا منفی یا برعکس ؛ چرا که معیار خوب و بد از دستم در رفته است . مقیاس ها را گم کرده ام . نه ناخواسته ,که خود عمدا همه را به رودخانهء خشکیده شهرمان ریختم تا لای ریگزار ها لگدکوب خنده های مستانه آدمها شوند و من اینجا با خودم ته مانده ام را کبریت بزنم و دود کنم و یا با قند داغ و داغ توی لیوان بزرگ فورت بکشم........بگذرید

27آبان 90 آخرشب

/ 1 نظر / 21 بازدید
آزاده

سلام رفیق قدیمی..... باز همه پست ها رو پاک می کنی و .... باز از اول می نویسی و ... عکاس شدی حسابی!