میان زمین وهوا گیر کرده ام .

امروز هم مثل صدها روز دیگر آغاز شد .با چندین برنامه برای انجام , در حالی که خودت نیز میدانی هیچ کاری نخواهی کرد . یک مشت کاغذ سوال که جواب هنوز ننوشته ام وباید به محل کارم ببرم . سوالاتی که همه هرچند مفید است اما بازی فرمالیته ایی ایست که مسئول اموزش محل کارمان مشخص کرده و باید بیلان کاریش بالا برود .یک کوه کارتن خالی برای اسباب کشی خواهر مستاجرم که کسی نیست کمکش کند و دست تنهاست .و حتی حس اینکه کارتونهای خالی را برایش ببرم هم ندارم . یک دو ریف دندان که زار می زنند و دندانپزشک می خواهند و من به امید نمی دانم فریبشان می دهم .چند نامه اداری با تاریخ 4 ماه قبل که برای کارم تا کنون باید پیگیری می شد و هنوز تا نخورده وصاف و آفتاب مهتاب ندیده لای یک سر رسید جا خوش کرده اند .یک وعده که داده ام وبد قول شده ام که برای کار میایم و هنوز نرفتم . یک درد مزمن کور وگنگی که در ستون فقراتم از بی حرکتی بسیار حس می کنم . یک عمده فروشی که قرار است , یا قرار بود بروم کمی لوازم مورد نیاز را عمده ایی بخر م . یک لیوان چایی که منتظر نوشیده شدن است ویخ ماسیده روی میزم .وپدرم , پیرمردی که صبح که می شود در خلاف جهت تابش خورشید روی مبلی که با بالش اضافی گودی تهش را گرفته می نشیند وتسبیه را میشمارد یا ذکر می گوید ! مادر هم کنج اتاق دیگری پس از آنکه چند ظرف را شسته با زحمت دراز کشیده .گاه صدای گوشی تلفن خانمان زنگ می خورد . گاه صدای کبوترانم که در زیر زمین در اتاقی رو به حیاط به اسارت گرفته ام به گوش می رسد . گاه صدای سگ همسایه مان که توی یک اپارتامن فسقلی یک سگ تزیینی نژاد نمیدانم چی دارد نیز به گوش می رسد .بیچاره آن سگ آنقدر نژادش انگار دستکاری شده که صدای همه چیز از حنجره اش در میاید الا صدای واق واق یک سگ .آدم خواب هم که می رود در خواب هم آرامت نمی گذارند .این افکار را می گویم . با خود می گویم بروم امروز زمین را هر جور هست بفروشم دست کم آنقدر هست که بشود با آن کاری کرد .یا دست کم از دست این پراید مدل پایین نجات پیدا کنم. اما صبح ساعت 6 و 15 دقیقه که گوشی زنگ می خورد بیدار می شوم . تابی می خورم و بعد می گویم باشد فردا . فردا و فردا .کاش می شد گاه برای دقایقی ذهن را آنقدر خلاص کرد که دوباره تازه شود . . .قضاوت .ادعا ...نیاز ..هوس ...درد  ..لذت ...جیغ یک گربه ...زیق زیق یک جوجه کبوتر مردنی .زخم به جا مانده از بی سوادی یه متخصص ارتوپدی روی انگشت . داغ حسرت سالهای به صفر رسیده . یاد و تکرار آیه آخر سوره توبه . حسبی الله....بچه های زرنگ وباهوش نسل جدید .و بچه های ساده  وپپه نسل قدیم .درخواست یک همکار برای رفتن شیفت وی و چگونه گفتن اینکه نمیتوانم و خود ازار باید بکشم. صدای فن کهنه و قدیمی کامپیوتر که عین فن یه توالت عمومی تو جاده های قم فرفرش روی ارامش اعصابت راه میرود . دود گنگ سیگار . تنها چیزی که مرا در نابودیم همراهی میکند . هم خود نابود میشود و هم مرا به نابودی میکشاند . سه روز است که یک حمام دبش نرفتم . بگذار تنم نیز مثل روحم بگندد . با دئو درانت بوی گندیدن خودم را خفه میکنم. با ارامبخش ذهنم را خفه میکنم . با سیگار ریه ام را خفه میکنم . ضجر کشی میکنم خودم را . اخبار را از سایتها میخوانم و حالم از سیاست مملکت به هم میخورد . کنج بیابانی دور کوهی دور , بی هیچ وجود انسانی یا بهتر بگویم انسان نمایی داغی بر دلم شده است. شبهای سکوت ,آسمان پرستاره و صاف ,جایی که خودم باشم و خدای خودم . من بازیچه سرمایه داری شدم . من برده سرمایه داری هستم . مثل گوسفندان که واکسینه میکنند تا تلفاتشان کم بشود و بهتر پروار بشوند و بهتر برای صاحبانشان سود اور بشوند . و این حس مرا میخورد . حتی روستایی درو افتاده نیز  نتوانتست مامنی برایم باشد تا بگریزم از خویش . و در این عالم که ادمها ادعایشان تا عرش است من مانده ام و یک عالمه حسرت زیستن . نه از جنس زیستن چون دیگران . زیستن طبق میل و خواسته و افکار و عقایدم . عقایدی که به دید خیلی به درد این روزها نمی خورد . باید دورشان ریخت . باید همرنگ شوم . اماهر چه میکنم نمیتوانم همرنگ شوم . اصلا دیگر وجودم رنگ پذیر نیست . چه برسد به اینکه رنگ مد جامعه امروز را بگیرد . مدتها بود ننوشته بودم . نمیدانم چه شد امروز توانستم باز بنویسم. تنها 4 سال دیگر تا 40 سالگیم وقت هست ولی هنوز کودکانه به دنیا نگاه می کنم . کودکانه در رویاها پرواز میکنم ....خداوندا یا توانم ده که نجاتم دهی زین همه اطوار بی معنای بی رنگی زندگی اجتمایی , یا مرا توانم ده که بتوانم همرنگ جماعت بشوم . هر چند که از همرنگی با جمعی که دل به مدل گوشی و ماشین و غذا و مسکن و تلوزیون و لپ تاب و لباس شیک دارند شاید نتوانم کنار بیایم . اما خدایا خودت خالقی رنج بیهوده ایی که بر جانم ریخته ام را از من بگیر . نمی دانم به چه شیوه . میدانم که راه سبک شدن , راه رفتن . راه الکی بی انکه در جمع باشم وبا جمع شبیه نشوم وجود دارد . خدایا  همانقدر که از موهبتهای تو بهره بردم هم مرا کافیست , ارامشم ده . ارامشی ساده و بی الایش چه در شهر چه در کوه و دشت. تو خود راهنمایم باش. که رنج این عدم توازنهای افکارم و دنیای اطرافم تاب و توانم را گرفته است.یادت هست خدا....؟   چه رویهایی داشتم و همه سوختند؟ بگذار الباقی عمر را در سکوت و ارامش طی کنم . این حق بنده یاغی تو نیست؟ .........بیخیال. وقتت به خیر کودک فرسوده ایام . بدرود .

20 دی ماه 91

/ 7 نظر / 14 بازدید
هادی صداقت

تسبیح را درست کنید توی متنتون با این ح هست اگه فقط واسه دلتون مینویسید چرا وبلاگ زدید؟![لبخند]

هادی صداقت

از این نترسید که زندگیتان تمام شود از این بترسید که هیچ وقت زندگی را شروع نکرده باشید

هادی صداقت

گاهی عادت داریم حقایق را انکار کنیم گویی از خودآزاری لذت میبریم اگر همانی باشیم که هستیم شاید اینقدرها هم سخت نباشد[متفکر]البته شاید .....فقط میدانم زندگی آنقدرها مکث نمیکند شاد باشید

هادی صداقت

یک عمر در این محیط گردیدم من وین بوالهوسان را همه سنجیدم من فهمیدنم این بود که از این مردم در هیچ زمان هیچ نفهمیدم من فرخی یزدی

هادی صداقت

یک چند به مرگ سخت جانی کردیم رخساره به سیلی ارغوانی کردیم عمری گذراندیم به مردن مردن مردم به گمان که زندگانی کردیم فرخی یزدی

هادی صداقت

بهمن ماه میلاد صادق هدایت نویسنده ومتفکر بزرگ ایران پیشاپیش گرامی باد

سروش

میتوووووو چند بار بهت پیام دادم، گویا خطت رو عوض نمودی ی ی ی... من بژنوردم و تازه سربازی رو تموم نمودم. تو کجایی؟ چه میکنی؟