یک آذر 1391

از این دنیا خسته ام. نمیدانم چرا ولی شاید یکی از بزرگترین علتهایش هم نوعانی باشند که در ظاهر دوست و همکار و فامیل به انسان ضربه میزنند. تنها سود خود میبینند و لا غیر . نه میتوانی با همه خود را وارد بحث و جدل کنی و نه میتوانی حق خود را به روشنی ثابت کنی. هنوز در این جامعه مردم درک  نمیکنند که زندگی همه یکسان نیست . مشکلات همه یکسان نیست . دغدغه های همه یکسان نیست. تنها یک سری مشکلات و گرفتاریهایی که غالب جامعه دچار آن هستند , توجیه پذیر است و اگر مشکلاتت , دغدغه هایت و آنچه که نیرو و انرژی کار و تلاش و زندگی انسان را به نحوی دیگر صرف میکند , متفاوت با بقیه باشد , از دید دیگران قابل قبول نیست. ساختار اداری محیطهای کاری که اغلب بر سفارش و توصیه و پارتی بازی است... همکار خانم اگر داشته باشی انگار که منت سر تو می گذارد , باید جور او را در محیط کار بکشی و اگر از گل نازک تر بگویی , وامصیبتا که گناه کبیره رخ داده است . اگر حرف از عدالت و برابری بزنی انگار که کفر گفته ایی. نمیدانم چه حسی است , چه حقی است که که علی رغم همه قوانین , سیستم های اداری خصوصا در محیط های شهری کوچکتر و بسته تر , همیشه حق با آنهاست که  کمتر به کار نیاز دارند , کمتر به در امد نیاز دارند و خدا نکند اگر بفهمند چنین سیستمهای مدیریتی که فرد چقدر در تنگنا هست , انگار نقطه ضعفی از فرد گرفته باشند . بیشتر تحت فشارش قرارش میدهند . بیشتر آزارش میدهند . به انواعی که سوهان روحت میشوند ...حتی گاه کارد به استخوان میرسد و با خود میگویی بگذار لقمه نانی در دستگاه دولتی را رها کنم و دست کم آرامش روحی و روانی خود را بدست آوردم . و یا با خود میگویی همان بهتر که نباشم که نتوانند مورد سوء استفاده سیستم های مدیریتی فامیلی و سفارشی قرار بگیرم. نهایتش بیکاری  است و بی در آمدی . بالاتر از سیاهی که رنگی نیست؟کاش دل و دماغ نوشتن داشتم بیشتر مورد به مورد می نوشتم کمی آرام میشدم . اما حس نوشتن را هم در انسان کشته اند . چه برسد به حس زندگی کردن؟ .....بگذریم.

یک آذر 1391

/ 4 نظر / 11 بازدید
هادی صداقت

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست انقدر سیر بخند که غم از رو برود.......

هادی صداقت

خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود اما آه زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه بر آنم که رشته پاره کنم نه بر انم که از تو بگریزم زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد

هادی صداقت

در زندگی زخم هایی هست كه مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند .صادق هدایت

هادی صداقت

همیشه بخند حتی الکی[قهقهه]از ته دل بخند بازم حتی الکی[خنده]