سی و پنج(از نوشته های قدیمی)

سی وپنج فقط یک شیر سیر ک بود . شیری که از درون حلقهء آتش می گذشت . از روی این سکو به آن سکو می پرید و روی هیکل فیل بر دو پای خود می ایستاد . سی وپنج شیر سیرک بود . سیرکی که قهرمانش همین سی و پنج بود و گل سر سبد و نور چشمی مدیر سیرک دوره گردی که با کامیون در شهرها برنامه اجرا می کردند . زندگی خوبی داشت . تغذیهء مناسب , معاینات دوره ایی دامپزشک , قفسی که درش همیشه باز بود و همه به سی و پنج اعتماد داشتند . او پیش  خودش احساس غرور می کرد .شیری بود که بیشتر برنامه های سیرک بر او می چرخید و مدیر سیرک نیز به او توجه داشت . او که از بچگی در سیرک از ماده شیری به دنیا آمده بود فقط برای سیرک تربیت شده بود و نمایش دادن و سرگرم کردن مردم و چقدر این حس غرور برای این شیر با یال و کوپال بزرگ هیکل, مهم و با ارزش بود . لذتی داشت که احساس می کرد سیرک به بودن او وابسطه است و بدون او سیرک از رونق خواهد افتاد و از هم خواهد پاشید . از کارش و نمایش هایش هم لذت می برد .

شبی که در قفس باز بود مثل همیشه  تصمیم گرفت گشتی در محوطهء سیرک بزند . همینطور که لابلای کامیونها و کانکسهای  سیرک تاب می خورد و در افکار خودش به نقشش می بالید از پشت پنجرهء کانکس مدیر سیرک هوس کرد که سرکی به داخل بکشد و ببیند این مدیر که اینقدر به او توجه دارد چه می کند . مدیر پای تلوزیون نشسته بود و آن هم برنامه ایی دربارهء طبیعت بکر نشان می داد . از آن دست فیلمهای مستند و جذاب که راجع به زندگی حیوانات است . بیشتر از  مدیر ,سی و پنج محو تماشای برنامهء تلوزیون شد, که قبلا هم برخی اوقات دزدکی برنامه های آن را از پشت پنجره کانکس مدیر تماشا می کرد . اما اینبار بیشتر برایش جذاب بود . اینبار فیلم مستندی درباره شیر های بیشه ایی در دل طبیعت بود . برنامه ایی که زندگی آنها , شکار کردن آنها و خصوصیات زندگی شیرهای طبیعت را نشان می داد . ساعتی طول کشید که فیلم مستند تمام شد در طول این زمان سی و پنج اصلا حواسش از محیطی که بود دور شده بود . شیرهایی را می دید مثل خودش, مثل مادرش  و برخی حیوانات دیگر سیرک که در دل طبیعت بودند . فیلم مستند تمام شده اما سی و پنج بهت زده پشت پنجره بود , تا زمانی که یکی از کارکنان سیرک او را می بیند و صدا می کند : "هی سی و پنج الان باید تو قفست باشی , خوابیده باشی, فردا روز پر کاری داریم" و سی و پنج با صدای کارگر سیرک به خود آمده و یادش می افتد که باید به قفس برگردد, و آرام اما در فکر به سمت قفسش که کارگر سیرک دنبالش می آمد رفت و داخل قفس  شد و کنج همیشگی آن ,که جای خوابش بود کز می کند و در حالی که سر خود بر دستهایش گذاشته تا به خواب رود  و برای فردا و برنامه ایی دیگر آماده باشد .

آنشب تا صبح سی و پنج فقط به فکر تصاویر فیلم مستندی بود که دیده بود . فیلمی از شیرهایی مثل او , شبیه او و مادرش که ماده شیری آنهم از حیوانات سیرک بود . به شیوهء زندگی آنها فکر می کرد به قدرت آنها, به طرز شکار کردن و اینکه غذایشان را با شکار حیوانات به دست می آورند . گاه یک شیر به تنهایی یک گله بزرگ گاو را می ترسانید و فراری می داد و گاه به یادش می آمد که چه راحت شیرها حیوانات بزرگتر از خودشان مثل گاومیش های وحشی را شکار می کنند . چطور سر جفت, نرها با هم رقابت می کنند . چطور بچه شیرها توسط شیرهای بزرگتر حمایت می شوند و خلاصه یادش می آمد که چقدر شیرهای دشت برای خودشان ابهت و هیبت داشتند که تمام حیوانت دیگر دشت از آنها می ترسیدند . سی وپنج آنچه را در فیلم مستند دیده بود با زندگی خودش در سیرک مقایسه می کرد . فردای آنروز که برنامه داشت آنقدر فکرش به یاد آن تصاویر بود که یکبار در حین برنامه نتوانست درست از حلقهء آتش بپرد .از آن شب دغدغهء سی و پنج شده بود تفاوتهای او و  شیر های دشت . اینکه هیچکس از او نمی ترسد . هیچکس به قدرتش توجهی ندارد , هیچکس از او نمی خواهد شکار کند و هیچوقت نمی تواند در دشت گله ایی از گاوهای وحشی یا گوزنها را رم بدهد . یا با همنوعانش سر جفت رقابت داشته باشد . تازه  فهمیده بود که او یک شیر نر بزرگ است . با شیر های دشت هیچ فرقی ندارد . چندین روز گذشت سی و پنج دیگر دل به تمرینات روزانه و برنامه های جدیدی که مربیش می خواست نمی داد . حین اجرای برنامه به علت بی علاقگیی که برایش پیش آمده بود خرابکاری زیاد در برنامه هایش پیش می آمد . مردم دیگر به  او و برنامه هایش توجه نمی کردند و همین افت سی و پنج در کار سیرک باعث شد که کم کم از چشم مدیر سیرک هم بیفتد . اول به تصور اینکه شاید بیمار است چندین دامپزشک آورد , اما او از نظر جسمی سالم بود . سی و پنج با کم شدن توجه مدیر , متوجه شد  شیر دیگری را برای اجرای برنامه های او آورده اند , تازه داشت می فهمید که او فقط یک دلقک سیرک است و نه بیشتر . شیر بزرگ و قوی که برای سیرک کار می کند . با فهم این مطلب و کنار گذاشتن او از برنامه ها توجه کارگران سیرک هم به او کم شده بود . دیگر توجه چندانی به کیفیت گوشت و غذایی که به او می دادند نداشتند . گاه حتی پس مانده ها را به او می دادند .دیگر خبری از معاینات دوره ایی نبود . صاحب سیرک تقریبا او را کنار گذاشته بود . حتی قفسش را هم عوض کردند و یک قفس قدیمی تر کهنه  را برایش قرار دادند . کسی مرتب قفسش را دیگر نظافت نمی کرد . اما سی و پنج این چیزها برایش مهم نبود . فقط به فکر دشت بود و شیرهای دشت و اینکه او دلقک سیرک بوده , نه شیر قوی و با ابهت سیرک .از  این خود آگاهی سی و پنج هم رنج می برد و هم خوشحال بود که فهمیده اصلا چیست و چه باید باشد . از آن روز به بعد دیگر رویایش شده بود که شیر دشت باشد , و یک بار که گوره خری را جهت برنامه های سیرک آورده بودند , به یاد شکار کردن شیر های دشت می افتد و اینکه چقدر راحت گوره خری را می توانستند شکار کنند , با خود تصمیم می گیرد خود را آزمایش کند و غرش کنان از در قفس کهنه  ایی که خانهء جدیدش بود اما هنوز همیشه باز بود بیرون می آید به سمت گوره خر وحشت زده حمله می کند و با قدرت تمام پای عقب او را در دهان می گیرد , گوره خر که خود را در چنین حالی دید با پای دیگرش آنچنان لگدی بر فک سی و پنج می کوبد که خون از فک ضربه خورده اش جاری می شود و سی و پنج او را رها می کند . در حالی که کارگرهای سیرک به سوی دو حیوان می دوند ,  گوره خر که تازه از طبیعت گرفته شده بود و به سیرک آورده شده بود به سی و پنج می خندد و می گوید :" هی شیر هالو شکار هم بلد نیستی؟ تو شیر سیرکی , تو دلقکی , حتی نمی دونی کجای شکارت رو باید گاز بگیری تا خودت زخمی نشوی, حالت جا اومد! ". و در همین حین بود که در حالی که خون از فک زخمی سی و پنج جاری بود و داشت به حرف گوره خر فکر می کرد ناگهان سفتی طنابی را دور گردن خود حس کرد و چند ضربه شلاق که او را به سمت قفس کهنه اش می بردند . او که هنوز در بهت بود از حرف گوره خر و هم از رفتار کارگران سیرک به آرامی وارد قفس کهنه اش می شود و  سوزش و داغیی چند ضربه شلاق مربی سابقش را هم حس می کند .و بعد یکیاز کارگران محکم در قفس را قفل می کند . از آن روز دیگر او قابل اطمینان نبود و شده بود شیر دردسر ساز و بی خاصیت سیرک ,در حالی که هنوز جوان بود و زود بود که کنارش بگذارند .

مدیریت سیرک که از دست سی و پنج شیر بی مصرف و درد سر ساز خسته شده بود تصمیم به کشتن او می گیرد و منتظر فرصتی مناسب می شود  که کسی به کارش ایراد نگرفته و مشکلی برای سیرک هم از نظر قانونی پیش نیاید , والبته کارگران سیرک نیز از موضوع مطلع می شوند .اما سی و پنج نمی دانست چه سرنوشتی در روبرویش هست . در یک جابجایی های کاروان سیرک که  اغلب با چند کامیون و ترلیر در جاده انجام می شد ,در بین راه در کویر کامیون حامل سی و پنج کنار جاده می ایستد .سی و پنج که به این دست توقفهای بین راه عادت داشت در عالم خودش بود و به دور دستها از پس ِمیله های زنگ زده می نگریست . اما اینبار کارگری از کارگران سیرک به سوی قفس او می آید و در حالی که شلاقی در یک دست و تفنگی به دوش انداخته دارد , در قفس سی و پنج را باز می کند و او را از کامیون و قفس پایین می آورد .نگاهی به سی و پنج ضعیف شده  که هنوز زخم فک شکسته اش خوب نشده , و در فکر فرو رفته می کند و مردد از انجام تصمیم مدیر سیرک است  . نگاهی نیز به دشت پهناوری که جاده آن را به دو نیم کرده بود  می اندازد و انگار که با آدم  صحبت می کند رو به سی و پنج کرده و گفت:"آخه چت شده تو سی و پنج؟ خودتو داری به کشتن می دی؟ تو زوده از بازی سیرک کنار گذاشته بشی و مجبور باشم بکشمت . با تو چه کنم؟ اما کاری نمی شه کرد فقط تنها لطفی که شاید بتونم در حقت کنم اینه که به جای اینکه گلوله رو تو سرت خالی کنم تو هوا خالی کنم و تو رو هم بزارم بری تو دشت .هر چند معلومه که تو دشت هم دوام نمیاری . تو شیر سیرکی , و نمی تونی حتی موش هم شکار کنی و میمیری .اما با اینکار چند روزی مردنت شاید دیرتر بشه! و شاید هم تونستی دوام بیاری که احتمالش کمه ". و بعد در حالی که با شلاق سی و پنج را از  خودش دور می کرد با تفنگ دو لول که دستش بود دو گلوله به سمتی که سی و پنج بود شلیک کرد . اما طوری که فقط تیر ها مستقیم به زمین بخورند و صدای تیرها هم در دشت نپیچد و سی و پنج بفهمد که باید دور شود . هر چند سی و پنج به صداهای بلند عادت داشت اما انگار که حرفهای کارگر را فهمیده باشد , سرش را پایین انداخت و از کارگر دورشد و راه خود را گرفت و به سوی کوههای در پسِ دشت آرام به راه افتاد , و در همین حال نیز نگاهی به پشت سر کرد که کامیونهای سیرک در حال حرکت و دور شدن از او هستند و اوست و یک دشت .چیزی که در رویا داشت و آزادی از دلقک بودن سیرک اما حال چه کند و چه خواهد شد هیچ نمی دانست .اما این ادامهء زندگیش را حتی اگر به مرگ از گرسنگیش نیز تمام می شد بیشتر می پسندید تا در سیرک دلقک قوانین و قواعد بودن را و تنها سی و پنج بودن را . حالا او دیگر یک شیر بود !

پایان.

(بازیابی از اصل داستان که مفصل تر بود . مال چند سال قبل  و در یک پاکسازی دوره ایی سوزانده بودمشان . )

 

18-تیر ماه 90-

/ 0 نظر / 30 بازدید