من مخم هنگید

سلام

آقا یا خانم هادی صداقت اینجانب که بسیار به مخ خویش فشار آورده,و بسیار در تفکرات و خاطرات و یادهای گذشته تاب خوردم , اخر نفهمیدم که شما که هستید !!اگر مایلید خوشحال خواهم شد کمی با شما اشنا شوم.....مخاطب اینقدر دقیق و ریز بین و تیز ,حس یک مرده متحرکی چو مرا سخت مشغولیده......ممنون میشوم .بدرود اخوی یا ابوی یا امی یا ....هر که هستید شاد باشید .

/ 233 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی

کم نمی گردد ز دریا هر چه بردارد سحاب چشم من تا می توانی گریه کن دریاست دل

[افسوس]

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند __________________ گاهی اوقات باید بگذری و بگذاری و بروی ... وقتی می مانی و تحمل می کنی ، از خودت یک احمق می سازی!

نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ تازه به آغاز انتها رسیده ام و در لابلای حروف بی مفهوم همچنان در پی معنا میگردم .هر چند که میدانم معنای واقعی را خود باید در درون ظرف ریخت , چه آن ظرف کلمات باشند , چه صورتی از هنر, و چه یک عمل و یا حرکتی خاص. گریختن از خویش آنقدر سخت هست که گاه در دویدن نفس کم می آورم ,اما هنوز ادامه میدهم. بگذار زمان به حرکت خود ادامه دهد. ولیکن گاه سکوت بیشتر ظرفیت پذیرش بسیار معانی را دارد . و گاه چقدر ساعتی سکوت با حضور مفاهیم را بدون هیچ ظرف و قالبی بهتر توان بیان کردن هست ,چرا که آنچه قالب مفهوم میشود میتواند جوهر و رنگ مفهوم یا مفاهیم مطلوب را تغییر داده یا تقلیل دهد . و چقدر سخت است که به دیگری بخواهی که بفهمانی که خداییش محتاج بیانم, لیک نتوانی و ناگفته هایت در نطفه بمیرند . دردی که بشود گفت درد نیست.

دردی هست در من، که هر روز بزرگتر می شود ... ! این که امروز آنجا زندگی می کنم ... !توی دیروزهایم ... ! برایشان اندوهگین می شوم ... لبخند می زنم .... و ... و ... و .... و فردا همین امروز هم می شود یک دیروز ! و اینطوری است که هر روز حجم دیروزهایی که می شود غصه اش را خورد بزرگتر می شود ... ! مثل یک بادکنک سیاه !!! یک بادکنک، که روز به روز حجیم تر می شود و مطمئنم آنقدر از هوای دیروزها پر می شود که آخرش روزی می ترکد توی زندگی ام !!!

ساده است ... ! همیشه همین قدر ساده بوده ... ! درست همان قدر که یک مداد سیاه برداری و روی یک کاغذ سپید ِ بی خط بنویسی : هیچ اتفاقی نیفتاده ... ! پ.ن : بودن ِ آدم ها که به کلمه جاری نمی شود...! و ساده بونشان بیشتر ... !

انسانها تنهائیت را پر نمیکنند … فقط خلوتت را میشکنند، هر چه انسانهای اطرافت بیشتر باشند ، خلوتت آشفته تر، و تنهائیت تنهاتر میشود …

گاهی دلت میشود هماننددیواری سفید دردستان کودکی خودکاربه دست که تنها چندخط درهم و مبهم میکشد... و البته عمیق . . .

کاش دنیا، یکبار هم که شده... بازیش را به ما می باخت، مگر چه لذتی دارد؟! این بردهای تکراری برایش؟!... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فردا اول تابستان است به یاد زمانی که اومدن این روز آرزومون بود اون روزایی رو میگم که مدرسه میرفتیم تابستون خوبی رو واستون ارزو میکنم[گل]شاد باشید دوست 4 فصل