کودکانه(ازنوشته های قدیمی)

من و این ویرانی

من و این شیدایی

می کشم هر گاهی

نفسی از ته دل 

نامش آه

می دمم بر دیروز

می دمم بر بادی سرد

در این هرم داغ تابستانی

که چه شد این گشتم

که چگونه من گم گشتم

نام خود از سجلم می دانم

یا که هر نام دگر نیز مرا فراخوانند همان می دانم

شرم دارم از دل ساده و نازک آن ناباور

که مرا بت خویش می داند

که نمی داند

من گمگشته هم خود را هنوز نشناختم

دیو خفته در ذهنم را

به هزاران ترفند

خموشش می سازم

لیک می ترسم

روزی سر برون آورد آتش این دهه ها را

همه یک جا بر سر بیگناهی فرو ریزد 

من نمی دانم شاید باز اشتباهی رخ داده

یا که حکمتی در کار است 

یا که بازم زندگی مرا مسخرهء خود کرده است 

ساده دل می بندم

ساده به صدایی می پیوندم

و تمام وجودم پر می شود از بودن

لیک باز می ترسم

کاش خدایم با من بود

دل من صیقل می داد

کاش خدایم به من جرات این باور را می بخشید 

کاش فردا برسد روزی که

دل ما آرام شود در باور

 

14 تیر 90 12 نیمه شب

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
gole_tanha

سلام بروز که نکردی ؟[قهر]

gole_tanha

هلا ! هفتمين رنگ قوس و قزح شرابيست چشمت قدح در قدح من احوالپرسی بلد نيستم! ولی ای٬به لطف تو بد نيستم خبر داری از قلب شيدائيم؟؟ به گوشت رسيدست رسوائيم؟ هلالی شدم مثل ابروی تو شدم حلقه آويز گيسوی تو چه می فهمی از درد ناگفته ام؟ چه ميدانی از حال آشفته ام؟! ببين خنده را زورکی کرده اند شب و روز ما را يکی کرده اند کجا رفت شادابی کودکی؟ کجا گم شد آن بقچهء پولکی؟ چه زود آن بهار تجيری گذشت زمان کوار کويری گذشت!!! بيابان شد آن جنگل اشتياق نشستيم بر شوره زار فراق به يکباره از چشمها مرگ ريخت کف کوچه ها فرشی از برگ ريخت زمين از حرارت دهان باز کرد زمان بازی تلخی آغاز کرد... غمی سرفه ميکرد در سينه ها عزا سنج ميزد ٬ در آئينه ها من از بام نيلوفر آويختم خودم را کف دست شب ريختم فرو رفت ماهی ٬ به مرداب من جنون سايه انداخت بر خواب من سر کوچهء عمرم ٬ آشوب شد گل کودکيم ٬ لگدکوب شد همان لحظه در سينه آهم شکست يکی از دو بال سياهم شکست نه از ماه ردی ٬ نه از آفتاب نه بيدار بوديم آن شب٬ نه خواب در آن وادی پر فراز و نشيب در آن گرگ و ميشی ٬ خودی وغريب سر شانهء آن شب هولناک که گل زخم ٬ سر ميزد از دوش

gole_tanha

خدا خواست تا امتحانم کند!!! به اندوه تو نصفه جانم کند... من اما ٬در اين امتحان رد شدم همه خوب بودند و من ٬ بد شدم تو از ياد بردی مرا کنج باغ! فراموش کردی ندارم چراغ نمک ريختی بر دل ريش من چه بی اعتنا رفتی از پيش من غمت تا سر کوچه کولم نکرد دبستان مهرت قبولم نکرد نگفتی که جاماند همراه من نترسيدی از آتش آه من از آن پس وجودم پر از درد شد از اين قوم سنگی دلم سرد شد من و تو همان لحظه نفرين شديم به آئينه و آب بدبين شديم... نديديم از آن پس گل عاطفه برويد در احساس اين طايفه دل سرو و دست سپيدار٬ سرد هم اين سو هم آن سوی ديوار سرد هلا ! ای بهار دل سرد من کسی نيست غير از تو همدرد من همه عمر ناليدم اما چه سود؟ که گوشی بدهکار حرفم نبود چه سخت است اينگونه عاشق شدن در اين باغ خالی شقايق شدن... چه سخت است دوری و دلدادگی وفاداری و بی تو آوارگی!!! خدا قلب آئينه را نشکند دل صاف و بی کينه را نشکند بگير از من اين گفته را يادگار خدا مهربان است و ما نابکار خدايی که در صحبتش رنگ نيست در آيين او بوی نيرنگ نيست خدايی که شوقش به من حال داد مرا در قفسها ٬ پر و بال داد چرا بسته باشند٬ اين بالها چرا ک

gole_tanha

چرا کز کنم در قفس سالها؟ تو با من بگو شرط آغاز چيست! صميمی ترين شکل پرواز چيست؟ چرا در سياهی قدم می زنيم؟ در اين فکر واهی قدم می زنيم؟ بيا روشنی را اجابت کنيم نبايد به تاريکی عادت کنيم! من از کوچهء درد ٬ خواهم گذشت از اين وسعت سرد ٬ خواهم گذشت بيا پيش پايم چراغی بگير تو هم يک شب از من سراغی بگير تو بايد بفهمی نگاهم ٬ تر است دلم از تو يک ذره عاشقتر است... عزيزم غم تلخ دوری چقدر؟ فدايت بگردم٬ صبوری چقدر؟ نمی آيد از خانه ای هلهله که نفرين بر اين کوچهء فاصله تو اندوه من باورت می شود!!! تو از درد خيلی سرت می شود چه شبها که با ياد تو خفته ام بيا بر لب شعر ناگفته ام شقايق کشی ست آتش داغ ما چه رسم بدی مانده در باغ ما تو اين رسم بد را فراموش کن! اگر آتشی مانده ٬ خاموش کن...