......(از نوشته های قدیمی)

باز هم باید نوشت 

باز هم باید خواند 

باز هم باید خندید 

بازهم باید دوید

باز باید پیچید,به تن صخره و سنگ 

به تن سبز درخت

به تن نرم زمین

به تن خاک ستبر

به تن گردهء گل

باز هم باید بشمارم ایام را

باز هم باید بنشینم زیر یک پنجره ء کوچک و بی مهتابی

 

باز هم تکراری است

لحظه هایم جاریست

دور گردابی که زندگی نامیدم

زندگی می نامند

زندگی می نامم

زندگی می خوانند

یا شاید زندگی بازیچه است ؟

یا منم بازیچه؟

باز تکرار و تکرار

باز به دنبال بهانه برای بودن خویش

برای نفس ساده و راحت خویش

باز باید که بیابم هدفی ,

 نه باید که بسازم هدفی

نه, بهترکه گویم بسازم خطری

و بگریزم از آن 

کاش ساده زبان داشت درخت

و دلش ساده بیان می کرد اسرار خودش 

من که گنگم و بیهوده در گرداب گرفتارم 

از چه بابت بخواهم راه نجات؟

12 اردی بهشت 90

/ 0 نظر / 9 بازدید