خوبی؟!؟!؟!!!!!!!

با خودم صد بار گفتم که نمی نویسم دیگر . نه خطی نه حرفی نه کلامی. لیک انگار نوشتن ترک کردنی نیست . باید نوشت . هر از گاهی ز هر دردی . خدا داند چه خواهد شد . من اینجا با کلمات  که قطار میکنم مثل صف نان و برنج و مرگ , خودم را سالهاست سرگرم ساختم . نمیدانم تو میدانی؟ چرا این عادت از من  دور نمی گردد؟ چرا هر از چندی چنان باید کلامم را به  بند کلمات بی روحی کشانم که هیچکس حال خواندنش را هم ندارد . زمان می گذرد در سایه ها , و در وهم این رویا که روزی باز خواهد آمد خوش ایامی به حال ما . دریغا زین رویا , که هر چند واقعی هم نیست باز دوستش داریم. و هنوزم با خود می اندیشیم که آیا زندگی این است؟ و آیا قیمت بودن بهایی است که ما برایش میدهیم؟

نه دلم گرفته از جایی ,نه دلم خوش است از حالی ,نه دلم کینه ز کس دارد, نه به خون کسی تشنم و نه از کس نفرتی دارم . خودم این بازی کودکانه را , چنین با زندگی کردم . شما را من نمی دانم . ولی خود راضیم بر این چه هستم . خوشم با صد دلیل پوچ . به یک لیوان چایی و دو حب قند ساده. به یک نخ سیگار پشت آن . به این خورشید کم جان زمستانی . و این شبهای سرد و طولانی . دگر نه آرزوی بارش برفیست در شهرم . نه رویای داشتن خانه ایی از خویش , نه حتی ترس دارم از نداشتن ها و ایان نقضان های بی معنا . مرا هر کس بدین دنیا فراخواند ,خودش داند چگونه نگه دارد سنگ را در کنار جام شیشه . درست خواندید . سنگ را در کنار شیشه ؛ چرا که سختی سنگ و تردی شیشه همه تنها حالتی ظاهری است از این ماده . نمیگویم که میدانم چه ها را , خداییش خالیم از هر چه دانستن هست و دانش نام دارد . دگر این راه را بی هیچ ترسی اگر خواهد خالقم خواهم پیمود . که مقصود و هدف منظور آدم نیست . همان راه است که مقصود است . هدف تنها بهانه برای راه پیمودن  هر موجود جانداری است . چه انسان باشد و چه درختی ساکت و آرام در کنار رود خشکیده. به خود صدبار گفتم اسیر این قضاوتها و قیاسها نگردم , و خود را در طناب صد رنگ نیاز نپیچم . که این زندان ِهر موجود ی است. تو خواهی نام او را انسان نهی, یا که هر چه دوست داری . به اطرافت نگاهی کن . من و تو , این در و دیوار و صد گرگ و کفتار ,همه از چند ذره ایی یکسان آفریده شدیم . ولی آنقدر در کلمات غرقیم که هر کس خود را آنچنان دور و غریب از دیگری بیند که انگار از جنس اغیار است . نه آنسان که هم با خود گرفتارند من نیز گرفتارم ,نه آنسان هزاران آرزو در سرم پرورش دادم . خدا داند که من تنها فقط در لحظه ها جارییم . در این ایام و آن ایام بی معناست . در این تلخی و در آن لذت و شادی نشستنها گنگ و بی مفهوم است . خودت را آسوده و ساده بنگر . ببین آخر چه خواهد , هیچ نخواهد شد . مسیر ما فقط یه خط ساده است و ما همه رهرویی ساده تر از خطیم . چرا با خود  چنین قهریم؟

بیخیال ,همه اوهام را میتوان تغییر ماهیت داد .

4 بهمن 91

/ 5 نظر / 16 بازدید
هادی صداقت

می خوردن و شاد بودن آیین من است فارغ بودن ز کفر ودین دین من است گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟ گفتا دل خرم تو آیین من است خیام

هادی صداقت

آسوده بخواب نازنین تختی نیست آواره شدن حکایت سختی نیست از پاکی اشکهای خود فهمیدم لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

هادی صداقت

ایان نقضان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!خط 12 راستش معنی این کلمه رو جایی پیدا نکردم!گفتم از خودتون بپرسم

هادی صداقت

[سوال][ابرو][رویا]

شبنم

نوشتتو ن هم پر محتوا بود هم نثر قشنگی داشت مثل شعر می ماند می دونم داستانهام به دل نمی شینه ولی اغلب الهاماتیه که از زندگی خودم گرفتم و با کمی شاخ برگ اسمشون و گذاشتم داستان که به خودم نسبت ندم در همه شان کمی من هستم کمی هم نیستم و... به هر حال برام خیلی خوشایند بود که یکی که مثل شما خوب می نویسه به خط خطیهای بی مفهومه من هم نظری کرده باشه نباید به خود بگویید که ننویس