کاوش در لایه های ذهن ِدادخواه

من یک پرستارم . یک مرور گر حوادث و یک عابر پیاده

 
خالی . (برگهای آخر ِ اعترافات یه بیمار)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
 

در همه شرایط ما خالی هستیم. فقط خود را فریب می دهیم ما تنها به هم عادت می کنیم . فقط عادت می کنیم  و دل می بندیم . و با این دلبستگی ها من را از قالب تهی ِ خود خارج و سعی می کنیم "ما " را بسازیم. حالا این عادت به پدر و مادر باشد که بیشتر ین زمان را با آنها هستیم و بیشترین اشتراکات را داریم و یا دیگر اعضاء خانواده.یا دوست یا همکار . یا در و دیوار سلولی که تویش محبوسیم و یا لیوان چایی و اشیایی که با آنها زندگی می کنیم. ساز باشد . قلموهای نقاشی باشد .کیبورد کامپیوترت باشد.یا گوشی موبایلت,  یا کارد کوچکی که با آن پوست درختان را می کنیم یا می تراشیم, و یا اگر قصاب باشیم سر می بریم. ما به کارها هم عادت می کنیم و کارها می شود جزیی از ما . اولین بار به دنبال اجبار یا لذتی و بعد که رضایت حاصل شد دیگر از روی عادت کاری را انجام می دهیم. به زبان و فرهنگ و آداب و رسوم و مفاهیم و افکار و عقاید , بگیر تا همه چیز . هر چیزی که برایمان آشنا شود و بتواند به ما آرامش دهد .ما فقط عادت می کنیم . به بالشی که شب سر بر آن می گذاریم . به رویاهایی که در سر می پرورانیم . به لبخندها و اخمهایی که دور وبرمان هست . برخی را آنقدر عادت می کنیم که انگار با ما یکی می شوند . فقط عادت . هیچ. شاید درستش همین است اما شاید ریشه ارتباطات باید چیز دیگری باشد ؟

 نیاز ما را به سوی فرد یا افرادی و یا اشیایی و یا اجسامی و یا مفاهیمی و...اشکال گوناگون چیزهایی که فقط هست(فقط هست!) ؛ می کشاند و ما با ارتباط خواسته(انتخاب افراد, اجسام,مفاهیم,...) و یا ناخواسته (چون جبر محیط خانواده, پدر مادر,..) تنها عادت می کنیم و جزیی از ما می شوند و خود را وابسته و دل بسته می یابیم, یا دلبسته می کنیم!

بازی داده می شویم یا بازی می دهیم؟

انگار این حفره بودن ما تنها سیاهچاله ایی در فضاست که لنگ می زند و باید هی پر شود .زمانی با توجه دیگران, زمانی نیازهای جسمی, زمانی نیازهای روحی, زمانی با محبت, زمانی با بازخورد لذتی گذرا ویا اندکی بیشتر!...

(وقتی مینویسم جبر این نیاز و این عادت و این حس اسارت نیز باز به من می خندد؛که چقدر محتاجم-حتی مدادم!- و چقدر خالی)

17 بهمن 88

 


 
comment نظرات ()
 
 
با تو می نویسم
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩
 

با تو می نویسم.شاید بهانه هایم ته کشید ه است !شاید شبم به سر آمده است , وطلوع خورشید میله های زندان را بر من آشکار خواهد کرد . و رویایی که با طلوع , خود را در جزیره ایی دور , در پهنای اقیانوسی گرم وآفتابی با درختانی بلند وخنکایی سبک, نخواهم دید .

شاید پریدن از این خواب مرا به منجلاب خویش واقف کند ! با تومی نویسم.

همیشه از مبتلا شدن می ترسیدم از ابتلا. به حدی که مبتلا شدن به هر دردی را و هر بیماری را ترجیح دادم, آنگونه که کلکسیونی از بیماریها و عادتها شده ام .اما فواصل نیز احتمال ابتلا شدن را کم نمی کند .هیچ اتاق ایزوله ایی وجود ندارد , هیچ خانه ء امنی نیست , هیچ خاطر آسوده ایی نیست .و امروز آکنده از هزار بیماری و آلوده به هزار عادت پوچ, یک ابتلایی دیگر در جسم لانه کرده است .

هر چه خود را انباشتم از پر کردنی ها, انگار که هی کش می آید این حجم ِ وجودی, وهمینطور  دهان باز می کند .من از پس این اشتهای سیری ناپذیر برای بیماری بر نمی آیم .دیگر تا چه حد  و مرزی خود را انباشته از هزار من بیماری کنم ؟دیگر بهانه ایی برای فریب خود ندارم. سالهاست به فریبهای رنگارنگ خود را خر کرد ه ام , و به دردهای جورواجور  خود را به بی دردی زده ام .و با دندانهایی زرد ونامرتب وپوسیده  به زندگی خندیده ام , :" که مرا می خواهی ببلعی!"و با دستانی از لرزش ترس هایم که قلم را به سختی می گیرند و پاهایی که از رفتن به اوج سالهاست کرخت شده اند .....

 باز نمی دانم از کجای این جهان دردی تازه توی جسم و روحم رخنه کرده که مرا به طمع زندگی بخواند .مرا به ولع داشتن حریص سازد , ومرا به ولع هزار لذت ناچشیده  از کنام سرد و تاریک خویش در انتهای دره ایی کبود , که لانه کرکسان بر فراز آن است, به بیرون بکشاند .

من شکار شده ام و هر چه تلاش می کنم و هر چه درد ها و رنجها را می کاوم , باز انگار باید درد دیگری را هم به این مجموعه اضافه کنم .

سیری ناپذیرنده  این اژدهای درون که عطش زندگی انگار خفه اش کرده است .

راهی برای گریز ندارم شاید ....!اما حماقت است . باید نگذارم جریان رود مرا با خود ببرد . باید جریان رود را عوض کنم !مسیری که آب سر بالا برود !؟

خون از پوست کنده شده ام می چکد وسوزش زخمها بیتابم می کند .درد زانو بیشتر فلجم می کند و این معده قدیمی مرا چون مار به خود می پیچاند .

رودخانه را باید تغییر جهت بدهم !خدایا , بنده ایی گرفتار را گرفتار تر کرده ایی تا چه چیز را در او امتحان کنی ؟و چه چیز را به او ثابت کنی ؟که ناتوان است ؟که سالهاست کم آورده؟ خود اعتراف می کنم , می نویسم و زیرش را انگشت می زنم.با هر ده انگشت دست وپا , و پیشانیم را نیز به تایید اعتراف با مرکب خیس می کنم وبر مهرت می کوبم , شاید رهایم کنی از دردها ! یا رها کنم خود را؟

9 بهمن 88


 
comment نظرات ()
 
 
.......
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱
 

یادمان باشد که

زمین گِل شده از رحمت حق

گرچه چشمان ما

نابیناست از غلظت گِل

یادمان باشد که

سرود هستی

دایمن می خواند

گر چه ما با فریاد

منکر آهنگیم

و به افسوسی سرد

چشم و گوش بر دنیا بستیم.

 

1بهمن 88


 
comment نظرات ()
 
 
گهواره
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

تنم سرد است

سوز سرما باز با من هماهنگ است

چراغ خانمان خاموش

 و ساز شبی تاریک سخت بد آهنگ

 

گلیمم را به دست آب دادم باز

نشستم بر سر حوضی فرو بشکسته از یخهای قدیمی

ترک برداشت این ذهنم 

 

نشستم باز

به کنج سادگیها و بازی ایام در پستوی تاریک

به ساز هیچ نوایی توان تاب خوردن نیست

 و لبخندم فقط

 خطوط جوهری قرمز ز ایام کودکی هاست

 

به ابله گنگ آواره شبیهم

که با سایه ها در تاریکی ایام 

شبم را صبح می کنم بی معنا

 

7 آذر 88


 
comment نظرات ()
 
 
باد
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
 

سوز سرما سوز برف

برده این تن را ز حال

گرچه برفی نیست اما

سردیه آدمها که هست

تن شکسته, پوست از هم دریده

تاب خورده استخوانم

دور یک میله ز تسلیم

در سکوت ِ شبی تاریک

خالی از ابرمردی از مشرق

 

25آبان 88


 
comment نظرات ()
 
 
(این یک فراخوان است)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
 

 

سلام .

 شاید مبارزه منفی را تنها در  راهپیمایی های ساکت و آرام و مسالمت آمیز ببینید . اما دقت کنید که دولت بیش از هر چیز وابسته به سرمایه ودر آمد مردم است .

 هر چند اندک و هر چند کوچک. اگر بر فرض مثال از این70 میلیون ایرانی فقط ده میلیون , هر کدام پنج میلیون تومان , به طور متوسط از سیستم بانکی که به صورت تراول و پس انداز و انتظار وام, از مردم در دستشان باشد , این می شود رقمی معادل 50.000.000.000.000 تومان . یا به عبارتی پنجاه هزار میلیارد تومان پول نقد که می توان از  چرخه بانکی کشور خارج کرد.این سبب می شود که چرخه بانکی کشور که معلوم نیست در دست کدام قدرتمندان است فلج شده , و به التماس و مشوقهای گوناگون برای تشویق مردم در سپرده گذاری و  تشویق به انواع ترفند ها شوند تا سرمایه کافی برای طرحهای ناشناخته خود را تامین کنند .

 هر چند در این عمل به ظاهر در کوتاه مدت مردم نیز باید دست از پیش خرید و یا خرید کالاهایی چون خودروهای بنجل تولید داخل و یا دست از خرید کالاهای مصرفی چینی بردارند تا مدتی . اما در کمتر  از یک سال دولت از نظر اقتصادی کم می آورد و محترمانه تر دست به دامان مردم می شود .

دلایل: نرخ دلار در ایران دست بانک مرکزی است و نمی توان گفت که این نرخ, نرخ واقعی دلار در ایران است و بسیار پایینتر از این حد می باشد .

دوم: با پرداخت وامهایی اندک مردم را تشویق به مصرفگرایی کرده تا جنسهای بنجل وارداتی را بیشتر خریده , که عمده وارد کنندگان نهادها و افراد  وابسته به دولت هستند .

سوم : اقتصاد خانواده ها در دستان دولت قرار می گیرد . چرا که ما ناخواسته پس انداز اندک خود را به او و سیستم بانکی او داده اییم و همانند پدری که دلسوز نیست و می تواند معیشت مردم را آنگونه که دلش می خواهد بر مردم سختتر کند و به نوعی مردم را کنترل کند . حالا هر چه می خواهید با نوشتن و شعار  سعی در تضعیف این سیستم عریض و طویل کنید .

چهارم: با اینکار دست کسانی که میلیاردی از بانکها وام می گیرند , محدودتر می شود .چرا که سپردهای مردم در بانکها کمتر است و توان پرداخت وامهای ده میلیاردی به بالا از آنها گرفته می شود .

اما بهترین شیوه: تبدیل در آمد و یا پس انداز فردی یا خانوادگی به پول نقد ( دقت کنید نه تراول ) و نگهداری در خارج از سیستم بانکی و موسسات مالی .و کم کردن خرید کالاهای نو , چه خودرو و یا تولیدات وارداتی دیگر که جنبه ضروری ندارد .و یا می توان با تعمیر و تجهیز از همان قدیمی تر ها نیز استفاده کرد .

 مطمین باشید این نوع مبارزه منفی از مبارزه منفی گاندی در برابر انگلستان نیز بهتر پاسخ خواهد داد . چرا که اینجا تنها مصرف ملاک نیست . بلکه گرفتن سرمایه ایی است که ما به بهانه سودی اندک در دست سیستم بانکی قرار می دهیم تا افراد مشکوک الحالی آنها را ابزار بازی خود با مردم کنند . کمتر از یک سال در صورت فراگیر شدن این طرح دولت را به صرافت می اندازد که با چه قدرت اقتصادی بزرگی به نام مردم روبروست و مجبور خواهد شد , تن به خواسته های مردم بدهد و شرایط اقتصادی را بهبود بخشد .

امید به عدالت برای همه

4 آبان 88


 
comment نظرات ()
 
 
((دو شعر در حال بی حالی))
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤
 

1

می تابد خورشیدی برمن

می چرخد امیدی در سر

می خندم بر حالم هر دم

تا با خود ببرد رویایی

این تن را در خوابی با گمنامی

تا گم شوم در سایه

یا در رویایی از دریا.

--------------------------------------

2

من مستم خوابیده

در حالی ماسیده

بیدارم یا خوابم؟

افتادم یا مُردم؟

 

می خندم بر مردم

می گریم بر حالم

 

با بادی می لغزم

با توفان می ایستم

با قطره من غرقم

با دریا من تشنه

با خورشید تاریکم

با شبها من روشن

 

14 شهریور 88


 
comment نظرات ()
 
 
اندکی آرام....
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

با خودم می گفتم , انسانها شرافت را به هر قیمت نمی فروشند . با خودم می گفتم . صداقت را در این بازار خریداری است , هر چند اندک . با خودم گاهی , زمزمه می کردم زیر لب , بازی . با کلامی که شده اندیشه ام .. آری زندگی را می شود بهتر زپیشتر ها ساخت . ..

اما باز می بینم . قیمت صداقت را به نرخ دو قرص نان نیز مشتری نیست. و مردانی که فریاد: کجاست مادر ؟کجاست آن کودکیهایم ....سر داده اند امشب ؛همه خاموش ودر صندوق ها پنهان اند.

 گرفتاریم هر کسی در دام یک احتیاج ساده ء ننگین , که به صد بزک شده رنگین . من نمی خواهم شعاری سر دهم امشب, یا که با بازی ها ی کودکانه با کلامی ساده و رنگین, سر به سر با مردم بی سر شوم همگام .

 اما گاه که می بینم. هنوزم هست دلتنگی, که می گرید بر این سنگ سخت ِ جامانده از دیرین-صداقت را می گویم- دلم پر می کشد بر سادگی هایی که ننگ زندگی را بر نمی تابند . درد ساده زیستن را بر دوش تا مسیری دور , چون صلیبی از پیش ساخته , برای خویش می کشند بر پشت.

 دلم اهنگ صد فریاد می سازد . ولی افسوس که کمتر گوشها می شناسد این صدایم را. و کس که شنیده است, به نام دیوانه ایی مجنون در شهر باز بر من نگاهی می اندازد از سر خنده.

کلامی با شماها من ندارم . سخن با عزیزانی است که در بند عقیده سخت دربندند. و حاضر نیستند تا:"زندگی به هر قیمتی را" با اصول خود جانشین سازند.

8 شهریور 88


 
comment نظرات ()
 
 
نوشته های بیماری که قصد اعتراف دارد(5)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤
 

چه شد که من به گدایی افتادم؟قصه دراز است . من روزگاری برای خودم سلطانی بودم . و دنیایی بزرگ قد تمام خواسته هایم داشتم . خانه مان بود و زیر دستانی که  همه گوش به فرمان من بودند . گاه علیه من دسیسه می چیدند .اما دسیسه ها بی فایده بود . ومن بیشتر اوقات غالب می شدم .زمان گذشت و با بزرگتر شدن هیکلمان به تصور اینکه ما قدرتمان در سلطنتمان نیز فزونی خواهد یافت سعی بر آن داشتیم حیطهء سلطنت را به فراتر از مرز های حکومتی خود ببریم . چاره ایی هم نبود . در مرز و بوم حکومتی ما عرصه بر ما تنگ شده بود و ما زیر دستانی جدید می طلبیدیم. از آن رو در ابتدا در مدرسه قصد تسلط و حکومت داشتیم که با نیروهای سرکوبگر آموزش و پرورش ما را سر جایمان نشاندند و نوکمان را چیدند . زمان می گذشت و ما می دیدیم که نه سلطنت چهار دیوار خانه کفایت می کند و نه توان سلطنت بر هم کلاسی ها را داریم . به سراغ بچه های کوچه رفتیم .آنچان خونین و مالینمان کردند که در طی دونبرد و یا شاید بیشتر مجبور شدیم به حصار قلعهء کوچک خانه باز گردیم . دنیا برایمان فراخ می نمود و ما بی ملک واب در رویا خود را همچنان سلطانی بی ملک شده می دیدیم . از ان رو سعی کردیم بر دانش و خود بیفزاییم تا به حربه علم نفوذ خود را افزایش دهیم . از قضا دستان در این مقوله بسیار می بود . و اغلب تشنه تر و خودکامه تر از ما نشان می دادند .زمان  گذشت . باز به قلعهء خانه پناه بردیم . در این گیر ودار , به علت گذر زمان اوضاع ملک قدیمی نیز تغییر کرده بود . و در حصار سلطانی قدیم ما نیز جنگها و کشمکشهای درونی و زوال خانه بروز کرده بود .

 زمان می گذشت تا جایی که دیگر باید یا سلطنت خود در جایی دیگر می گسترانیدیم یا در برابر خویشانی که حکمرانی می کردند گردن کج کنیم تا در برجکی یا دخمه ایی روزنه ایی جهت بقاء به ما بدهند و ما را از رعایای خود حساب کنند. عرصه بر ما تنگ شد نه در باب علم قدرت چندانی یافتیم و نه در باب ثروت که ملکی را از سلطانی ورشکسته بز خری کنیم. این بود که زمان می گذشت و ما سلطان بی یال و کوپال تنها با رویای سلطانی گرد شهر می تابیدیم و جار می زدیم :"سلطان ساعتی!سلطان روز مزد ! سلطان کرایه ایی!سلطان مفتی!..."اما تنها تمسخر مردم کوی برزن بود و طعم تلخ اینکه" رعیتش را به مفت نمی خرند برای بیگاری تو خود را برای سلطانی عرضه می کنی؟"

به ما بر خورد حرف آن کودک فهیم . اندر بوستانی می گشتیم و بر حال کسانی که زیر سایه درختی خفته و یا با لقمه نانی سر می کنند , دقیق شدیم . قبای سلطانی از تن به در آوردیم و پیش یک دونفر از این جمع گرما زدهء بوستان بنشستیم. باب حرف گشودیم و از احوال ایشان پرسش نمودیم . دیدیم انگار ما تنها سلطان وا افتاده توی این شهر نیستیم . اینها هم روزی سلطانی بودند ملکی داشتند و امروز زیر سایهء درختی نشسته ساندویج گاز می زنند. آسمان به دوران افتاد و یا سرم نمی دانم . که مدهوش پس افتادیم و پس آنگاه که بیدار گشتیم جیبهای خالیمان را یافتیم وتن عریان خود که یک دست لباس برایمان باقی نگذاشتند , این سلاطین دیروزی . جز قبای سلطانی که زیر تنم بود . کمی فریاد و داد بر آسمان و زمین و اطراف زدیم که صدای خنده ایی از دور همراه با گفتاری آمد:"دیوانه ایی دیگر پیدا شد".سکوت کردیم و قبای سلطانی به دور خود پیچیدیم و پای برهنه به گوشه خیابانی خلوت خزیدیم . کنار لوله آب شهرداری که درختان را آب می داد نشستیم , و در سکوت به هضم سر گذشت سی و چند سالگی خود پرداختیم .

 

مورخه24 برج اسد 88


 
comment نظرات ()
 
 
نوشته های بیماری که قصد اعتراف دارد(4)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩
 

زندگی مثل یک باتلاق است . هر چه دست و پا بیشتر بزنیم بیشتر فرو می رویم . و زمانی به صرافت می افتیم که می بینیم دیگر توان خروج نداریم .

با این تفاوت که لذتها و دردها ما رو وسوسه می کنند که بیشتر تلاش کنیم و دست و پا بزنیم . در حالی که هر دو اینها تنها بهانه هایی می شوند برای بیشتر دست و پا زدن و بیشتر فرو رفتن . حال خود قضاوت کنیم چه کنیم؟

19 مرداد88


 
comment نظرات ()
 
 
نوشته های بیماری که قصد اعتراف دارد(3)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥
 

گاهی اوقات حس می کنی زندگیت خیلی پر است .گاهی حس می کنی هیچی توش نیست .گاهی پر معنا می شود برایت .و گاه بی معنا ومفهوم .امان از دست وقتی که خالی بشود .باید پرش کنی .باید به طریقی معنایی برایش بتراشی .نتوانستی باید سعی کنی فراموشش کنی , زندگیت را .در می مانی .درمانده واحساس درماندگی پر می شود .دلت می خواهد بروی با چوبی , چماغی بکوبی توی سر همسایه . بروی جایی یقهء کسی را بگیری , هر چند می دانی کتک می خوری .حال ِ اینکار نباشد .می روی یک مشت قرص می خوری ومی خوابی , شاید هم کتاب دست گرفتی وخواندی . وشاید هم توانستی کاری برای خودت بتراشی , مثلا به بهانهء اینکه کولر بد کار می کند کاری کنی که اصلا از کار بیفتد .شاید نشود .شب نبود تا پیاده بزنی نیمه شب وتوی کوچه ها پرسه بزنی , یا آفتاب توی ظهر تابستا ن مغزت را بخورد وبروی عرق کرده ولچ افتاده برگردی .شاید یک چند نخ سیگار را آنقدر پشت سر هم دود کنی که حالت تهوع واستفراغ به تو دست دهد .شاید گوشی را برداری وبه کسی که نمی شناسی اس ام اسی بزنی ویا زنگی .شاید بروی توی آشغالهای پستوی خانه ته بطری گندیده ایی پیدا کنی و بخوری , هر چند درد معده عذابت می هد .اما مغزت دیگر خالی بود ن را حس نمیکند .شاید بخواهی فیلمی ببینی .شاید هوس کنی اخبار روز را پیگیری کنی - به من چه ربطی دارد؟-شاید تصمیم بگری زار بزنی واشکت در نمیاید .دلت دل سنگی را می خواهد که دلت را و شخصیتت را خرد کند .شاید .اصلا رفتی وضو گرفتی نماز ظهر وعصرت را خواندی وبعد دو رکعت حاجت یک دور تسبیح ذکر از اذکارسراح الدین حکاکی ,وبعد سوره یاسین را بخوانی, شب جمعه برای اموات فاتحه ایی بخوانی .و غروب به مسجد بروی نماز جماعت بخوانی .شاید هوس کردی داستان خلقت ادیان را از دید خودت بنویسی . نیاز بشر به دین واینکه تنها آسودگی ِ روحی می دهد .شاید هوس کنی یک فیلم سکسی پیدا کنی ودر خلوت ببینی. عقلت را به لای پایت بسپاری .شاید منتظری ومنتظر تماسی .اما هیچ رخ نمی دهد .چون گوشیت خاموش است .می خواهی با دنیا باشی .اما سیری از دنیا .نه متنفری از دنیا .شاید دستانت را با کیبورد آشنا کنی و متنی بنویسی از اعترافات بیماری که سرنوشتی نامعلو م دارد .و هر امکانی برایش هست .حتی بالای بالا. یا ته جوی آب گلی افتاده .یا کارتن جمع کنی ؟

شاید فکر می کنی تنهایی .اما تنها نیستی در ذهنت پر از آدم است .شاید عصر پنج شنبه هوس کنی بروی کنار مرده رود شهرت و یاد کودکی وماهیگیری لای نیزارهایی که دیگر نیست بیفتی .شاید . بخواهی بخوابی تا ابد اما هیچ چیزت دست خودت نیست .کاش حس خالی بودن را تجربه نکنی .کاشکی خالی نشوی.توپی مغزم را کشیده اند ومن تهی شده ام .ترجیح می دهم سر ریز کنم تا  اینکه تهی باشم .

(ایمانم کجاست ؟, در بین ارواح جنگلهای آمازون با قبیله هایی که دنیایشان تنها جنگل است .بت من کو؟)

15 مرداد88


 
comment نظرات ()
 
 
نوشته های بیماری که قصد اعتراف دارد(2)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢
 

نیمه های شب بود . تازه وحشت کابوسی تکراری مرا از خواب پراند . گرمای تابستان و عرقی که از گرما تنم را خیس کرده بود یا نه, وقتی به سوی کلید برق رفتم روشن نشد . صدای کولر در کار نبود . برق رفته بود . توی نصفه شب . شرکت برق هم برق دزدی می کند . دستانم بی انگشت بودند .نمی توانستم دستگیره در را بگیرم و در اتاق را باز کنم و از آن خارج بشوم .سرم گیج می رفت و عطشی خفه کننده سراپایم را گرفته بود . خواب نبودم . بیدار بودم . به همان اندازه که الان می نویسم . هر چند در همین هم شک می کنم. تازه دارم می فهمم . آدم تنها نیست . آدم فقط آدم است نه با کس نه بی کس . آدم فقط آدم است . صبح باید بروم سر کار ساعت موبایلم کار نمی کند . شارژ گوشیم تمام شده است . ساعت دیگری در اتاق ندارم . برق هم که نیست . صدای خر و پف  پدر و مادر م هم به گوش نمی رسد . دور اتاق چرخی می زنم . دست کم اتاقم انقدر هست که بتوانم چند قدم بردارم. پاهایم هست. به دیوار پشت در چوبی تکیه می دهم . به خنکای گچ دیوار , که البته آنهم همانند سطح تنوری داغ شده است . از پنجره بیرون را نگاه می کنم تاریکی محض . امشب مهتاب هم نیست. اصلا یادم می رود کابوسی که مرا از خواب بیدار کرد. کف اتاق لخت  است فرش و موکت کف اتاق نیست . تازه می فهمم روی سطحی موزاییکی راه می روم. به جایی که از آن بر خاستم - تختم -باز می گردم. بالشم نیست. ملافه و پتوهایی که روی تخت جای تشک می اندازم نیست. سطح خشک نوپان تخت دستم را می خراشد .  روی تخت بی پوشش می نشینم . پاهایم را روی سطح موزاییک اتاق سفت می چسبانم و لبهء تخت را می خواهم بگیرم , اما انگشتانم نیست .پس کف دستم را محکم به لبه فشار می دهم . دیگر حرکت نمی کنم . صدایم در نمی آید . توان فریاد زدن ندارم. چیزی مانع می شود صدایم در بیاید . هوایی نیست تا با ارتعاش آن و تارهای صوتی فریادی تولید شود .تعجب می کنم . هنوز هوش و حواسم سر جایش است . زنده ام . - شاید نیستم- چطور ادراک می کنم سیاهی را. سعی می کنم چشمانم به تاریکی عادت کند . بی فایده است . هیچ منبع نوری نه از درون هست و نه از بیرون . تا بتواند سلولهای چشمم به زور هم که شده اوهامی از اجسام اطرافم که الان در بودنشان تردید دارم , برایم بسازد. هنوز تنم خیس است . انگار توی هوای شرجی و گرمی قرار دارم که رطوبت به حد مایع معلق رسیده است.  کف یک دستم را روی تنم می کشم ببینم هنوز هستم . خیس و عریان. تنها پوست است و پوست.هیچ بر تن ندارم . روی شکمم دستم به طنابی بر می خورد . دور ناحیهء نافم . لمسش می کنم با همان دست . انگار انگشتانم ظاهر شدند و تا حالا تنها کرخت بودند . طناب نبض دارد . این بند نافم است؟!وحشت می کنم .به حدی که دیگر توان حرکت ندارم . فضا کوچکتر می شود . فشار بر بدنم بیشتر . دست به چشمانم می کشم . اصلا باز نیستند . من جنین شده ام؟ نه کابوسی مرا بیدار نکرده است مرا بیداری در کابوسی برده است . می خواهم دستانم را تکان بدهم خود را ادراک کنم . خود را بشناسم . همان جنسیت قبلیست؟ همان شکل قبلیست .؟ دیگر اراده ام کاری نمی تواند بکند . حرکاتم مال من نیست . انگار خودم را لو دادم و باید منتظر زاییده شدن باشم. ارتعاشاتی را حس می کنم . اما همه نا مفهوم .

کاش این کابوس تمام می شد.ای کاش زود زاییده شوم .تا تمام شود این کابوسم.

12 مرداد 88


 
comment نظرات ()
 
 
نوشته های بیماری که قصد اعتراف دارد.(1)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
 

هر چه تلاش می کنم تغییر مثبتی ایجاد کنم .انگار نیرویی مرا از موفقیت باز می دارد . هر روز عادات منفیم بیشتر می شود.سیگار که می کشم تازگی ها دوست دارم خاکه سیگار را روی ملحفهء سفید تختم بریزم. تا سیاهیی که به درون ریه هایم می تپانم جلو چشمم باشد . وزنم توی یک ماه 3 کیلو بیشتر شده و هنوز مثل پسر بچه ها هستم. امروز روز بدی بود ,تلاشی بیهوده برای تغییری عمده. اصلا یادم نیست روز خوبی هم بود؟

وقتی سردرد داشته باشی مسکن می خوری , وقتی گرسنه ایی غذا می خوری.وقتی خودت نیستی چه می کنی؟ با قلم و رنگ هی خودت را تصویر می کنی؟ بیماریهایی که داشتم کم بود, هی عادت روی عادت قدیم هم جان می گیرند. قرص ها برای اینکه بخوابی , قرصها برای اینکه بیدار شوی, قرصها برای اینکه میل جنسیت را خفه کنی, اگر بود اب گندیده ایی برای اینکه تنوعی توی از کار انداختن مخت بدهی . اگر بود مخدری که مغزت تعطیل شود . اگر نبود یکیش , با خود بازی می کنی! اگر نبود سیگار روی سیگار دود می کنی . نبود باز قرص می خوری . هر روز . و در رویای معجزه ای تلاشی بیهوده می کنی. خودت را گم کرده ایی . توی جوی آب هم دنبال خودت نمی گردی . روی کوههای بالای 3000 متر هم دیگر دنبال خودت نمی گردی.تصمیم می گیری خودت را باعیبهایت بپذیری. رشد می کنند ومثل گیاهی انگلی زندگیت اسیر می شود . دیگر صورتم را هم گاه به گاه برای سر کار اصلاح می کنم .و آرایشگاه که 6 سال است نرفته ام و خودم هر طور خواستم سرم را خلوت می کنم. روبروی آیینه نمی روم, مبادا خودت را به یاد بیاوری . به پوست تنت نگاه نمی کنی مبادا بیماریهایت در ذهنت زنده شوند. تصمیم می گیری خط مشی دیگری برای خود بنویسی .می روی به نیت ترک همه چیز غسل می کنی دو رکعت نماز می خوانی وسط نماز حس می کنی داری خودت را فریب می دهی.ذکرت را بیشتر می کنی.دو رکعت بیشتر . و بعد کتابی از تفکرات شرقی را دست می گیری تا کاستی های مادی و زندگی روزمره ات را با تفکرات بودایی یا هندویی و یا عرفان اسلامی توجیه کنی. و بعد باز حس می کنی داری خودت را فریب می دهی باز چند قرص دیگر . شب نیست اما خوابت نمی برد و می خواهی بخوابی. سعی می کنی تعهدی را قبول نکنی.وشب نیز از ترس روز می خوابی.

کلاس دوم راهنمایی ,نمره درس زبانت توی کارنامهء ثلث اول 8 خورده, اما روی برگه ایی که دست توست نمره 12ونیم است.هی دست دست می کنی به معلم بگویی با هم فامیلیِ دیگر کلاس نمره ات اشتباه شده . اما جرات نمی کنی . و تو تنها نمره تک راهنماییت را توی کارنامه ثبت شده می بینی.آنقدر منزوی وجدا افتاده از همسن و سالهایت هستی که اولین فیلم سوپر عمرت را توی 25 سالگی به دست می آوری و می بینی. و همان زمان داری کتاب فلسفه ماده و یاد برگسن را می خوانی. وزنت زمانی به 87 کیلو می رسد , از بس که برای فرار از خودت خوردی و هر آشغالی را توی معده ات جا دادی.می فهمی گیر کار کجاست بهر جان کندنی تا 65 کیلو خودت را می رسانی ,و بعد باز دوبار 6 کیلو بعد 3 سال کنترل وزن علی رغم کنترل, اضافه می کنی.

اول دبیرستان ردیف سوم کلاس نشسته ا یی , آب دماغت جاریست و دستمای دیگر دنبال خودت نداری , از آستینهایت کمک می گیری هر چند خیس عرق شده اند . اما جرات نمی کنی اجازه بگیری بروی تو روشویی مدرسه آب دماغ خودت را پاک کنی . بعد از کتابخوانهء مدرسه جنگ وصلح تولستوی را می گیری و در حالی که از درس خسته ایی رمانت را می خوانی."سقوط" آلبرکامو می خوانی در حالی که دندان پوسیده ات از درد باید دیگر کشیده شود.و بچه ها جوک های سکسی برای هم تعریف می کنند و تو تنها شنونده ایی منفعلی که فکر می کنی دنیایت متفاوت است. و افتخار می کنی که هیچ گاه از خانواده هیچ چیز نخواستی . حتی پول تو جیبی. تنها فقط برای مجله و کتاب درسی و قلم و دفتر. حتی وقتی کاپشنت پاره می شود , بی تفاوت دست دوم برادرت را می پوشی انگار برایت فرقی ندارت . اما در رویا در داستانهای الفونس دوده و امیل زولا و داستایوفسکی سیر می کنی. و خدا را در کتب دینی شریعتی زیر و رو می کنی و مطهری . اما بچه ایی . شاشت کف می کند .اما جرات بیان تمایلات جنسیت را نداری . و در خودت خفه اش می کنی.

حالا می خواهی تغییر کنی؟ بعد 33 سال ؟ هر چه تلاش می کنی زبانی را درک نمی کنی که دیگران سخن می گویند . هنوز ترسویی . هنوز جراتش را نداری. با خودت توجیح می کنی تو ی طبیعت نیز شیری که شکار بلد نیست باید بمیرد. آنچه کار می کنی و پول در میاوری را به این و ان می دهی . چون احساس نمی کنی که خودت هم می توانی لذت ببری. لذت تو تنها در آرامبخشها, ضد افسردگیها,خیال پردازی های بلند پروازانه , خود ارضایی,  و افیون و الکل وسیگارو هر چیزی که مغزت را فلج کند وجود پیدا می کند.از اطرافیان کمک می خواهی :" تو که درد خودت رو می دونی بهتر می تونی به خودت کمک کنی". چه جوابی که بارها شنیدم . و حالا خودم ماندم و ته ماندهء عمرم.هنوز زنده ام . امیدی هست . نباید دردها را گفت دیگران آدم را می کوبند . آنسانها سلطه جو و همنوع خوار  هستند . "رو نکن دردهایت را". اما نمی شود . باید با خودم بگویم.گاهی برخی عادتهارا ماهها یا سالی کنار می گذاری. اما دوباره کسی نیست دستت بگیرد و خلاء خالی شدن عادات منفیت را بگیرد . دوباره شروع می کنی . در نوسانی . سعی می کنی از روحی شکسته که با خود داری با دیگران حرف نزنی.چرا که همه قدرت را طلب می کنند و اگر دستی دراز شد ناخود آگاه می خواهند ابزار دستت کنند تا خود را نشان دهند و یا مضحکه ات کنند .

اما نمی میرم .نخواهم مرد .و به آنچه می  خواهم , می رسم. هنوز از ایمانی که مرا رشد داد ذره ایی درونم هست . و هنوز هر روز خرده شیشه های وجودم را دوباره از کف خیابان , از کف کلاس دبستان , از کف کلاس دبیرستان و پادگان ودانشگاه و محل کار جمع می کنم و روحم را به هم می چسبانم . خرده های روحم را که همانند جام شیشه ایی بر زمین می خورد و در هر بار زمین خوردن ذره ایی از آن گم می شود . و در حالی که با گریهء روحم و انگشتان بریده ام آنها را به هم جفت می کنم به امید فردایی می نشینم.

هنوز توانایی هایی دارم . اجازه نمی دهم به این سادگی از گردونه حذف شوم. برای خودم رجز می خوانم. مست و سرخوش از داروها , احساس نیرو می کنم.اما زمان سریعتر می گذرد .تنهایی و بی کسی خفه ات می کند .هر چند می دانی هیچ کس برای تو کار نخواهد کرد و همه نفع خود را می بینند .

10 مرداد88


 
comment نظرات ()
 
 
یک نیشخند بر خویش
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸
 

تکرار کردن وتکرار شدن .گفتن وشنید ن.یا تنها ادای شنید ن را در آورد ن.نوشتن ونخواند ن ونخوانده شدن .بین  یک رفتن , بین یک نیاز , بین یک آغاز , بین یک تحول , یک انقلاب , توی روح , توی زندگی , توی مسیر صاف  وخط کش وار زندگیم . بین یک ماسیدن , ماندن وبی حرکت دم کرد ن, ویک حرکت وخطر کردن و شوق دوید ن, وشاید شوق رها شدن .

بین یک درهم پیچیدن.بین یک در خود لولیدن . بین صد تاب بی معنا , مثل چرخش برگهای پاییزی . مثل یک عالم شوق با خود بودن , نه شوق با هم بودن. چه تضادی ؟

با خود م کف کردن , دم کردن , سیر از خودم .تنهایی توی رویایی از تصویرهای نقاشی. مثل پوستری چاپی , با صد تومن از دست فروشی ناشی می خریمش , زندگیم را .و بعد بازی می کنم .نقش نحسی را که نابلدانه برای خودم انتخاب کرد م وبر خدا وآفرینش فریاد می کشم و ... باز می خزم به کنج ِ ساکت وآرا م.تصویر تپشی که ایستاده . سلولهایی که نفس نمی کشند وترس از پوسیدن مرا با به موهومات امیدوار می کند .به هر کس امید می بند م. حتی بچه گربه های روی بام. شاید فردا گرما کم تر شود ؟

شب خوش "لغزش در برابر یک بازی "

8مرداد88


 
comment نظرات ()
 
 
شبحِ من
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢
 

خورشید در آینه

شبی درمانده

روی بامی آفتابی

لحظه ایی بیداری

لحظه ایی بی خوابی

 

گریه کم داری؟

یا که شاید با مایی؟

از کجا میدانی؟

قصهء هشیاری

 

سایه ها بیدارند

 از هم و با هم بیزارند

حرفها را با هم

جز دشنام چیز دیگر نمی دانند

 

من نشستم اینجا

لای چند تا برگ کاهو

مثل یک کفشدوزک

با خودم تنهایی

قصه ایی می بافم

 از دیاری مرده

با خدایانی پر مهر

 

چهره ها را گم کردم

جز خودم را که

 به تصویر گنگ یک نقاشی

 روی دیواری در مستی

 نیمه تاریک و محو می یابم.

 

5 شنبه -یک مرداد 88


 
comment نظرات ()
 
 
دفاعیه یک زندانی خویش
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱
 

کمتر می شود که با کسی حرف دلم را بزنم. نمی توانم در گفتار راحت درون خودم را بیرون بریزم . باید بنویسم. انگار عادت کردم خودم را الکی خوش نشان بدهم تا دیگران مرا بپذیرند . حرفها را پیش خودم نگه می دارم . ته ذهنم چال می کنم و نیازهایم را و دردهایم را و تنهاییم را کنج اتاقم پنهان می کنم تا از زاویه ئ انها آسیب نبینم . می دانم همه تا حدی همینطور عمل می کنیم . نمی گذاریم نقاط ضعفمان رو شود و بیشتر سعی می کنیم نقاط قوتمان به دیده ء دیگران آید . اما این کار برای همه آسان نیست . برای من نوعی دورویی است . نوعی خود فریبی . وقتی با فلسفه بافی تنهایی خودم را و جدا افتادنم را از جامعه توجیه می کنم یاد کلمه استحمار می افتم . برای چی باید خودم را خر کنم؟برای اینکه دو روز بیشتر زنده بمانم ؟ اما در درون سرشار از درد و بغض هایی  که در گلو خفه شدند ؟

 ترجیح می دهم خودم را داد بزنم . پس از این همه پنهان شدن و در کوچه پس کوچه های ذهن, خودم را به هزار ترفند گم کردم.دیگر نمی خواهم . اگر قرار است تنها سالی خودم باشم ترجیح می دهم تا عمری کسی باشم که دیگران و جامعه و عرف می طلبد . بگذار متفاوت بودنم را دست کم خودم حس کنم. بگذار متفاوت بودنم را دست کم دیگری حس کند . بگذار با این کار شاید دیگری یا دیگران هم بخواهند خودشان باشند ,تا آدمهایی که جامعه از آنها انتظار دارد .بگذار بذر انسانیت در تنوع رشد کند , نه در همه انسانها یک شکل و یک رنگ شدن.

گرمای دم کردهء اتاقم , هوای دود آلودش , نفس گرفته ام و بغضی که تنها در سکوت مرگ خواهد ترکید , آزارم می دهد.حسرت پریدن . حسرت پریدن بیشتر از شکار یک ماهی - جاناتان یک مرغ مهاجر- حسرت اهلی شدن , اهلی شدن به دستان انسانی صادق. حسرت شکار یک خرگوش در طول یک دشت برای شام , در جایی که تنهاییت با خدا پر می شود و شاید تنت را به آب برکه ایی میزنی تا شناور و بی وزن چون مرده ایی خوابیده به پشت بر آب ابرها را نگاه کنی و حرکتشان را محو شوی . خودت را گم کنی . آسمان را شنا کنی .

کنار جوی آب خیابان بنشینی و در خنکای آب در گرمای داغ تابستان پاهایت را کودکانه در آب بگذاری . و دستانی را که تنها یک رنگی را می بینند و یک رنگی را می شناسند و چشمانش تنها خودش را و دنیای خاص خودش را می بیند , در دست داشته باشی. نه دستانی که از الگوهای تبلیغی مغزشان پر است. نوع غذا خوردنشان. نوع پوشاکشان نوع فکرشان . نوع مذهبشان و حتی نوع ارتباط با خدایشان را همه در مغز هاشان چپانده اند . بلکه شخصیتی که خودش خودش را نقاشی کرده باشد . خودش را خودش ساخته باشد . عرف و سنت را تقدس و ارزش نداند . اما اگر چیزی مفید داشت هم نکوبد . دین را  موروثی نپذیرد و خود با شک شروع کند و اگر در شک هم بماند بهتر از ایمانی است که در باوری ارثی و لقمه ایی جویده در حلقش گذاشته اند .....

 تمام تلاشم این بوده اینها نشوم . اما هنوز آنکه می خواستم هم نشدم. دارم دنبال انسانی می گردم شاید بتواند دستم بگیرد . شاید دنیایش با من فرق کند . شاید دیدش مخالف دید من باشد . شاید مرا ابلهی بخواند و شاید بیماری از بند گسیخته . اما بتواند قدمی کمک کند .

 تنهایی راهی که در پیش گرفتم سنگین است . با هر نیازی می شکنم و نفسم مرا می کوبد . با هر تردیدی خرد می شوم و چون قلعه ایی ماسه ایی فرو می ریزم . باید دوباره بسازمش . این نیازها آنچنان در بندم کشیده اند, که چون تار عنکبوتی هر روز تنگ تر می شوند و بیشتر . نیرویم تحلیل می رود . نیرویی می طلبم . انسانی که بتواند نیرویی بدهد . در هر شکلی, در هر نامی, در هر مرتبه ایی . نمی دانم . کسی که کمک کند .

 هر روز نیازها بیشتر می شوند . هر روز گرسنه تر می شوم هر روز تنبل تر , هر روز بی تحرک تر , هر روز ترسوتر و هر روز محتاط تر , وجسارت شکستن سدها برایم سختتر می شود . شهوت, قدرت , غالب بودن , جنسیت قویتر, پیروزی بر ضعیفی , له کردن انسانی , هر روز بیشتر می شود . انگار دارم مسخ می شوم . انگار  دارم روحم را به شیطان تسلیم می کنم. همانند هزاران انسان دیگر که اسیر نیازها هستند و سرباز اهریمن, من نیز ناخواسته, اما با علم خودم , کم کم تبدیل به سرباز و مزدور اهریمن می شوم .

گاه با خودم می گویم در کویر می روم . انجا اهریمن هر چه هم بر من مسلط شود تنها روح مرا نابود می کند . اما در شهر من روح دیگران را هم نابود خواهم کرد. همانگونه که من تحت تاثیر دیگران , قدرت طلبان , شهوت پرستان , سیری ناپذیران و دروغگویان و دزدان ناموس , هر روز وسوسه می شوم و به ریشه های اندیشه ام که هنوز محکم نیست و ترد و نازک در خاک پلید زمین رشد کرده اند, آسیب می رسانند .

 از خانه خارج نمی شوم . از مردم می گریزم . از جمع فراریم . از حرف متنفرم .اما غرق در حرفم و عملم به صفر رسیده است . و مرا با عمل قضاوت می کنند , نه با حرفها و شعارها .

پس درمانده تر می شوم . سوی هر کس که حس کنم امیدی هست دست دراز می کنم تا در باتلاق اهریمنی فرو نروم . در گردونهء پلید قدرت و شهوت گم نشوم . جیره خوار بی مزد و مواجب دله دزدان بشریت نشوم . انسانیتم را به پای لقمه نانی نریزم . اما نمی توانم . سخت درمانده ام و تسلایی می جویم.

 نمی دانم . برای چه این حرفها را می زنم ؟ آیا برای توجیه گناهان خودم در پیش وجدانم؟ یا نه؟..........

(((باور نکنید, اینها تنها فیگور انسان بودن گرفتن است. من نیز زالویی بر زمین و مواهب الهیم که ترفندم اینگونه حرف زدن است ,و توجیه کثافت انباشته در روحم)))

20 تیر1388  یازده شب.


 
comment نظرات ()
 
 
زندگی و زنده بودن به چه قیمتی؟
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٧
 

در سیر صعودی آدم , چگونه ما می توانیم بگوییم که از حیوانیت دور تر شدیم و به انسانیت نزدیک تر شدیم ؟ در واقع چطور انسانتر می شویم؟

من نمی دانم . اما یک چیز برایم مسلم است مادامی که نیازهای ما, ما را در زندگی هدایت کنند و در درجه بالاتری برای انجام فعالیتهای ما باشند می توانیم بگوییم به بعد حیوانیت نزدیکتریم . و مادامی که عقیده و تفکر ما ابزاری برای تامین نیازهای ما در تحت عقاید و تفکراتمان باشند می توانیم بگوییم انسانتریم. !

 شاید بشود گفت حیوان را تنها با الویت نیازها در درجه اول می توان شناخت و انسان را می توان با اولویت عقاید و ایدولوژی و مکتب و مرامش در درجه بالاتر نسبت به نیازها شناخت.

حال این نیازها از جسمی و جنسی و روحی گرفته باشد که در سطحی حیاتی تر است ,تا نیازهای متعالی که در حقیقت ارضاء حس انسانیتی ما می باشد که ریشه در عقیده و تفکر ما دارد...

 اما آیا زندگی و زندگی کردن و بقاء و لذت بردن از زندگی به هر قیمتی آنقدر ارزش دارد که هویت  ذهنی و عقیدتی و ایدیو لوژیکی خود را فنایش کنیم؟........

((از زمانی می ترسم که نانم را با ترحم به دست آرم و جای خوابم را با گربه ها شریک شوم و بوی منی خوشایند پیش از خوابم شود .در حالی که چرک لباسهایم رنگ آنها را تغییر داده و ادعایم خودم را فریفته))

27 خرداد ساعت دو بامداد.


 
comment نظرات ()
 
 
گلسنگ
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳
 

زمانی با خودم می گفتم -سالها قبل- چه دردی می کشند این گیاهان . این درختان . اینها که از ابتدای روییدن در نقطه ایی راکد مانده اند و اسیر خاک گشته اند . چه دردی می کشند بوته های گل باغچه مان , تمام زندگیشان همین باغچه است و بس و دوستانشان تنها پروانه هایی که از دست من در می روند و زنبورهایی که زمان گل دادن سری به آنها می زنند . با خود می گفتم . این درخت انجیر کوهی لای این تخته سنگ توی برهوت آفتاب زندگی می کند , تنها و بی کسی . شب نظاره گر آسمانی است که همیشه هست و روز هم تکرارهایی که همه مثل هم هستند . به رود خانه ها نگاه می کنم که تنها در گودیها باید جاری شوند و هیچ گاه صلابت یک قله ء کوه را درنخواهند یافت.و...به خود می بالیدم که آزادم .هر جا بخواهم می روم .اگر بخواهم می توانم پرواز کنم . اگر بخواهم به عمق دریاها می روم و بر قله کوهی فراتر از ابرها می نشینم و شاهینی که پایینتر از من پرواز می کند را زیر پای خود می بینم . به خود می بالیدم و احساس غرور و شعفی وصف ناشدنی در تمام وجودم لانه می کرد. ...

سالها گذشت و اکنون که در نیمهء اول دهه چهارم هستم باز نگاه می کنم به اطراف و اینبار حسرت می خورم , که چرا درخت نیستم چرا بوتهء گونی توی کویری سرد و خاموش نیستم .تا شبها با ستاره ها سکوت کنم و روز با باد دم بگیرم و محکم دست در دست خاک بر جایم استوار بنشینم . و بیشتر از این دلم می خواست دست کم گلسنگی بودم .کوچک و نحیف بر سنگ خارایی بی ریشه بی ساقه , اما تکیه داده بر تخته سنگی و زندگی می کند و خود را دوام می دهد و باقی می ماند . و کاش دست کم گلسنگی بودم .

(می دانم می گویید ناسپاسی است .اما نقطه ایی از بن بست راه ماست!)

13 خرداد 88


 
comment نظرات ()
 
 
دوستت دارم
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧
 

"دوستت دارم "ها را فراموش کردیم .از خاطر بردیم . چون فکر می کنیم با هم خویشیم , زبان به اعتراف نمی گشاییم. دوستت دارم ها را چال می کنیم و در سرمایی گنگ و نامفهوم توی تنهایی که هر کس هیچ کس را راه نمی دهد می خزیم . برادر , خواهر , خواهر زاده , برادر زاده , پدر , مادر و... وخود را از همدیگر پنهان می کنیم .از تمامیت شباهتهامان و از اینکه می بینیم کاری از دستمان برای بهتر شدن , بهتر زیستن , بهتر با هم بودن انجام نمی دهیم . جسارت انجام را نداریم .

وتوجیه می کنیم . سکوت آنقدر بی معناست که وقتی در جوار هم ساعتی می نشینیم انگار دشمنان خونی هستیم .لب به اعتراف نمی گشاییم . مبادا بدانند که دردها یکی است و من نیز عاجز از درمان دردی مشترکم.

پس هر کدام سوی غریبه ایی پناه می بریم و داغهای دل را بر نامحرمان کوچه باز می گوییم و در این میان دزدان هویت و انسانیت که در کمین شکارهای بکر و بی تجربه اند , ما را به تور خود اسیر می کنند . آگاهانه اسارتشان را می پذیریم . و خود را بنده و برده این شکارچی ها می دانیم .چرا که در این حال کسی هست که توجهی کند .دست کم برای سود جویی , برای سوء استفاده.

 اما در حالت اول آنقدر همدیگر را می خواهیم که نمی توانیم دردهای همدیگر را, واقعیتهای موجود را ببینیم .پس تنها تر می شویم و ساختاری که خانواده , فامیل و شاید جامعه نام دارد , از هم گسسته می شود .

"از فرط محبت خود را خفه می کنیم تا واقعیت را باور نکنیم"

25اردیبهشت88


 
comment نظرات ()
 
 
فریب دادن
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧
 

نمی دانم چه الزامی است که بنویسم. اما هر چه هست باید نوشت . پرت و پلا . مزخرف , هر چه شد . آدم که نمی تواند درون درد ها را برای دیگری بازگو کند .می تواند ؟ و در عین حال دلش می خواهد انسانی دیگر , نبود موجودی دیگر باشد تا مخاطب حرفها و دردها وشادیها ولذت های او باشد . اما نمی شود . یعنی نمی توان در بسیاری موارد یافت . این می شود که با خیالات بازی می کنیم .در تنهایی زندگی می کنیم وهر چند در اجتماعیم ودر جامعه, با دیگران با فامیل وهمکار وشاید دوست سر وکله می زنیم , اما حس اینکه اعتمادی نیست, و در همه حال باید حریمی را برای امنیت و آسایش خود رها کنی , همانند شمشیر دو دمی می ماند که درعین حال که به نفعت نشان می دهد , اما با این حال می تواند به ضرر خودت هم باشد . بگذریم .

 به اطراف خودم نگاه می کنم. به ابرهایی که تنگ آسمان را بغل می کنند ونمی بارند .و به صدای گنجشکهایی که گاه جوجه ایی از آنهااز لانه شان می افتد و خوراک گربه ایی می شود . و به بچه گربه ایی که لای صندوقهای پشت ِ بام تازه دو سه هفته ایی است که زندگی خود را شروع کرده اند . و اگر فردا که بزرگتر می شوند ... و شاید به محضری که  فردا باید بروم و هزینهء آنرا باید بدهم ...! برایم فرقی نمی کند . داشتن یا نداشتن . بی معنی شده است . نه اینکه بی ارزش , نه . گاه می شود که اشیاء و آدمها دور و بر تو آنقدر دل آزار و ضد آرامشت می شوند که می خواهی نباشند . اما نمی توانی چرا که بسته و بودن و  زندگیت با آنها در هم گره خورده است . اینجاست که بیشتر حس حقارت به تو در برابر محیط دست می دهد .

ناگزیریم؟ من باور نمی کنم . کسی مرا مجبور نکرده است و نمی کند . تنها ترسها و نیازهایم است که بندی بر ذهنم شده است . لذتهایی که می توانند بازخورد مثبتی برای بقاء من باشند و دردهایی که می توانند موتور محرکی برای فرار من . لذتهایی که در رسیدن به آنها به سویشان می رویم و دردهایی که از آنها می گریزیم . این می شود زندگی ما.

 اما گاه تعریفها و آنچه در ذهن ماست با عرف و دین و سنت جور نیست . تضاد درست می شود و گاه با پرورش ما جور نیست . با آموزش ما جور نیست...

کسی به ما یاد نداده است که یک روز 24 ساعته از دو قسمت تاریک شب و روشن ِ روز شکل می گیرد. نه روز بی شب معنی دارد و نه شب بی بودن روز مفهوم پیدا می کند. کسی به ما یاد نداد خوبی بی بدی بی معنی است . زشتی بی زیبایی مفهومی ندارد . لذت تنها با بودن درد مفهوم می گیرد و زندگی با حضور مرگ معنا  پیدا می کند . پس در دنیایی رویایی و کارتون وار و در دنیایی خیالی بزرگ شدیم و قسمتهای به ظاهر منفی را در حین بزرگ شدنمان مخفی کردند . و بزرگ شدیم و ناگهان در جامعه رها شدیم و شوکه از رویارویی با این واقعیت ها . دچار تضاد و تناقض های ذهنی شدیم . به حدی که نتوانستیم در بسیاری موارد این تضاد ها را حل کنیم . جوری پیش رفتیم که همین طور عقب کشیدیم . روی مقوای جعبه شرینی عکس ماهی کشیدیم و چیدیم  از سقف آویزان کردیم . ماهیی ها پرواز نمی کنند من در دریا زندگی می کنم. رویای دریا را به خانه آوردیم . با اجسام ته دریا را ساختیم . و با کارتونهای خالی صخره ها را ساختیم. روی مقوایی دیگر پری دریایی کشیدیم و کنج دریای اتاق , نه دریای ذهنمان گذاشتیم . زندگی را با حجمهایی خیالی و دروغین پر کردیم . و انقدر پیش رفتیم که هر گاه از این حجم دریا خارج می شوم همانند ماهیی دور از آب احساس خفگی می کنم . ضربانم تند می شود دست و پایم را گم می کنم . توی خیابان تا می توانم از تماس با آدمها , دوری می کنم . مبادا ببینند که ماهیی , که موجودی که توی دریایی زندگی می کند , بیرون از دریایش هست . اگر بفهمند شاید مرا خفه کنند , آنگاه که رویاهایم را له کنند . دریایی که در آن زندگی می کنم  ناگهان خالی از بودن می شود و من خفه می شوم. پس کمتر بیرون می روم کمتر با مردم دم خور می شوم و کمتر دیگری یا دیگران را جستجو می کنم .

 شاید فرجام ِ خوشی نداشته باشد ! اما امروز را با تخیلات و اوهام سر می کنیم .

فردا سعی می کنم از دنیایم بیرون بروم و شاید کسی به دنیایم بیاید !....(فریب دادن خود وقتی می دانی فریب است چیست؟)

16 اردیبهشت 88


 
comment نظرات ()
 
 
یک ژن
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠
 

مثل ماهی می لغزم . توی خیابانی پر افتاب . کنج بارانی . شاید . توی رویایی از سر مستی هایم. تازه خوابم برده . مثل هر شب بی بهانه. من نمی دانم داستان چیست؟ این قصه ها که می بافند از آن کیست ؟ سالها دم کرده ام توی دخمه ایی وهم آلود . روی نمد نمناک از ادرار کودکی بی مادر .

 باز با خودم تنهایم . قصه ایی دیگر را  می بافم. دستانم پینه بستند از ریسیدن , از در هم کرد ن این تار وپود قصه ها .اما سر من به همین داستانها گرم است . سر من به حسرت این حرفها , به سر هم کردن این دردها , به گره زدن نیاز  وبی نیازیها گرم است . سر من به کوبیدن نیاز به طاق اتاق گرم است . سر من به رنگ کردن دیوار سلولی که جهانم است گرم است .وخنده سر می دهم , گاهی .مست وبی مسولیت . وگاهی گریه , بی دلیل و بی معنی .

زار می زنم , شاید دم صبحی , تنها توی تختی نمناک از نم بارانی بی معنا . با خدایی که همان بالا ها  , روی بامی نزدیک اتاقم دو رکعت نماز می خواند باز .

و دم می گیرد .کودک هنوز .نمی دانم شهرم کجاست ؟ورستورانها را چگونه باید وارد شد؟ پشت میز نشست و , چگونه غذا سفارش داد . و این تمام دلهرهء من می شود !

 شاید اضطراب بزرگ شدن باشد؟ شاید اضطراب این باشد که باید دستی را بگیری و اما نمی توانی دستان خیست را سوی کسی دراز کنی ؟ و لبخند بزنی به هر انسانی؟شاید تنها کنایه آسانتر باشد ؟ شاید تنها نیشخند زدن آسانتر باشد ؟شاید توی کافه ایی قهوه خوردن را مسخره کردن, راحتتر باشد ؟ تا اینکه لذت پشت میزی بنشینی و در نوایی آرام ودر جواری دلشاد, کام خود را به تلخی قهوه ایی بی طعم بسپاری ؟ شاید .

چرا که آسانتر مسخره کردن است . دوری کردن است. و هیچ رستورانی توی شهرت تو را ندیده است , چرا که فردا زمان رستوران رفتن است و هیچ گاه نرسیده است. و زمانی که دعوت می شوی , ترسد پایت را می بندد.

 دندانهایم سالمند . آنقدر سالم که دردی ندارند . تنها سیاهند .

خورجینم را به دوش می اندازم و شبانگاه راه کویر در پیش می گیرم . سگان ولگرد حومهء شهر مرا می ترسانند و باز می گردم . تنها در کنج خانه در رویا سفر می کنم . و تنها خودم را در رویا در دور دنیا می بینم . هر بار گوشه ایی.

و دوستانم , کسانی که هیچ کدام را من بر نگزیده ام, و همه مرا بر گزیده اند .- چرا که تاب بر گزیدن نداشته ام و تاب و توان پیش رفتن را نداشته ام- همه تنها به دنبال شناخت موجودی غریبند . موجودی که می تواند آلت دستی باشد . ابزار دستی برای دیگری و شاید مزدوری بی مزد. پس من حدس می زنم با بدبینانه ترین دیدِ خودم, و از هر که به سویم بیاید می گریزم . و چون توان نزدیک شدن به دیگری یا دیگران را ندارم , تنها در خلوت خودم می مانم و خودم و خودم. و رویاهایی که در تخیلاتم از واقعیت واقعی ترهستند . نمی دانم . شاید ؟

شاید فردا پایان راه است؟ شاید جایم گوشه یک بخش روانپزشکی باشد و شاید گوشهء یک خیابان به عنوان دستفروش ؟ و شاید فردا مدیر مرکزی شدم ؟ و شاید خواستهایم و رویاهایم ناگهانی تکانی خوردند و گرد چندین ساله شان بر خاست و چون مومیایی که از گور بر میاید من نیز زنده شدم؟

29فروردین 88


 
comment نظرات ()
 
 
ای کاش ...
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٠
 

(ای کاش این دروغ باشد .وحشتناک است!)

تازه دارم می فهمم که آدم مثل فیلمهای تخیلی که یک موجود ابتدایی در  یک آزمایشگاه وجود پیدا می کند , وهر چیزی سر راه خودش است را از آن خود می کند , شبیه است. مثل او فقط نیاز است .وبرای بیشتر شدن وبزرگتر شدن و باقی ماندن نیاز دارد که تنها دیگران رادر  خود حل کند . از آنها بهره ببرد وگونه های گوناگون جهت بقا از هم استفاده کنند.

لذت ببرد تا انرژی روانی و روحی  کافی جهت تلاش دوباره را داشته باشد .سالم باشد تا توان در خود حل کردن دیگری یا دیگران یا چیزهای دیگر را داشته باشد.قدرت داشته باشد تا به قدرتهای دیگر غلبه کند . بر درهای بسته که مانع دستیابی او به مواد مورد نیاز او می شوند , دست پیدا کند...

شاید خیلی بی رحمانه وبی معنا جلوه دهد , اما واقعیت بیشتر به این شبیه است.

ابزار, دین, مذهب ,سنت ,عرف, قانون, شعر, ادبیات, هنر, آیینها ..,همه تنها ابزارند .و ابزار جهت دست یابی به نیازها و محروم کرد ن ِدیگران از آنها.چرا که بقاء خود  تنها به فناء دیگران بستگی دارد و فناء من موجب بقاء دیگران می شود .قانوان بی رحمی است؟

آری اما این را همهء ما تجربه کرده ایم ودر زندگی چشیده اییم , اما تحت عناوین والقاب گوناگون, تا حدی که تلخی وزهر آن را گرفته اند .و این سبب می شود که ما زشتی این واقعیت را دیر تر حس کنیم .

این بی معنی ترین حرف شاید در زندگی باشد ! اما واقعیت است که همه می دانیم و از اقرار به آن ترس و واهمه داریم , ومی ترسیم ویا برای فریب دیگران از اقرار به آن خودداری می کنیم .

8 فروردین 88


 
comment نظرات ()
 
 
پرش دیگر ( قسمت اول)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
 

تصمیم دارم بنویسم . اما از کجا شروع کنم. می دانم که قرار است داستانی از گذشته یک نفر بنویسم که شباهت بسیاری به من داشت , یا شد داشته باشد !  و شاید خود من باشم ؟ نمی دانم . تصاویر می روند و می ایند و صدای فن این کامپیوتر و دکمه های کیبورد تنها چیزهایی هستند که با من در این سفر کوتاه همراهی می کنند .

شب بود ! یا روز ؟ خاطرم نیست . تابستان یا پاییز خاطرم نیست. پولدار و یا فقیر یادم نیست . من بودم . تنهایی توی خیابانی خلوت . خیابان مثل خیابان صبح اول عید بود . همه بسته بودند همه توی خانه های خود بودند و هنوز برای دید و باز دید عید بیرون نرفته بودند . غو پر نمی زد تو خیابان . خیابان چهارباغ بالا مثل همیشه . محل دوچرخه سواری من . از دروازه شیراز تا هتل پل و بعد در امتداد رودخانه تا برسم به پل خواجو و بعد از طرف فیض و تخته فولاد و جاده ایی که بین قبر های قدیمی است راه خانه را در پیش می گیرم و خیابان آب 250 را رد می کنم . مسجد مصلی که  به قول اصفهانیها  محل ظهور امام زمان است را رد می کنم و با دوچرخه ءخرگوشی خودم به سمت خانه می روم . بهار بوی نم دار خود را با طراوت می آورد ومن تنها در لذت پا زدن توی خیابان خلوت کوروش پیش می روم . در امتداد کارخانه تعطیل نشده پنبه توی کوروش جلو می روم و با سرعت از سراشیبی تندی که به سمت کوچه مان می رود می گذرم و پا نمی زنم تا توی سراشیبی با سرعت دوچرخه ام خودش روی کف کوچه بلغزد ومن توی باد گم بشوم .

شب  صدای آژیر قرمز همه را به تب و تاب انداخت , برق قطع شد و همه بیرون ریختند . " ....علامتی که می شنوید معنا و مفهومش این است که حمله ء هوایی دشمن حتمی است و به پناهگاه بروید...." و صدای نصفه نیمه ء آژیر از رادیو شنیده می شود و من همیشه با خودم می گفتم "چه جالب است همیشه می گوید به پناهگاه بروید و ما بر عکس به وسط کوچه می رویم ...خصوصا شبها تا صدای تاپ و توپ ضدهوایی ها را همراه با تاراق توروق های دیگر و رقص گلوله های ضد هوایی که توی آسمان خطوطی نیم بند برای خود درست می کردند را تما شا کنیم. و به انتظار, تا صدای یک انفجا ر از دور یا نزدیک تن همه را بلرزاند و بعد همه بگوییم :" خُب زد والان دیگه میره!" چه بی معنا بازی می کردیم . اصلا حالیم نبود . یا زمانی که به محل یه بمب باران هوایی توی سال 65  چند دقیقه بعد با برادرم رفتیم . انگار زلزله آمده باشد . کابلهای برق روی زمین ولو بود  و....

شب بود هنوز توی تاریکی راه می رفتم در امتداد اتوبان  به سمت تهران پیاده . مزخرفترین اتفاقی که برای هر کسی می افتد دیوانگی های اوست اما من هیچ اهل دیوانگی نبودم و نیستم . تنها مثل بقیه نیستم . البته همه ما همینطوریم . فکر می کنیم از جنس دیگریم . کما اینکه این تنها یک خود خواهی است وما هم مثل بقیه اییم با این تفاوت که خودخواهی ما ساز خودش را می زند .

-" برای من هم بستنی بخرید ...." صدای فریادم توی نوشتنم دخیل می شود و رد نوشته هایم را گم می کنم . و بستنی مرا با خودش از نوشتن دور می کند .

- " منم می خوام" .هیچ کس از من نمی پرسد که بستنی می خواهم یا نه. عقده های کودکیم تازه دوباره دهان باز می کنند.

 هیچ کس مرا فرا نخواند . اما در طبیعتی که کسی کسی را فرا نمی خواند , چگونه می شود خود را بقا داد؟ تنها با ترحم گدایی ؟ یا نه! با دندان نشان دادن به هم نوع ودیگری؟

 مست  می نویسم معمولا. چون آنقدر خودم را زنجیر بند کرده ام که اصلا در حال آگاهی حرف هم نمی زنم . روبروی آیینه نمی روم تا مبادا خودم را ببینم و یادم بیفتد که کی هستم . از آنچه بودم شرم دارم . از آنچه کردم شرم دارم . اما در برابر می گویم :" گذشته ء من مرا ساخته است ... هر چه بوده خوب یا بد , این منی که امروز هست نتیجه فرایند سالهای قبل است و بس ". باز با خودم کلنجار می روم . دنبال قرصی می گردم که 24 ساعت تمام توی خواب باشم , نه دارویی که منگ باشم ,که خنگ باشم. دارویی که خواب باشم , رویا ببینم . توی عالم خیال با خودم زندگی کنم . از برزخی سنگین که ساخته شدهء ذهنم است بگریزم . نه اینکه با منگی و با گیجی نه خواب باشم و نه بیدار. نه رویا ببینم و نه بتوانم دنیا بسازم . ونه بتوانم به رویایم رخت عمل بپوشانم ....

شب بود باز مثل شبهای دیگر . تکراری .مثل ثانیه های دیگر .احساسات تکراری مثل ساعات دیگر .نیاز ها , تکراری مثل دفعات دیگر .من بود م وتعدادی درد وتعدادی لذت . من بودم وتعدادی خوشی وتعدادی نا خوشی . من بودم وتعدادی روشنایی و تعدادی تاریکی .من بودم وتعدادی کاستی وتعدادی پری .من بودم وتعدادی احتیاج وتعدادی بینیازی . کم بودم اما بود م. کم هستم , اما هستم . می نویسم .اما ناقص . ومی خوانم اما با لکنت . مثل کودک دبستانی کلاس سوم ابتدایی . تازه درس انشاء را شروع کرده اند ونمی دانست تا دیروز انشاء چیست ! وامروز می فهمد . پس از 30 سال .انشاء یعنی بافتن . یعنی بافندگی یعنی سر هم کردن حرفها .شکل دادن حرفها .مثل آجرهایی که روی زمین کپه شدند وباید تو مثل معماری انها را به شکل خانه ایی , کاخی , عمارتی , در بیاوری .دیگر هنر تو است که چه خواهی کرد , چه خواهی بافت چه خواهی انجام داد . هنر تو می شود ملات کارت . کلمات می شوند آجرهای دستمایه ات . وتو می شوی استاد معمار وبنایی ...

ادامه دارد .

15 اسفند 87

 


 
comment نظرات ()
 
 
دوره می کنیم؟
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤
 

دارم تمام داروهای اعصاب را دوره می کنم.انگار موش آزمایشگاهی خودم شدم . دیگر نمی دانم بیمارم؟ یا نه ,عوارض دارویی است . دیگر نمی دانم نیاز به درمان و دارو دارم یا نه, نیاز به قطع تمام داروها. دلم گرفته . یک موجود تمام بیمار شدم . چیزی که همیشه از آن وحشت داشتم .حتما طبق قانون جاذبه در فیلم راز من از آنچه  می ترسیدم بر سرم آمده است.

 یک انسان بی خاصیت , عصبی , تند خو, کمی تا قسمتی خجالتی . منزوی . بیمار همیشه . در خواب بیدار در بیداری خواب. ضعیف از نظر جسمی . تنها از نظر اجتماعی.یک قوزی کج و کوله . یک مشت استخوان متحرک که وقتی به آدمها نگاه می کند همه می ترسند که در جا  پس نیفتد . یک معتاد الکلی . یک معتاد حسابی . وارفته همیشه تو خلا سر سنگ خلا نشسته . که شپش لای موهایش هم خانه نمی کند . وهمیشه تنش بوی گند آمونیاک می دهد. وقتی حرف می زند ردیف نا ردیف دندانهای خراب , سوراخ و پوسیده توی دهانش زار می زنند . انگار که یک مشت استخوان خرد را در دهانش جای دندان ریخته اند. ولباسهایش بیشتر شبیه کهنه بچه ایی است که روی جسد لخت و عوری می کشند که دیگران وحشت نکنند!......

 دلم نمی خواهد ادامه بدهم . دارم به جایی می رسم که باید گدایی کنم . هم ترحم گدایی کنم . هم همصحبتی و هم شاید نان را؟

 نگاهی به گذشته می اندازم نمی خواستم این بشوم . اما ترس و وحشتم از بدی هم تا این حد خراب و  سوخته و در هم نبود !توی کار طبیعت مانده ام. ....

 الان که چند روز است نیت دوباره نوشتن دارم , تنها سر گرمیم هم از من گریزان شده است .

 حس تمام شدن تمام جسمم را پر کرده. با دارو زنده ام. یعنی سال دیگر هستم؟

 کی برای من تصمیم می گیرد . قطعا خودم . اما یعنی من از این نکبت لذت می برم و خودم بر گذیدم. وخودم دوست دارم بز گر  جامعه بشوم؟

 شاید این آخرین نوشته باشد ؟ چون نیت جدی داشتم که شروع کنم به نوشتن و همین را هم به زحمت سر هم می کنم . آنهم تنها به خاطر عزیزی که گفت چرا دیگر نمی نویسم ؟

 چه می توانم بگویم ؟ وقتی از بیان خودم و انچه هستم به خودم و دیگران واهمه و ترس دارم؟

.....شاید بهتر شوم ...... امیدوارم .....حتما بهتر می شوم!....

...........و با ترس سرم را توی پتو می پیچانم تا لای دم کردگی اتاق , در کنار بخاری بپزد!

8 اسفند 87

 


 
comment نظرات ()
 
 
چهار شعر دیگر
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
 

١

کودک درونم کو

 جای پای خاطراتم کو

آن صداقت آن راستی

اشکهای معصومانه ام کو؟

............................................

٢

قصه گوی پیر

 بر زمین تفدیده

با نگاهی از اندوه

چشم خود ساییده

 

از حقیقت که نبود

 از صداقت که بمرد

سالها گفت و فریفت

کودکانی را

که نروییده درو شدند.

........................................

٣

امشب در مهتاب

می تابم بی تاب

در حال مستی

 می خوانم از بر

شعری بی معنی

مرگی بی فرجام

چون پابندم من

در صد رویا

در صد تصویر .

....................................

۴

شب سکوت سرما

 صدای شیونی تنها

باد خروش دریا

نفیر مرگ ماهیگیر

مست آلوده در خواب.

........................................

دی ماه 87


 
comment نظرات ()
 
 
خودکشی
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥
 

خودکشی .کسی دست به آن می زند که قصد رهایی از دردی را دارد . یا قصد جلب توجه. یا بیان حرفی . اعتراض به وضعیتی . اما در ک ان کار سختی است . حتی برای رهایی از درد نیز انتخاب خوبی نیست . کسی که توانای خود کشی را داشته باشد , قطعا توانایی بسیاری کارها را هم دارد . اما چه می شود که فرد در خود کشی همت لازم را پیدا می کند , اما در کارهای دیگر کم می آورد ؟

در خود کشی فرد مدتها با درد کلنجار مای رود و با ان در حقیقت انرژی و نیرو می گیرد . مثل جنگ و نبرد که مبارز از نیروی دشمن نیرو می گیرد . مبارز بی دشمن معنی نمی دهد . جنگجو در جنگ معنی می دهد . و به همین سادگی فرد از درد یا از نیرویی که او را به طرح خودکشی رسانیده نیرو می گیرد و دست به این کار می شود . اگر فردی که برای رهایی از دردی دست به این کار می زند , توجه خود را به کار و نقشه و مطلوبی دیگر متوجه کند , حتما در ان نیز مو فق می شود .

 بگذریم...


 
comment نظرات ()
 
 
چهار شعر در سه حال
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
 

(4)

خدایی اگر هست

زبانی اگر بسته است

و دستی که در ترس

لرزان گشته است

 

همه گرد آمدند

بر تن ِ خسته ام

به نیشخند آشنایان

بر تنم.

------------------------------------------------------------------------------(3)

خوابم نمیبرد

 تا در رویا بقلتم

تا از دنیا بگریزم

 

خوابم نمی برد

تا در تنها بمانم

 تا با نقشی بسازم

از رویای گنگی.

------------------------------------------------------------------------------

(2)

بی حالم

 بیمارم

 از سرما افتادم

در بستر می خوانم می خوابم

چون شوری در دریا

من گنگم

خوابیده

در رویا با لبخند

در سایه با شادی

اما

در نور محسورم

چون اشباح نا پیدا

مجبورم متروکم.

------------------------------------------------------------------------------

(1)

تب دارم

لرز دارم

در سرما

من تصمیم کم دارم

 

 با نوری کم تابش

با رودی کم جوشش

می خندم بر برگی پوسیده

بر زخمی خشکیده

 

با شعری بی معنی

با حالی در منگی

می رقصم

 چون بادی در مویی.

 

دی ماه 87


 
comment نظرات ()
 
 
مرداب
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
 

زمین خدا گرم تر ازباران رحمت شد . هوا آفتاب است .

تن داغ انسان به خنکای آب می خورد واز حرارت آن جوشش خونی بر می خیزد . تازه آدم آمده است تا تن را به دیگر بسپارد . گربه ایی روی دیوار در امتداد زندان در حرکت است. خواب با نسیم صبح گریخته است و شب با طلوع نور سرخ شده از شرم گناهان ابناء بشر . و من تازه با او قهر کرده ام . زمین دلتنگ از بارش بی حاصل ومن دلتنگ از کاشت دانه در توهم زمینی مجازی. هر دودلتنگ , هر دو بی آهنگ در همگامی .خدا نشسته تنها برایوانی.... از آقریده ایی سر به آخور برده . که امانتی داد هیچ کس ندانست چیست وهمه جز اندکی به مرداب , که نه به فاضلاب هستی بردندش .

 شیر در بیشه با کنایه به انسان می گوید : توفردا زنده ایی ؟ که اینگونه برای سالی شکار می کنی ونان امروز مرا هم می بری؟ و آدم می گوید من ابدیم وتاریخ نشان داده است من نباشم دیگران می خورند وشیر می گوید و آیا دیگران همانند تو خواهند خورد ؟ ومثل تو خواهند هر چه هست برد؟ و انسان می گوید من ابدی م, خدا مرا بر گزید . شیر می گوید در سال من یک بار جفت گیری می کنم تا نسلم بقا ء داشته باشد تو هر آن اراده کنی با هر کس که بخواهی رابطه جنسی بر قرار می کنی آیا این همه برای بقاء نسل توست ؟ آیا زنی باردار تورا  از خود نمی راند همانگونه که ماده شیری پس از جفت گیری شیر های نر را دیگر به خود راه نمی دهد ؟ وتو می گویی انسان مختار است هر آن هر لحظه هر جا ...و بعد شیر می گوید : هر ان هر لحظه وهر جا انسان مختار است لذت ببرد .

 از جنس مخالف گرفته تا موافق , انسان مختار است با کشتن با دریدن با خرد کردن شخصیت با له کردن هویت با مسخ تاریخ وواقعیت با به لجن کشیدن دیگری هم نوع هم خانه , همکار دوست آشنا پدر ومادر , لذت ببرد .

انسان می گوید من مختار م خانه ایی بسازم که صدها سال پابر جاست نه همانند تو حیوان که زیر درختی خفته ایی تا شب به روز آوری . من می توانم و شیر می گوید آیا ما نمی توانیم ؟ آیا مورچگان را نمی بینی که گاه دهها سال خانه شان پا بر جاست ؟ یا برخی موریانه ها که قدمتِ لانه شان به صدها سال می رسد ؟ زنبور ها را نمی بینی ؟در خانه ساختن در کشاورزی مورچه هایی که زیر زمین قارچ پررش می دهند , و یا با جابجایی شته ها مثل انسا ن وپیش تر وقدیمتر از انسان دامپروری را پیشه کرده اند ؟ چه هنری نزد آدم هست که پیش موجودات دیگر نیست ؟ در هر زمینه که نگاه کنی حیوانات هم تونایی مشابه وگاه بیشتر دارند .پس برتری وجود ندارد تنها تو حریصی و ما می دانیم برای چه چکار را انجام می دهیم.


 
comment نظرات ()
 
 
خدا و شب(نوشته ایی دیگر که پیدا شده تو فایل ریکاوریهام)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤
 

داشتم راه می رفتم , توی شب , توی تاریکی , توی تنهایی , غبار برخاسته از زمین , نه ,بخار برخاسته از خاک نم دار در سرمای سرد پاییزی, بالا پوشم را تنگ تر به تنم چسباندم .زمین سرد بود پاهایم یخ کرده بود با لباسی سبک سر به بیرون گذاشته بود م ساعت از نیمه گذشته بود . مردم در خواب بودند . شهر خفته بود گرمای خانه ها کسی را که محتاج نانی نبود در اندرونی خانی گرفتار ساخته بود .اما من گرفتار بی نانی نبودم , من آشفته تر از ان بودم تا در نیمه شب راه خیابانهای خلوت شهر را در پیش گیرم و در کنار سیگار فروشها و تاکسی هایی که لنگ مشتری ایستاده بودند , تاب می خورم .

امشب تصمیم دارم بروم برای همیشه از دنیایی که مال من نیست , از آن بریده ام , بریده اند م و رشته های پیوند مرا با آن گسسته اند . نمی دانم مرضی هولناک به نام تنهایی و بی اعتمادی و  بی کسی گاه بر جان کسی می افتد و رشته های زندگیش را پاره می کند .

 در اوان کودکی این درد پیدا نیست همانند سرطانی پوشیده است اما هر چه بزرگتر می شویم انگار درد رشد می کند و در لایه لایه های ذهن خانه می کند . رابطه هارا بی معنا جلوه می دهد , آدمها را بی رنگ و خند ه هارا بی روح نشان می دهد .نان برای آدم بی معنا می شود و کار تنها بهانه ایی برای گریز از اندیشه ء تلخ تنهایی در جمع می شود .

غبار و مه سرما گرفته ء شهر هوای متراکمی را که سرما غالب است بر تن مسلط می کند و هوس گرمای اتاقی و لیوانی چای سنگین را طلب می کند .

صدای عبور گاه گاه ماشینها ذهنم را در هم می کند وآرامش نیمه شب را موتور سوارانی که شاید قصد خالی کردن جیب کسی و یا مسافری را دارند , به هم می زند .

 چقدر شب شهر در تزویر خود عریان می شود .

 

بهانه برا ی خروج چه بود ؟ برای چه در نیمه شب سر به کوچه گذاشتم تا در لابلای این دله دزدان و معتادان شهر که خواب گزمه های 110 آنها را آزاد گذاشته است , خود را رها کرده ام ؟

شاید از جانم سیر شده ام ؟ شاید می خواهم از نزدیک شهر م را, پایتخت فرهنگی جهان ...(!) را بهتر بشناسم , زمانی که خواب مسئولین را ربوده است و مردم از ترس تنها در اضطرار به بیرون از خانه می خزند . از کنار دیوار و در سایهء تاریک , انگار که آنها خلاف کار شهرند .!

 

چه شهر غریبی است؟ مردم با ترس به هم لبخند می زنند و در آغوش هم می افتند ,با ناز و با عشوه و هزار غمزه با هم همکلام می شوند , با هم راه می روند به گردش می روند به خانه می روند با هم زندگی می کنند , با هم پیر می شوند , و با هم در سوگ هم می گریند , اما غربتشان جای خود است . تنهایی ها را با لعاب رنگی زرق و برق زندگی پر می کنند و هزار جور نام

مقدس بر آنها می گذارند .

 من نمی دانم آدمها چه جور جاندارانی هستند . محتاج نیازهایشان یا نیازها محتاج بر آورده شدن توسط انسانها ؟

 اما در همه حال می دانم در حالی که مرگ و فنا و نیستی سایه خود را بر سر ما گسترده است و بی معنایی زندگی را تجربه می کنیم دستانی هست تا رنج را توجیه کند و خدا را در خانه ها نشان دهد . و محبت آدمها را نشان از او دهد .

 تنهایی را مذموم شمارد و در بد ترین شرایط سخت در سرمای زمستان کوهها و کویرهای زمستان و در گرمای داغ 40 -50 درجه زندگی را باید ادامه داد . انگار اجباری در کار هست انگار ازدیاد نسل باید ادامه یابد و در لوای محبت و عشق و خانواده باید سختیها را تحمل  کرد ,سالها جان کند و نسلی را تحویل این دور و تسلسل داد , چرا که  قبلا این روال ادامه داشت و باید ادامه داشته باشد , حال روزگار عوض شده است رنگ آن هم عوض می شود , اطوار آن هم عوض می شود و شیوه ها تغییر می کند. اما تنها به توجیه های مذهبی بسنده کردیم , به قصه های مقدس راضی شدیم و سر به اندرون نیازها ی خود برده چشم بسته تاریخ را تکرار کرده اییم .

اما کسی نپرسید در این تسلسل و این تکرار هدف چه بود ؟ مذهب حرفش چه بود و ادیان برای چه خود را کشتند تا آدم آدم شود و خدا آن بالا تنها همین را از ما خواست . ؟؟؟؟؟؟؟؟ زندگی ,کار ,تولد نسل و بعد مرگ .....؟

 

چه تکرار بی معنایی , انگار یک خط از خدا در بیان گم شده است یا ما آدمهای ناقص العقل مانده اییم که هدف چه بوده است !

در حالی که گاه برای ساده ترین نیاز ها له له می زنیم , به طوری که ذهنمان همه همان نیاز می شود, زمانی که سیریم و به قولی آسوده, در کنار بر گوشه ایی نرم لم داده اییم, همه دم از انزجار دنیا و دردهایش  می زنیم , اما هر گاه نیازها  بیخ گلویمان را گرفتند همه چیز از یادمان می رود و ما هم همانند گرگ گرسنه ایی که جز شکار به هیچ نمی اندیشد به رفع احتیاج می اندیشیم . حرفهای خود از یاد می بریم و کتابها را بیهوده قلمداد می کنیم . و همه را از سر سیری و بی نیازی می دانیم .

 چقدر پستی ما آدمها زیاد است که حتی به حرف خود راست نیستیم و خدا را هم به بازی می گیریم. و در این بین انتظار رشد و تکامل را هم داریم . انتظار دستگیری از خدا , کمک در رهایی از بندهای این دنیایی و در طول عمر در حالی که خود را پاک و مطهر از گناه می دانیم طلب کار خدا هم هستیم و انتظار کمک هم داریم؟

 چه بندگانی ؟ ........همانند کودکانی پر توقع و پر انتظار؛ که  هر چه داد باز کم است و حرف او را تنها تکرار می کنیم, به سخره می گیریم و باز که نیازها بر آورده شد, حرفها تنها نقل مجلس می شود و چانه گرم کن خلق.

 

این چه بازی ِ مسخره ایی است که در سالیان سال در ادیان گوناگون ما با خدا در آورده ایم ؟

 و خدا با صبر بر این بی سپاسی ها و خود را به ندانستنها زدن خلق صبر می کند .

تا کی ؟ قصه ء این انسان ادامه دارد ؟ .و بازی او با دین و دستورات و راه ِ راست که گفته شده در ادیان ادامه دارد؟

من که خسته تر از آنم که در دنبال جوابی باشم . سر به اندرون زندگی پوچ خود فرو می برم و بی هیچ ادعایی خود را مستحق جهنم خدا می دانم . چرا که از بس خود را فریب داده ام خود نیز خسته شدم خدا که خودش بهتر می داند .  


 
comment نظرات ()
 
 
سایه پریده رنگ
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٥
 

مدتهاست چیزی ننوشتم. شاید برای خیلیها یک ماه چیزی نباشد برای من چرا .من با نوشتن دم می گیرم وبا آن خود م را تسکین می دهم. خود م را فراموش میکنم و گاه خود م را از زاویه ایی دیگر , از دریچه ایی دیگر پیدا می کنم .لای کلمات گم می شوم , مثل خواندن یک کتاب و در هم لولیدن با عبارات کتاب, و ناگاه سر از اندرون غاری بی روح در صحرایی دور در می آورم .... خلاصه این طوری خود را فراموش می کنم . خود را گم می کنم . تا چشمهایم  دردهایم را نبینند و یا شاید تفاوتهایم را با مردم .

 

 نمی دانم . درد ویا تفاوت با مردم چه وجه افتراقی دارند ؟

 اما تازگی با نوشتن حس میکنم روی زخم های کهنه ایی دست می گذارم . روی جا پایی که در 30 سال گذشته همینطور گود تر و گودتر شده است ومرا با خود از آدمها دور تر کرده است . نشانه های جامعه رنگ باخته اند و مرد م برایم تنها بهانه ایی برای حرکت شده اند . نه برای رسیدن , بیشتر برای گریختن . که شاید ریشه در شباهتهایم  با آدمها است !!.

 

وقتی آدمهایی را می بینم که مثل خودم در دردها و در رنجها با هزار ترفند زندگی می کنند ؛ می خندند , درد می کشند و لبخند می زنند .. می ترسم .. می ترسم که من هم همانند آنها شده ام . همانند آنها دارم سر می کنم و همانند آنها دارم زندگی می کنم . زجر می کشیم و می خندیم و درد می کشیم ؛ و به جای آه و ناله, نعره سر می دهیم . با خون صورت گلگون می کنیم و بر اهریمن نابودی بی اعتنا رد می شویم ؛ اما در درون می ترسیم ,- نه می ترسم - و در تنهایی های خود خود را گم می کنیم , - نه گم می کنم - .

و خیلی کم جسارت ِاعتراف  کردن را پیدا می کنیم . چون همه را همراه اهریمن می بینیم, وتنها یی خودمان را ایمن تر از هر همرازی می شناسیم .

 

 نمی دانم درست می گویم یا نه ؟


 
comment نظرات ()
 
 
گم
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳
 

(دوباره می نویسم کاری دیگر بلد نیستم اما این نوشته مال دو سال قبل است.که پیدا شد )

ساعت از شب گذشته است . برای من ماه رنگ باخته است و نور مهتابیی بزرگی که خورشید است می تابد اینجا گلخانه خداست . محیط  کشت و پرورش انواع جانداران . با تنوع در نوع و گونه و در اکوسیستم های متفاوت .

 اینجا خدا یا خدایان با هم دست در دست هم داده اند تا ببیند این آخرین ساخته دستشان چه می کند؟ زمان زیادی نیست , همین دیروز بود که کار اولین سری از خلق آدمها تمام شده است. شاید یادت بیاید همان که برخی می گویند " روز الست ".

همه ما که پس و پیش و به قولی زودتر یا دیر تر می خواهیم امتحانی بدهیم یک دفعه سر هم شدیم , نمونه ها را در محیط کشت اولیه رشد دادند و بعد با آخرین فاکتور که به قول خودشان" تماس جنسی "  است مجددا این ها در همان آزمایشگاه اما در محیطی دیگر نشاء می شوند .

سیستمهای ذهنی این آخرین دستاورد خدایی جوری است که می تواند بفهمد همه این نیازهای گلخانه ایی بازی است , اما بد بختی اینجاست که تا او در لذت های این محیط کشت , که تماما مادی و جسمانی است, نمی تواند خود را کا مل از این قید رها کند . برای همین با این که گاه تلاشی می کند باز کم می آورد .

پس سعی در توجیه دارد .بگذریم واقعیت در این است که حتی نیازهای جسمانی هم ساختگی است .

 

جوری ما را برنامه نویسی کردند و در مرکز فکری ما نهاده اند که خوردن و خوابیدن باعث رشد است و امنیت جان در گرو امنیت این کالبد است و یا  اوج لذت شاید در لذات جنسی و جسمی است و برای بقائ باید عمل جنسی باشد و برای حیات نفس کشیدن نیاز است و آب ما را خفه می کند و خورشید زیاد ما را کور می کند . یا اندامها بر اصولی کار می کنند .........یا ما نمی توانیم با دیگر مواد در هم بیامیزیم, ما متفاوتیم , و در درخت نمی توانیم غرق شویم,  با آب در هم آمیزیم , با باد شکل بگیریم , با نور پخش شویم....ما جداییم و ساختار متفاوت داریم ..سنگین تر از فضاییم... و از این دست  باور ها که آماده در ذهن ما قرار داده شده است ....خوب در این محیط کشت خدایی ما چه کاره اییم ؟ دیروز الستش بود و فردا نمونه ها می خواهند بازخوانی شوند . چه بازی بزرگی؟....

 

شب شد . چراغ آسمان خاموش است باید خوابید .. روز شد چراغ روشن شد باید کار کرد ... گرسنگی آمد باید نان خورد تا کار کرد ...خانه باید ساخت تا سر پناه داشته باشی .. کار باید باشد تا نان داشته باشی ..جفت باید داشته باشی تا نسلت بقا داشته باشد .ووو..وو.و..وو به قول یک کتاب هندویی : در کنار هر لذتی دردی است , با هر خنده ایی گریه ایی است , با هر اوجی فرودی هست , با هر با هم بودنی تنهایی است,  با هر شادی غمی هست و...و همان گونه  که در برخی ادیان غیر سامی گفته اند , جهان از جمع اضداد ساخته شده است.

 این گلخانه این محیط کشت را می گویند ؟.....شب روز ...جمع فریاد و ادعا ...جمع تنهایی باران و گربه سر دیوار ... نای خندیدن نداشتن و خون ریخته شده ... خماری تلخ یک معتاد و نشاط مصرف مواد ؟.. گرد روی قالی و جارویی تازه درست شده از بوته های جارو و نو عروسی کودک که خانه می روبد ...شب و بخار تنگ شیشه ماشین مسافر کش .. بوی تند سیگار توی بخشی از بیمارستان با 30 بیمار ... بوی تند تریاک تن یک مسافر توی اتوبوس صبح که سر کار می روی ...

شب.. خدا..فردا.. انسان.. لذت ..درد.. مرگ.. نیستی.. و............تشنگی به خاک به ماده......


 
comment نظرات ()