کاوش در لایه های ذهن ِدادخواه

من یک پرستارم. یک مرور گر حوادث و یک عابر پیاده

 
دست نوشته های یک کودک1( از نوشته های قدیمی)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

امشب  تا فردا هیچ خبری نیست .. گربه ..نه بچه گربه روی درخت مو  زار می زند . من زیر درخت ایستادم تا او را بگیرم . سرم بالا است و به او نگاه می کنم, بچه گربه وحشت کرده از این موجود دو پا با آن دهان هاج و واج خودش .. برگی از درخت توی صورتم می افتد ..چشمانم تیره و تار می شوند , تا دوباره چشمانم را باز می کنم تو میدان موانع تو گرمای کویر های ایران دارم سینه خیز می روم , عینکم خاک گرفته و در حالی که مراقبم به زمین نیفتد سیمهای خاردار بی معنی در بالای سرم اجازهء بلند شدن نمی دهند ؛ صدای عربدهءیک گروهبان توی آفتاب  به زحمت می رسد ؛ توی ان همه هیا هو ها و سر و صداهای دیگر هم گروهانی هایم.

بلند می شوم هنوز تا صبح خیلی مانده است , شاید فردا تغییری توی زندگی بدهم؟! خودم هم نمی دانم هنوز توی این خرداد امتحانات باقی مانده ... امتحانات چهارم و رهایی ما از این سیستم وزارت آموزش و ...قالب گیری ها.اما دیگر صدای خرداد صدای تعطیلی نیست ,صدای یک واقعیت است , صدایی که می گوید شاید این عمر و این روزها که رفتند باز نگرددو من ناباورانه توی بهت و حیرت گنگ , کنار رودخانه لب یک پله نشستم و آب آلوده و چرکینی که در رودخانهء مرده رود جاری است را نگاه می کنم ؛ ماهی های کوچکی که مردند روی سطح آب شناورند و خوراک کلاغ های فرصت طلب می شوند و آن سو تر صدای عربده های دو جوان که به قول خودشان  شاید چهچه می زنند؛  صدای کر کننده ایی است و مرا هم همراه پرندان فراری می دهند .

به دنبال جایی برای فرودم , زیر پا را نگاه می کنم جایی نیست گرمای تابستان خفه کننده است برق قطع نیست اما کولر خراب است , خانه خالی است , و هیچ حضوری نیست , تنها یادهایی که همراه با خاطراتی نشخوار می شوند , ته یک کوچه ء یک متری خانه ایی که به درد هیچ بساز بفروشی نمی خورد و محله ایی که جز ارواح زنده و مرده در آن کس دیگری نیست .

یک عنکبوت دیگر از کنار دیواری که تختم هست بالا می رود با کف دست روی دیوار له اش می کنم , این دومین شکار امروز بود .روی غبار و خاک کف اتاق می روم تا چایی برای خودم بریزم , دسته لیوانم به اندازه یک نخود پریده جوری باید در دست بگیرم تا دستم را نبرد ..قوری تا درش پر چایی است ! تنها میراثی که برایم باقی مانده , قوری چایی و کتریی که همیشه  ودر همه حال خود پر از چایی است , شاید سالها چایی درست کردن پدرم او را عادت داده و دیگر بی او هم همیشه اماده است , حتی در خانه ایی غریب با میراث خواری فرتوت که به دنیا نیامده ودنیا نادیده کنج  تاریکی را برگزیده.

هیاهوی کوچه طعم چای را در دهانم کز می کند انگار یک مشت خاک خوردم , نه انگار واقعیت دارد نفسم بالا نمیاید, شاید ته یک گودالم و مشت مشت خاک روی سرم می ریزند , می خواهم فریاد بزنم:"بابا ..لا مذهب ها من مسلمونم اینطوری یه مسلمون رو دفن می کنند ؟" که می بینم صدای خنده ء بی معنی چند بچه بلند می شود و خاک نمدار با صدفهایی سفید در هم آمیخته روی صورتم هست و با دست می توانم همه را پس بزنم , صدای شلپ شلپ آب آرامشی می دهد و می توانم نفس بکشم.

با خودم می خندم و بلند می شوم تا به دنبال بقیه بچه ها بدوم...وای فردا صبح را چه کنم که باز باید بروم سر کار  انگار پی گیوتین  باید رفت هنوز  توی یک رویا شنا می کنم نه ثانیه ها را صدا می کنم که صدای فریاد ی به گوش می رسد انگار از آسمان آدم می بارد , نه تنها 70-80 کیلو گوشت و پوست و استخوان است و صدای دیگری در گوشم : "پِسِر حجی ی ی...."و من توی دلم :"پسر حجی خودتی و جد و آبادت .." و آرام چشمانم را می بندم شاید فردا صبح وقتی تازه ده ساله شدم بتوانم چشمهایم را دوباره باز کنم.

2008/7/5


 
comment نظرات ()
 
 
دفتر اول (از نوشته های قدیمی)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

می خواهم چیزی بنویسم که وقتی به انتها رسید خودم را فراموش کنم .یک جور مستی با نوشتن , یک شور از خود بی خود شدن با نوشتن . با حرفهایی که سالهاست جسته و گریخته گفته ام , یا به ذهنم رسیده و یا از نوشته ایی دیگر برداشت کرده ام . ریشه هایش در چیست و یا از چیست , شرح مفصلی مطلبد که حتی در حوصلهء نوشتن خودم هم فعلا نیست شاید روزی کامل تر شود و شاید روزی هم اصلا خط بطلانی بر همه کشیده شود .در حالی که خود نیز دروغگویی از این دروغگویانم, شاید!

در مزرعه ایی دور دست درکنار شهری دور مردمانی بودند که بندهء اربابی بوده ودر مزرعه ایی دور از شهر و تمدن به سر می بردند . ساده , اما در عین حال ویژگی هایی داشتند خوب و یا بد . ارباب می دانست که روزی فرا خواهد رسید که این بندگانش باید به شهر , آن ریشهء اصلی و مبداء خود باز گردند پس تصمیم گرفت که دوره ایی را با قوانین متفاوت با کار در آن مزرعه و متفاوت با آدابی که این بندگانش با آنها خو کرده بودند , تنظیم کند تاآنها این دوره را طبق ضوابط جدید سپری کنند . تا بتوانند زمانی که می روند به مبداء خود غریب و وا افتاده از تمدن شهر نباشند . و آداب شهر و لذتهایش و زندگی در آن شهر برایشان دشوار و درد آور نباشد . زبانشان برای آنها گنگ نباشد و کلمات و اشارات و دیدگاههای آنها بر بندگانش غریب و نامآنوس نباشد . چه تعداد جمعیت آن شهر آنقدر کلان هست که این تعداد اگر هم بخواهند نمی توانند کانونی با فرهنگ کویری و مزرعه ایی که در آن بودند برای خود بسازند . گذشته از اینکه نظم و ترتیب و کار تعریفی دیگر در آن مزرعه داشت و در شهر تعریف دیگر . ارباب نمی توانست به زبان گنگ و ساده ء این بندگان که شمار کلماتشان به صد هم نمی رسید مفاهیم موجود در شهر , مراتب وجود در شهر و شرایط موجود در شهر را برای آنها شرح دهد و به آنها بیاموزاند .پس تصمیم بر این گرفت که برنامه ایی تدوین کند و آموزشهایی و کار کردن را در مزرعه برای بندگانش با اسلوب و قوائدی متفاوت با آنچه تا دیروز اجرا می کردند برای آنها تکلیف سازد . تا پله پله و قدم به قدم تا زمان فرا رسیدن بازگشت به مبداء اصلی این بندگان آنها آماده و توان پذیرش واقعیتهای جهان جدید را داشته باشند و توان پذیرفته شدن توسط مردم شهر را داشته باشند .این شد که ارباب شروع به تدوین نمود و قوانینی را که تدوین می کرد به یکی از بندگان خویش که از پختگی روحی و صداقت و یادگیری بیشتر برخوردار بود ابتدا می آموخت و خود نیز در کنار بندگانش به آنها کمک می کرد .از نظم در کار کردن گرفته تا با اداب شهر غذا خوردن و چه را خوردن و چه چیز را ناخوردن گرفته , تا یاد دادن زبان و کلماتی که در شهر به کار می آمد . البته در این بین بندگانی هم از بندگانش بودند که وعدهء برگشت را به شهر با چنان تمدن و شرایطی محال می دانستند و نمی توانستند باور کنند که اصل و ریشهء آنها در چنان شهری است و همیشه با  شک و تردید به آموزه ها و نکاتی که باید رعایت می کردند نگاه کرده و گاه نیز همه را بازیچه ایی از سوی ارباب می پنداشتند . ارباب می دید و می شنید و می دانست تمام آنچه را که در بین بندگان مزرعه رخ می دهد پس در دوره های مختلف سعی می کرد تا خودِ افراد از شک به در آیند و با یقین آموزه های لازم را در یابند و حتی گاه در فردی که توان و استعداد روبرو شدن با چنان واقعیتی را می دید , کسی از شهر را فرا می خواند تا تردید ِ او به عقین بدل شود و این فرصت ها را از دست ندهد .  

زمان دوران یادگیری و تغییر و تبدیل به سر می آمد و فرصت کوتاه میشد و زمانی رسید که که این بندگان می بایست ترک مزرعه کنند و به شهر و موطن اصلی خود بازگردند .اینجا که رسید کسانی که که ارباب را باور کرده و آموزه هایش را پایبند  بودند و جهد و تلاش در اجرای قوانین ارباب داشتند ناگهان خود را در شهری بزرگ با هوایی دلپذیر نعمتهایی فراوان و غذاهایی متفاوت و انسانهایی مثل خود اما با تفکرات و اندیشه هایی والا دیدند . که البته به لطف قوانین و آموزش های ارباب نه برقراری ارتباط با مردم شهر برایشان سخت بود نه نشست و برخاست با آنها  و نه آدابشان برایشان غریب می نمود و نه زندگی در ان محیط ,چه اینکه سالها ارباب  وعده ء این شهر و این و فرهنگ و این دنیا را داده بود و امروز خود را در آن می دیدند . خود را جزیی از آنها می دیدند و در واقع انگار به خانهء اصلی خود برگشته بودند . هر روز روز نوعی بود و هر شب شبی تازه . لذتها تعریفی وصف ناشدنی داشتند و کسانی که در شهر می زیستند انگار که سالهاست با آنها دمخور هستند . به شکلی که انگار خود ریشه در این شهر دارند و واقعا هم داشتند . اما آن بندگانی که سرسری و با شک و تردید و شوخی آموزه های ارباب را دست کم گرفته و مقررات او را پوچ و بی معنی می پنداشتند , شهر برایشان چون جهنمی بود . نه می توانستند با کسی ارتباط برقرار کنند . نه می توانستند زبان مردم شهر را درک کنند و نه می توانستند از مواهبی که بود بهره مند شوند .و هر روز آنها درد آور و هر شب آنها به امید همان صحرا و مزرعه و افسوس تکرار می شد و هر بامداد با شروع روزی دیگر انگار عذابشان تکرار می شد .

.........

پیر مردی در راهی ساده  می رفت , در مسیر راه دو نفر را دید که سر غذای ظهر با هم اختلاف دارند . به آنها نزدیک شد. خواست از غذای خود بدهد اما می دانست که در ورای کوهی  بلند که در آن نزدیکی بود به هر تازه واردی بهترین غذاها را از مرغ بریان گرفته تا کباب بره به رایگان هدیه می کنند .پس تصمیم گرفت که دست کم آنها را به آنجا هدایت کند. پرسید بر سر چه مشاجره می کنید ؟ گفتند غذای ظهر خویش . پرسید چیست ؟ گفتند نان و پنیر , غذای هر روز, و همیشه هم کم می آید . گفت از کجا این غذا  نصیب شما می شود ؟ گفتند نمی دانیم, پیرمرد غذای دیگری را از آنها خواست که نام ببرند باز نام نان و پنیر را بردند و باز نام غذای دیگری را  خواست, وباز همان نان و پنیر. و آن دو مانده بودند مگر غذایی هم جز نان پنیر می تواند وجود داشته باشد؟. پیر مرد که دید این دو نفر جز نان و پنیر غذایی نمی شناسند و توصیف غذایی بهتر و متفاوت سخت و تقریبا غیر عملی است . به آنها گفت:در پس کوهی که فرا رویتان است آنقدر نان و پنیر هست که هر چه بخورید تمام نمی شود و هر چه بخواهید تازه و لذیذ است . نه کس با آن با شما مشاجره ایی می کند و نه کس شما را از ان محروم می سازد . نانش تازه و گرم است و پنیرش خوش طعم و لذیذ . نه مانند نان خشکیده و پنیر بی رنگ و بوی شما . فقط کافی است برای رسیدن به نان پنیر لذیذ و فراوان  به پشت این کوه در امتداد این جاده بروید .

...........

تا زشتی نباشد زیبایی معنا ندارد . تا شب نباشد روز معنا ندارد . تا درد نباشد سلامتی بی معناست و تا گرسنگی نباشد سیری بی مفهوم است تا تنهایی نباشد وصال گنگ است . تا سرما نباشد گرما بی هویت است و تا مرگ نباشد زندگی وجود ندارد .

...............

بندگی کردن . بنده یعنی بند بودن در بند کسی یا چیزی بودن عابد کسی است که بندگی می کند . عبادت یعنی بندگی کردن . عبادت یعنی به جا آوردن حق بندگی  یک فرد یا چیز یا یک مفهوم .بی دلیل نیست که توحید در بندگی اصل است . بی دلیل نیست که وحدانیت در عبادت یک اصل است . چرا که در توحید عملی تنها با بندگی یک خالق فرد می تواند عبودیت خود را نشان دهد . نه به معبود که به خودش و نه امتحان به معبود پس بدهد که خودش خود را بشناسد . شاید این همان چیزی است که گفته می شود مومن حتی خوابش و هر کارش عبادت است . بندگی حق است . چرا که جز یک معبود و یک خالق کس دیگر نمی بیند و نمی شناسد . چقدر قشنگ در کلمهء فارسی عبد" بنده "معنای عبادت برای ما بیان شده است و من دیر این نکته را گرفتم .

...........

ما فکر می کنیم نانی که به دست می آوریم دسترنج خود ماست . پولی که به دست می آوریم نیازی که بر آورده می شود . اما گاه اگر از زاویه ایی دیگر نگاه کنیم هم بد نیست . پدر و مادری که از روی محبت در ازای کاری کوچک و بی اهمیت که خودشان به راحتی می توانند انجام دهند پاداش بزرگ به کودک خود می دهند . کودک ذوق می کند , خوشحال می شود و در عالم خودش و پیش کودکان دیگر قیافه می گیرد که خودم به دست آوردم . خودم فلان کار را برای مامان و بابا انجام دادم و مثلا دو تا بشقاب را پاک کردم و حالا اینهم دستمزدم هست . از دیدِ و من و شما شاید فکر این کودک خنده دار باشد . اما شاید در جهان هستی و در زندگیِ کلی هم کارهایی که ما می کنیم فقط بهانه ایی باشند تا مزدی بگیریم پاداشی بگیریم .  و ما هم از نظر ادراک واقعیتِ علت و معلولی آنچه داریم و هستیم و به دست می آوریم در حد همان کودک سه چها ر ساله فهم و ادراک داشته باشیم و شاید زمانی که از نظر روحی و معرفتی رشد کنیم , به دیدگاه گذشتهء خود خواهیم خندید . همانگونه که الان به کودکی و رفتار محبت آمیز بزرگتری یا پدر و مادر در قبال کار کوچکی می خندیم . شاید این رابطهء علت و معلولی در بین اعمال امروز ما و آنچه که به نام اجر و ثواب و یا مزد و نتیجهء اعمال هست به طوری از طرف خالق هستی منظم شده که ما به سمت و سویی که او می خواهد هدایت شویم ؟

.........................

جهان هستی را فقط با 5 حس آنهم هر حس در محدوده ایی ناقص ما ادراک می کنیم و در برابر این ادراک ناقص خود قضاوت می کنیم .تصمیم گیری می کنیم و زندگی خود را تغییر مسیر می دهیم . اگر همین پنج حس ما قوی تر بود , یا مثلا حسی ورای این 5 حس داشتیم که ابعاد دیگر وجود را هم ادراک می کردیم مسلما برداشتمان از محیط و آدمها فرق می کرد و در نهایت تصمیم گیریهایمان و طرز زندگیمان نیز متفاوت می بود . اما این دلیل می شود که ادراکات خود را به این 5 حس ناقص محدود کنیم؟ علم صور دیگر وجود انرژی و امواج الکترومغناطیسی وانبساط  و انقباض زمان وفضا را به ما ثابت کرده است . پس چگونه شک نکنیم که شاید صورتی دیگر از ادراک و یا بهتر گفت صورت دیگری از احساس محیط اطراف و خویش وجود نخواهد داشت ؟ ما چه تفاوت با یک پروانه داریم ؟

........................

پروانه در ابتدا یک کرم است فقط رنگ سبز را می بیند . فقط چند سانتی متر جابجا می شود و هر رنگی جز سبز را سیاه می بیند . نه از شهد گل چیزی بلد است و نه از پرواز و نه از تولید مثل و شناخت اطراف و رنگها و گلها . اما پس از دگردیسی چشم پروانه رنگ گلها را تشخیص می دهد . شهد گلها غذایش می شو د و  تا فاصله های زیاد می تواند پرواز کند . دیگر حتی برگ گیاه غذایش نیست و نه حتی ظاهرش شبیه قبل از دگر دیسیش نیست . شاید ما هم  باید دگر دیسی روحیی داشته باشیم و هنوز اکثریت در همان مرحله کرمی هستیم . با این تفاون که 99 درصد ما دل از برگهای سبز نمی کنند تا به پیلهء تکامل و دگر دیسی بروند و در همان مرحلهء اول الباقی عمر خود را طی می کنند .

.................

 

13 تیر 90-ادامه دارد ....


 
comment نظرات ()
 
 
15 شهریور( از نوشته های قدیمی)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

ادم تو مسیر تکامل شخصیتش مثه بقیه اجزاء طبیعته. جهان از اضداد تشکیل نشده جهان از نوسان امواج تشکیل شده . مثل یک موج سینوسی .یک موج دو فاز داره اما در ظاهر این دو فاز متضاد هستند . و در واقع این دو فاز تکامل دهندهء همدیگرند . مثل طبیعت واجزاء اون . مثل شب و روز . مثل سرما و گرما مثل هستی و نیستی . نیستی هم جزیی از بودن هست . در واقع تا نیستی نباشد هستی معنی ندارد و بلعکس .تا شب نباشد روز معنی ندارد و تا تاریکی نباشد روشنایی معنا ندارد . همانگونه که به قول لا ئوتسو کوزه از گل ساخته شده و ودرون آن که خالی است و از چیزی ساخته نشده در واقع به کار می آید و یا خانه که از در و دیوار ساخته شده و خشت و گل, اما آنچه به درد سرپناه می خورد فضای خالی درون آن است .جهان نیز در ظاهر از اضداد ساخته شده است و در واقع اینها ابعداد تکامل دهندهء هم هستند . انسانها نیز به همین نوع اند . زن و مرد .کوچک و بزرگ .هیچ چیز فی نفسه بد و شر نیست و هیچ چیز فی نفسه خیر و عالی نیست . این قضاوت و دید فیلتریزه شده ماست که  باعث می شود ما از طبیعت پیرامون خود درس نگیریم . این سرچشمه در ادعای انسان است و بر مبنای ادعایی که دارد قضاوت کردن که زندگی را بر خود محدود و سخت می کنیم . تکامل ادم پله پله است مثل یک گیاه . مثل یک سال چرخش زمین به دور خورشید . هیچ شر مطلقی نیست و هیچ خوبی مطلقی نیست . فقط باید مثل دیگر ابعاد وجودی طبیعت پذیرفت که قضاوت نکنیم . که تفکیک نکنیم و در هماهنگی در جامعه بین آدمها هیچگاه دنبال ادراک کاملِ نیمه دیگر این فاز در ابتدای وجودی شخصیت خود نباشیم. چرا که همانگونه که شب نمی تواند حضور داشته باشد در حالی که خورشید هست و یا درخت نمی تواند سبز و با طراوت باشد در حالی که خزان است .انسانها نیز به نوعی باید این نفس تکامل را بپذیرند .و اگر با دید کانالیزه شده به ادمها و با انتظارات بنگریم در واقع خود را در یک نیمه از وجود محصور ساختیم و این باعث می شود که مثل گیاهی بی ریشه یا ریشه ایی بی ساقه وبرگ حس بقاء و زندگی و زنده بودن از اندیشه ما دور شود و خود را وافتاده تصور کنیم ......(شرح طولانی است و اینها تنها کلمات بریده ایی از نگرشی تلفیقی است که شاید بتواند رهنمودی بر ما ادمها باشند ؟ و مجالی نیست برای گفتن ....)

15 شهریور 90


 
comment نظرات ()
 
 
......(از نوشته های قدیمی)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

باز هم باید نوشت 

باز هم باید خواند 

باز هم باید خندید 

بازهم باید دوید

باز باید پیچید,به تن صخره و سنگ 

به تن سبز درخت

به تن نرم زمین

به تن خاک ستبر

به تن گردهء گل

باز هم باید بشمارم ایام را

باز هم باید بنشینم زیر یک پنجره ء کوچک و بی مهتابی

 

باز هم تکراری است

لحظه هایم جاریست

دور گردابی که زندگی نامیدم

زندگی می نامند

زندگی می نامم

زندگی می خوانند

یا شاید زندگی بازیچه است ؟

یا منم بازیچه؟

باز تکرار و تکرار

باز به دنبال بهانه برای بودن خویش

برای نفس ساده و راحت خویش

باز باید که بیابم هدفی ,

 نه باید که بسازم هدفی

نه, بهترکه گویم بسازم خطری

و بگریزم از آن 

کاش ساده زبان داشت درخت

و دلش ساده بیان می کرد اسرار خودش 

من که گنگم و بیهوده در گرداب گرفتارم 

از چه بابت بخواهم راه نجات؟

12 اردی بهشت 90


 
comment نظرات ()
 
 
شعری دیگر (از نوشته های قدیمی)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

گاه که دیر می شود نوشتنت

دلهره بر می دارد این دلم

 گاه که تشنه می شوم

 ذهن ذلال می طلبم

توی حریر چند کلام

توی شمیم زمزمه های با دوام 

پچ پچ ساده ایست برای تو

چند کلام ساده ردیف کن

عادت خواندم نمیرود ز سر

 بازی من کلام توست 

گرچه غبار گشته ام

با سایه همنشین شدم

لیک مگو که ابله ام

نیک خودم بدین واقفم

سایه و اصل بودنم جز ثمر خیال نیست

اصل بهانه است

که کم به دست می دهی مرا

تا که بماندم بودنی

برزخ من حصار خشک این نسیم هاست

رود که نه جوی که نه قطره ء آب هم نصیب نیست

گرچه چرند بافم و خنده زنم به حال خویش

بازی ِزندگیست این همه شکستگی

9خرداد89


 
comment نظرات ()
 
 
...........(از نوشته های قدیمی)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

به اندرون  شهری فرو شدم . آسمان حالیی بود .جابجایش بنده ء نازی بود . هر طرف می گشتم خنده در گوشم بود .سوی هر صورتی می گردیدم لبخند ساده و آبیی بود .خانه ها کوچک بود .کوچه ها باریک. شهر آرامشی نرمین داشت .گامها سبک و عالی بود .شهر پر بود از آدمها اما, تنه ایی از تن ِ دیگری ضربه نمی خورد .شهر ساکت و غوغایی بود .نرمشی توی پیچش  هر کوچه ایی. رنگ قرمز جز بر گلهای ِ باغچه ها و بوستانها جای دیگر نبود و بر تن گلوَش آدمها .رنگ سبزی بود ,نه از سبزِ لجنی ,یا که سبزِ کبود . سبز سبزی که نفس می کشید حتی در نور یک نئون.آسمانش آبی و نه آبیِ کبود .و سیاهی در شهر, جز در پیچش خطاط در نقش و نگار کاشی ها , جای دیگر دیده نشد .لحن تندی نداشت ویا صوت سنگینی که حکم تیری بدهد, یا که بر نیمکت آهنی کودکی را میخکوب کند دیده نشد .هیچ چراغ راهنمایی نبود ونه حتی تابلو راهنمایی. همه می دانستند , همه راهنمایی بودند .هیچ ,انگار که این خاک نبود ,و نه مسجد که طلب کنی حاجات خودت . یا که خواهی بشویی گناهان خودت و نه کلیسایی که نمایندهء خدایی در آن باشد, یا که جایی تا بکوشی برسی بالاتر از دیگران  بر خالق خویش .خدا خانه در آن شهر نداشت . خالق شهر خداوندی بود که در دلها شان بود .هیچکس شعر نمی خواند که شعاری بشود بر هر زبانی بی تفکر در هر مکانی . شعر ها جاری بودند, پای درختان سبز. و کتابی خوانده نمی شد که به رویا پناهی باشد . کس به رویا نیازی نداشت , هیچ تعجیلی در کار نبود و ضربان نرم وآرام شهر , سالها بود که مردم را می داشت, یا که مردم نبض آرامی را ساخته بودند در آن وادی متروک تربیت امثال ِ من . نمی دانم کجا نامش بود, اما خوب یادم هست که واژه "من" بی معنی بودو......... و غریبی چون من فقط حیران می شد که هست چنین جایی؟ یا که این هم خواب است؟ یا که از اوج این بی خوابی هاست که اینهارا می بینم؟

25اردی بهشت 90  


 
comment نظرات ()
 
 
سی و پنج(از نوشته های قدیمی)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

سی وپنج فقط یک شیر سیر ک بود . شیری که از درون حلقهء آتش می گذشت . از روی این سکو به آن سکو می پرید و روی هیکل فیل بر دو پای خود می ایستاد . سی وپنج شیر سیرک بود . سیرکی که قهرمانش همین سی و پنج بود و گل سر سبد و نور چشمی مدیر سیرک دوره گردی که با کامیون در شهرها برنامه اجرا می کردند . زندگی خوبی داشت . تغذیهء مناسب , معاینات دوره ایی دامپزشک , قفسی که درش همیشه باز بود و همه به سی و پنج اعتماد داشتند . او پیش  خودش احساس غرور می کرد .شیری بود که بیشتر برنامه های سیرک بر او می چرخید و مدیر سیرک نیز به او توجه داشت . او که از بچگی در سیرک از ماده شیری به دنیا آمده بود فقط برای سیرک تربیت شده بود و نمایش دادن و سرگرم کردن مردم و چقدر این حس غرور برای این شیر با یال و کوپال بزرگ هیکل, مهم و با ارزش بود . لذتی داشت که احساس می کرد سیرک به بودن او وابسطه است و بدون او سیرک از رونق خواهد افتاد و از هم خواهد پاشید . از کارش و نمایش هایش هم لذت می برد .

شبی که در قفس باز بود مثل همیشه  تصمیم گرفت گشتی در محوطهء سیرک بزند . همینطور که لابلای کامیونها و کانکسهای  سیرک تاب می خورد و در افکار خودش به نقشش می بالید از پشت پنجرهء کانکس مدیر سیرک هوس کرد که سرکی به داخل بکشد و ببیند این مدیر که اینقدر به او توجه دارد چه می کند . مدیر پای تلوزیون نشسته بود و آن هم برنامه ایی دربارهء طبیعت بکر نشان می داد . از آن دست فیلمهای مستند و جذاب که راجع به زندگی حیوانات است . بیشتر از  مدیر ,سی و پنج محو تماشای برنامهء تلوزیون شد, که قبلا هم برخی اوقات دزدکی برنامه های آن را از پشت پنجره کانکس مدیر تماشا می کرد . اما اینبار بیشتر برایش جذاب بود . اینبار فیلم مستندی درباره شیر های بیشه ایی در دل طبیعت بود . برنامه ایی که زندگی آنها , شکار کردن آنها و خصوصیات زندگی شیرهای طبیعت را نشان می داد . ساعتی طول کشید که فیلم مستند تمام شد در طول این زمان سی و پنج اصلا حواسش از محیطی که بود دور شده بود . شیرهایی را می دید مثل خودش, مثل مادرش  و برخی حیوانات دیگر سیرک که در دل طبیعت بودند . فیلم مستند تمام شده اما سی و پنج بهت زده پشت پنجره بود , تا زمانی که یکی از کارکنان سیرک او را می بیند و صدا می کند : "هی سی و پنج الان باید تو قفست باشی , خوابیده باشی, فردا روز پر کاری داریم" و سی و پنج با صدای کارگر سیرک به خود آمده و یادش می افتد که باید به قفس برگردد, و آرام اما در فکر به سمت قفسش که کارگر سیرک دنبالش می آمد رفت و داخل قفس  شد و کنج همیشگی آن ,که جای خوابش بود کز می کند و در حالی که سر خود بر دستهایش گذاشته تا به خواب رود  و برای فردا و برنامه ایی دیگر آماده باشد .

آنشب تا صبح سی و پنج فقط به فکر تصاویر فیلم مستندی بود که دیده بود . فیلمی از شیرهایی مثل او , شبیه او و مادرش که ماده شیری آنهم از حیوانات سیرک بود . به شیوهء زندگی آنها فکر می کرد به قدرت آنها, به طرز شکار کردن و اینکه غذایشان را با شکار حیوانات به دست می آورند . گاه یک شیر به تنهایی یک گله بزرگ گاو را می ترسانید و فراری می داد و گاه به یادش می آمد که چه راحت شیرها حیوانات بزرگتر از خودشان مثل گاومیش های وحشی را شکار می کنند . چطور سر جفت, نرها با هم رقابت می کنند . چطور بچه شیرها توسط شیرهای بزرگتر حمایت می شوند و خلاصه یادش می آمد که چقدر شیرهای دشت برای خودشان ابهت و هیبت داشتند که تمام حیوانت دیگر دشت از آنها می ترسیدند . سی وپنج آنچه را در فیلم مستند دیده بود با زندگی خودش در سیرک مقایسه می کرد . فردای آنروز که برنامه داشت آنقدر فکرش به یاد آن تصاویر بود که یکبار در حین برنامه نتوانست درست از حلقهء آتش بپرد .از آن شب دغدغهء سی و پنج شده بود تفاوتهای او و  شیر های دشت . اینکه هیچکس از او نمی ترسد . هیچکس به قدرتش توجهی ندارد , هیچکس از او نمی خواهد شکار کند و هیچوقت نمی تواند در دشت گله ایی از گاوهای وحشی یا گوزنها را رم بدهد . یا با همنوعانش سر جفت رقابت داشته باشد . تازه  فهمیده بود که او یک شیر نر بزرگ است . با شیر های دشت هیچ فرقی ندارد . چندین روز گذشت سی و پنج دیگر دل به تمرینات روزانه و برنامه های جدیدی که مربیش می خواست نمی داد . حین اجرای برنامه به علت بی علاقگیی که برایش پیش آمده بود خرابکاری زیاد در برنامه هایش پیش می آمد . مردم دیگر به  او و برنامه هایش توجه نمی کردند و همین افت سی و پنج در کار سیرک باعث شد که کم کم از چشم مدیر سیرک هم بیفتد . اول به تصور اینکه شاید بیمار است چندین دامپزشک آورد , اما او از نظر جسمی سالم بود . سی و پنج با کم شدن توجه مدیر , متوجه شد  شیر دیگری را برای اجرای برنامه های او آورده اند , تازه داشت می فهمید که او فقط یک دلقک سیرک است و نه بیشتر . شیر بزرگ و قوی که برای سیرک کار می کند . با فهم این مطلب و کنار گذاشتن او از برنامه ها توجه کارگران سیرک هم به او کم شده بود . دیگر توجه چندانی به کیفیت گوشت و غذایی که به او می دادند نداشتند . گاه حتی پس مانده ها را به او می دادند .دیگر خبری از معاینات دوره ایی نبود . صاحب سیرک تقریبا او را کنار گذاشته بود . حتی قفسش را هم عوض کردند و یک قفس قدیمی تر کهنه  را برایش قرار دادند . کسی مرتب قفسش را دیگر نظافت نمی کرد . اما سی و پنج این چیزها برایش مهم نبود . فقط به فکر دشت بود و شیرهای دشت و اینکه او دلقک سیرک بوده , نه شیر قوی و با ابهت سیرک .از  این خود آگاهی سی و پنج هم رنج می برد و هم خوشحال بود که فهمیده اصلا چیست و چه باید باشد . از آن روز به بعد دیگر رویایش شده بود که شیر دشت باشد , و یک بار که گوره خری را جهت برنامه های سیرک آورده بودند , به یاد شکار کردن شیر های دشت می افتد و اینکه چقدر راحت گوره خری را می توانستند شکار کنند , با خود تصمیم می گیرد خود را آزمایش کند و غرش کنان از در قفس کهنه  ایی که خانهء جدیدش بود اما هنوز همیشه باز بود بیرون می آید به سمت گوره خر وحشت زده حمله می کند و با قدرت تمام پای عقب او را در دهان می گیرد , گوره خر که خود را در چنین حالی دید با پای دیگرش آنچنان لگدی بر فک سی و پنج می کوبد که خون از فک ضربه خورده اش جاری می شود و سی و پنج او را رها می کند . در حالی که کارگرهای سیرک به سوی دو حیوان می دوند ,  گوره خر که تازه از طبیعت گرفته شده بود و به سیرک آورده شده بود به سی و پنج می خندد و می گوید :" هی شیر هالو شکار هم بلد نیستی؟ تو شیر سیرکی , تو دلقکی , حتی نمی دونی کجای شکارت رو باید گاز بگیری تا خودت زخمی نشوی, حالت جا اومد! ". و در همین حین بود که در حالی که خون از فک زخمی سی و پنج جاری بود و داشت به حرف گوره خر فکر می کرد ناگهان سفتی طنابی را دور گردن خود حس کرد و چند ضربه شلاق که او را به سمت قفس کهنه اش می بردند . او که هنوز در بهت بود از حرف گوره خر و هم از رفتار کارگران سیرک به آرامی وارد قفس کهنه اش می شود و  سوزش و داغیی چند ضربه شلاق مربی سابقش را هم حس می کند .و بعد یکیاز کارگران محکم در قفس را قفل می کند . از آن روز دیگر او قابل اطمینان نبود و شده بود شیر دردسر ساز و بی خاصیت سیرک ,در حالی که هنوز جوان بود و زود بود که کنارش بگذارند .

مدیریت سیرک که از دست سی و پنج شیر بی مصرف و درد سر ساز خسته شده بود تصمیم به کشتن او می گیرد و منتظر فرصتی مناسب می شود  که کسی به کارش ایراد نگرفته و مشکلی برای سیرک هم از نظر قانونی پیش نیاید , والبته کارگران سیرک نیز از موضوع مطلع می شوند .اما سی و پنج نمی دانست چه سرنوشتی در روبرویش هست . در یک جابجایی های کاروان سیرک که  اغلب با چند کامیون و ترلیر در جاده انجام می شد ,در بین راه در کویر کامیون حامل سی و پنج کنار جاده می ایستد .سی و پنج که به این دست توقفهای بین راه عادت داشت در عالم خودش بود و به دور دستها از پس ِمیله های زنگ زده می نگریست . اما اینبار کارگری از کارگران سیرک به سوی قفس او می آید و در حالی که شلاقی در یک دست و تفنگی به دوش انداخته دارد , در قفس سی و پنج را باز می کند و او را از کامیون و قفس پایین می آورد .نگاهی به سی و پنج ضعیف شده  که هنوز زخم فک شکسته اش خوب نشده , و در فکر فرو رفته می کند و مردد از انجام تصمیم مدیر سیرک است  . نگاهی نیز به دشت پهناوری که جاده آن را به دو نیم کرده بود  می اندازد و انگار که با آدم  صحبت می کند رو به سی و پنج کرده و گفت:"آخه چت شده تو سی و پنج؟ خودتو داری به کشتن می دی؟ تو زوده از بازی سیرک کنار گذاشته بشی و مجبور باشم بکشمت . با تو چه کنم؟ اما کاری نمی شه کرد فقط تنها لطفی که شاید بتونم در حقت کنم اینه که به جای اینکه گلوله رو تو سرت خالی کنم تو هوا خالی کنم و تو رو هم بزارم بری تو دشت .هر چند معلومه که تو دشت هم دوام نمیاری . تو شیر سیرکی , و نمی تونی حتی موش هم شکار کنی و میمیری .اما با اینکار چند روزی مردنت شاید دیرتر بشه! و شاید هم تونستی دوام بیاری که احتمالش کمه ". و بعد در حالی که با شلاق سی و پنج را از  خودش دور می کرد با تفنگ دو لول که دستش بود دو گلوله به سمتی که سی و پنج بود شلیک کرد . اما طوری که فقط تیر ها مستقیم به زمین بخورند و صدای تیرها هم در دشت نپیچد و سی و پنج بفهمد که باید دور شود . هر چند سی و پنج به صداهای بلند عادت داشت اما انگار که حرفهای کارگر را فهمیده باشد , سرش را پایین انداخت و از کارگر دورشد و راه خود را گرفت و به سوی کوههای در پسِ دشت آرام به راه افتاد , و در همین حال نیز نگاهی به پشت سر کرد که کامیونهای سیرک در حال حرکت و دور شدن از او هستند و اوست و یک دشت .چیزی که در رویا داشت و آزادی از دلقک بودن سیرک اما حال چه کند و چه خواهد شد هیچ نمی دانست .اما این ادامهء زندگیش را حتی اگر به مرگ از گرسنگیش نیز تمام می شد بیشتر می پسندید تا در سیرک دلقک قوانین و قواعد بودن را و تنها سی و پنج بودن را . حالا او دیگر یک شیر بود !

پایان.

(بازیابی از اصل داستان که مفصل تر بود . مال چند سال قبل  و در یک پاکسازی دوره ایی سوزانده بودمشان . )

 

18-تیر ماه 90-


 
comment نظرات ()
 
 
کودکانه(ازنوشته های قدیمی)
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

من و این ویرانی

من و این شیدایی

می کشم هر گاهی

نفسی از ته دل 

نامش آه

می دمم بر دیروز

می دمم بر بادی سرد

در این هرم داغ تابستانی

که چه شد این گشتم

که چگونه من گم گشتم

نام خود از سجلم می دانم

یا که هر نام دگر نیز مرا فراخوانند همان می دانم

شرم دارم از دل ساده و نازک آن ناباور

که مرا بت خویش می داند

که نمی داند

من گمگشته هم خود را هنوز نشناختم

دیو خفته در ذهنم را

به هزاران ترفند

خموشش می سازم

لیک می ترسم

روزی سر برون آورد آتش این دهه ها را

همه یک جا بر سر بیگناهی فرو ریزد 

من نمی دانم شاید باز اشتباهی رخ داده

یا که حکمتی در کار است 

یا که بازم زندگی مرا مسخرهء خود کرده است 

ساده دل می بندم

ساده به صدایی می پیوندم

و تمام وجودم پر می شود از بودن

لیک باز می ترسم

کاش خدایم با من بود

دل من صیقل می داد

کاش خدایم به من جرات این باور را می بخشید 

کاش فردا برسد روزی که

دل ما آرام شود در باور

 

14 تیر 90 12 نیمه شب

 


 
comment نظرات ()
 
 
نیایش یا شکایت(از نوشته های قدیمی )
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

خداوندا تو می دانی چرا مرا آفریدی و لیک من هنوز گنگم اگر هستی صدایم بشنو بهانهء زندگی را عطایم کن.خداوندا تو می دانی که از لذتهایت به قدر کودکی چند ساله بهره برده ام و نه بیشتر ,و در این 35 سال که رو به اتمام است تنها تصاویری از زندگی را بر دیوارهای ذهنم نقاشی می کردم تا روزی به آنها برسم . اما حسرت سالها دویددن و نرسیدن و نچشیدن دیگر رنگ و لعاب دنیایت برایم کم رنگ شده است . دیگر بهانه ایی برای دویدن ندارم . دیگر بهانه ایی برای رسیدن ندارم . دیگر بهانه ایی برای طعم - نمی دانم شیرین یا تلخ- لذتهایی که آفریدی ندارم . خداوندا بگذار این لحظات پایانی ,این ساعات آخر عمری جهانت را عریان ببینم , بگذار اصلا نبینم . بگذار همانگونه که کودکانه 35 ساله شدم کودکانه نیز ته بکشم . خداوندا  این چه حکمتی است که در آفرینشت نهادی , که بقاء را اصل گذاشتی و تنازع بقاء را قانون ساختی؟ تو که خود می دانی کسانی چون من نمی توانند در این نبرد زندگی شرکت کنند را برای چه آفریدی؟ برای خورده شدن؟ خداوندا زبان به شکایت نمی گشایم اما عدالتت که بر پایهء قدرت است و نعمتهایت هم بر پایهء هر که قویتر بودن , اگر جز این است مگذار کور از این دنیا  بروم و در خنگی خودم با شک وتردید سیر کنم و نشانم ده آنچه حقیقت است. خداوندا مرا به هزار نیاز به چهار میخ این دنیا بستی اما برای هر نیاز هزار رنج نهادی , چرا قانون آفرینشت اینقدر سخت است؟ و لطفت اینگونه پر پیچ وخم که آدم سیر می شود از دنبال نیازها دویدن؟ پس مرا دست کم از قید نیازها رها کن که توانم بیش از این نیست . خداوندا ..............

6 تیر 90


 
comment نظرات ()
 
 
هذیانهای گم
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥
 

سلام . خوشم میاد که من اهل هر چی باشم اهل سیا ست و اخبار سیاسی و این حرفها دیگه نیستم . یعنی دیگه نمی خواهم که وقتمو صرف این  قبیل حرفها کنم . اما گاه که به مردم و بقیه و تلاشهای این آدمها که دنبال یه یک عده سود جوی موقتی افتادند و جونشونو ,زندگیشون رو روی عقایدشون می گذارند دلم می سوزه . زندگی من نیز حروم شده .اما مهم نیست . اما همیشه دلم می خواد به این آدمهایی که دم از مخالفت و استبداد و ظلم تو این کشور می زنند بگم . اگه واقعا اهلش هستید شاید بی زحمتترین راه اینی باشه که به عقل من بنده خدا رسیده , که می دونم خیلی های دیگه هم بهش رسیدند اما اکثریت و اونهایی که همش شعار می دند یا بهش نرسیدند یا به علت سوء نیت نمی خواند که توده مردم بهش برسند .

خودتون خوب می دونید که اقتصاد یک کشور شاید یکی از بازوهای اصلی پایداری یک سیستم حکومتی  هست . خب کاری که مردم می تونند بکنند چیه؟ کاری که جوانها می تونند بکنند چیه؟ کاری که توده خلق می تونند بکنند چی هست؟خیلی ساده است اقتصاد کشور رو از دست دولت خارج کرد.

اقتصاد کشور یک پایه اش درآمد هاست و یک پایه اش بازار مصرف و پایه دیگرش سرمایه های مردم هست که تو سیستم های مالی ,مدیریتش دست افرادی به جز خود مردم هست. خب باید چی کار کرد؟ چند راه هست اما شاید عمدش اینها باشه :

اول باید مردم مصرف گرایی رو کم کنند . یعنی کم بخرند . یعنی بازار کالاهای مصرفی و غیر سرمایه ایی رو از رونق بیندازند .چرا که اونوقت یه ستون بازار کامل فلج می شه . بازار وقتی اشباع باشه دیگه وارد کننده عمده نمی تونه باز جنس وارد کنه ....دوم  ,مردم سرمایه هاشونو  هرچقدر کم هست بیرون از سیستم بانکی و مالی کشور نگه دارند و برای اینکه زیاد ضربه نخورند این نقدینگی ها رو به ارز تبدیل کنند . ارزهای معتبر و با ثبات . و بیرون از سیستم بانکی و مالی نگه دارند . همین دو تا کار رو بکنند . قدرت مدیریت اقتصادی کشور از دست دولت و شبه دولتی ها و باندهای بزرگ خارج می شه و دست توده مردم  میوفته .

اما کی هست که توجه کنه؟ ایران  کشوریه که کالایی که گرون می شه بیشتر خریدار پیدا می کنه. عکس همه جای دنیا . بگذریم . چند مثال ساده می نویسم خودتون شاید باز دقیق بشید بیشتر براتون مثالهایی روشن بشه. بانک میاد با سپرده مردم به یک وارد کننده کله گنده یک وام کلان می ده و اون کله گنده میاد و پارچه ارزون قیمت از چین وارد می کنه , نتیجه چی می شه یکی این که صنعت نساجی کشور نمی تونه دوام بیاره و بعد کارگرش بیکار می شه و بعد همون جنس رو ما باقیمت بیشتر از واقعیت از وارد کننده باید بخریم و مصرف کنیم . کی تو این چرخه عامل اول بوده؟ احتمالا من کارگر یا کارمند که مثلا به امید یه وام 10 میلیونی 5 میلیون پول رو 6 ماه تو بانک سپرده گذاشتم تا امتیاز یک وام نصیبم بشه. یا یه مثال ساده تر دولت به نام طرح تعویض خودرو میاد ماشین ها رو از رده خارج می کنه ما هم ذوق می کنیم می ریم پیکان مدل پایینمونو اسقاط می کنیم و در نهایت دولت با کلی منت یه وام هم به پامون می بنده و چند سال هم برده سیستم بانکی می شیم و تازه یک ماشین زیر استاندارد جهانی رو به چند برابر قیمت جهانی از خود دولت یا شرکتهای مشابه اون می خریم . باز عامل خود ماییم . .....

اصلا به من چه؟

5دی 90


 
comment نظرات ()
 
 
من هیچ حسی ندارم چرا که یک سنگم.
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧
 

مرا به خواندن فرا می خوانی؟ مرا به نوشتن فرامی خوانی؟ مرا به چه فرا می خوانی, آنگاه که دارم تمام ستونهای پوسیدهء ذهنم را یکی یکی بر می دارم . آنگاه که ملات بین تمام آجرهای دیوارهای اطرافم را با ناخن می تراشم تا یکی یکی دیوارها را از هم فرو بپاشم و به در باز اتاق نگاه نکنم؟ و به پنجرهء گشوده که خدا سر می خورد روی تابش انوار نور به درون, را نادیده بگیرم . و بهانه می کنم که آدم توهمی است ساخته ذهن بیمار گونه ارگانیسمی درهم لولیده از ترکیبات بی معنی معدنی و آلی؟نمی دانم . نه دلم می خواهد ونه دلم نمی خواهد . نه دوست دارم و نه دوست ندارم .نه درد را می فهمم و نه لذت را درک می کنم .نه ضجر را می شناسم ونه شادی را , ونه آدمها را ونه خودم را و نه حتی چرندیات خودم را . دلم ...دل کجا بود که پر باشد؟ذهنم ....واژه ایی ندارم تا بگویم کجای وجودم حس می کند که ,حماقت هم واژه هست و خیانت هم واژه . توی باتلاق خودم خوشم توی خلوت خودم سیرم . با باکتریهایی که جسمم را می پوسانند و به من می خندند . با فرسایشی که از گذر باد و باران و سرما و گرما حاصل  می شود لذت می برم و در عظمتی که تازه دارم می شناسم, دیو درونم با من سازگار شده است . شده ام "شرک "و واقعا شرک . فریاد خفه شده در گلو در حنجره جر خورده از دردهای ناگفته ایی که امروز همه اسباب خنده ام هستند و دیگر دل به دیوار اتاق هم نمی بندم . دل به این فر فر فن خراب کاپیوتر هم نمی بندم . دیگر به صدای مورچه ها هنگام نجوای زمین نیز شاید گوش ندهم . شاید وقتی ذره ایی بودم ویا هستم و یا تازه بعدا خواهم شد , رخدادی رخ دهد که مرا باد سوار بر قاصدکی هموار با خود ببرد تا صحرای محشر, تا عرش , که نقاشی با قلموی بی رنگ خود آنرا اول آبی کرده و بعد سیاه سیاه. تا اول همه فریب نیلگونیش را بخورند و بعد همه گم شوند در تاریکیش. هیچ وقت تا این حد حس نکرده بودم که هستم . بودنی از جنس غبار سرگردانی که توی چشم کودکی می رود و اشک را به گونه کودک جاری می کند . اما چه سود از نوشتن این اوهام و افکار , شاید تنها تخلیه ذهن درهم و لهیده ایی باشد!شاید از سر خوشی زیاده از حد و حس درد ناکشیدهء وجودم باشد؟ شاید از نهایت سلامت جسم سالمم باشد که روح فندقی مرا با خود یدک می کشد؟ و شاید تنها آب در هاون کوبیدن است . آنگاه که صدای زنگ می آید و من تنها به سوی گوشی نگاه می کنم و در تردید گم شده ام و از ترس خودم دست و پایم گره خورده است . یا انگاه که نیمه شب یواشکی از حضور آن من دیگر فضولم باید در پستوی ذهنم آدمها را بازسازی کنم .حرفها را , خنده ها را , گلایه ها را , شکایت ها را, ناسزاهارا, و هزاران بازخوردهای مثبت یا منفی یا برعکس ؛ چرا که معیار خوب و بد از دستم در رفته است . مقیاس ها را گم کرده ام . نه ناخواسته ,که خود عمدا همه را به رودخانهء خشکیده شهرمان ریختم تا لای ریگزار ها لگدکوب خنده های مستانه آدمها شوند و من اینجا با خودم ته مانده ام را کبریت بزنم و دود کنم و یا با قند داغ و داغ توی لیوان بزرگ فورت بکشم........بگذرید

27آبان 90 آخرشب


 
comment نظرات ()
 
 
تکرار
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢
 


 
comment نظرات ()
 
 
....؟
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
 


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی حرفی برای گفتن نیست!
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩
 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
 


 
comment نظرات ()
 
 
........
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸
 

مست که می شوم یادم میاید که چقدر تفاوتها هست .که چقدر شستشو دادند ذهنم را ,ذهن همه را و چقدر حالم از این بودن , آن بودن به هم می خورد . تمام وجودم کاش استفراغ می شد و از حلقم بیرون میریخت .حتی مغزم .

...زحمت نکشید خواندن ندارد این خطوط .اینها ترکیبات درهمند که ادم واژه نام نهاده اش. همه فریب خویش هست .اینها سرگیجه های یک سردرد بی معناست . نه شعر است و نه داستان . نه قصه نه ترانه . بگذرید که زمان سالهاست تمام شده است .

...زحمت نکش هیچ چیز را به بند واژه نمی توان کشید . حتی نام خودت را . بگذار بی قضاوت بگذرد زمان دراز که به لحظه ایی کوتاه قیچی می شود .

ب  ج :هیچگاه یادم نمی رود که روزی رویاها داشتم و امروز تنها با نداشته ها سر می کنم .

18 مرداد 90


 
comment نظرات ()
 
 
........
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

هیچ چیز بدتر از این نیست که واقف بشوی , که آنچه از جهان خارج ادراک می کنی با آنچه وجود دارد متفاوت است.وتصویری که از جهان خارج در ذهنت داری با واقعیت هستی متفاوت است .هیچ چیز شاید سخت تر ازین باور نباشد که آنچه فکر می کردی در طی عمرت تو انجام داده , تو عامل نبوده ایی .تو تصمیم گیرنده نبوده . هیچ انسانی نه حتی پدر و مادر هم تصمیم گیرنده نبوده اند .و نه حتی قدرتهایی که یک کشور و یا یک دنیا را اداره می کنند . چطور بگویم ؟وقتی نگاه ریز به هر موجودی می اندازی در نهایت به مرز انرژی و ماده می رسی . به چند ذره بنیادی , که در تمام عناصر تشکیل دهنده ء هستی و شاید آنچه ما نیستی می نامیم که آن نیز جزیی از هستی است , تماما از چند ذره ساده تشکیل شده اند .تنها تفاوت عناصر آرایش و تعداد و نقش آنهاست که بر عهده دارند .جهانی که پیرامون من است , پیرامون شماست , همه فقط از چند ذره مشابه , اما با آرایشهای مختلف که عناصر مختلف را می سازند .مثل تفاوت الماس و گرافیت , که هر دو از کربن هستند با آرایش اتمی متفاوت. پس تمام من و در و دیوار و درخت و هستی و غیره تنها از چند ذره که شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند شکل گرفته اییم.و جالب اینجاست که در تمام حالات ارایش این ذرات, جنبش در نفس وجودی آنها قرار دارد و جالبتر اینکه ما به خود حق می دهیم که برخی را جاندار و برخی را بی جان بنامیم , برخی را ذیشعور و برخی را فاقد شعور بنامیم . و جالبتر اینکه ما به خود حق می دهیم که خود سرور مخلوقات و الباقی را کهتر از خود بدانیم و جالب اینکه بر این پایه نیز سخت پافشاری می کنیم. حتی در حیطهء موجوداتی که زنده خطاب می کنیم که سهل است , در حیطهء انسانها نیز آنها را دسته بندی کرده و برخی را با فرهنگ بی فرهنگ با مذهب و دین بی دین و کافر متمدن و یا عقب مانده  بدوی بخوانیم . وجالب است که در بعد انسانی که نگاه می کنیم تنها گونه ایی هستیم که دشمن طبیعت و چرخه های آن می باشیم .بهتر بگویم, آفت طبیعت شده اییم .نه به خاطر ذات بشری که به خاطر افکار خاص وعقاید خاص که خود را محق بر این دخالتها می دانیم. بگذریم. و در حیطهء همان زندگی اجتماعی انسانی وقتی دقیق می شویم می بینیم افکار و عقاید ما با نفس هستی تقریبا در تضاد و یا هیچ سودی به نفس هستی نداشته, در حالی که جهان و هستی و نیستی( که شاید باید کلمهء بهتری برای دومی ساخت؟)که ما هم جزیی از این خلقت عظیم با  شتراکات در ماهیت وجودی خود هستیم, تنها تفاوتها در همان نقشه و آرایش وجودی ماست و بس , می بینیم که کل حرکت جامعه بر اساس نیازهای همین ارگانیسم حرکت  کند در جهت امن و امنیت و آرامش وجود است و هر جا که در جهت تفکرات و عقاید و افکار که زاییده ء مغز انسان است حرکت کرده اییم جنگها و خونریزی ها و کشتار ها و فقر و فلاکت بر دیگر وخود انسانها وارد شده است!من نمی دانم چه درست است یا چه نادرست , قضاوت نمی کنم - که انسان همه ادعاست و قضاوت کردن.اما شاید این تنوع آرایش ذرات و شکل گیری وجود به اشکال گوناگون و اطوار مختلف حتما طبق نظمی است که ادراک آن بر ما نامعلوم وپنهان است , لیکن نفس حرکت و زندگی بشری هم بر این منوال که می گذرد تحت همان نیرو می باشد, چه نام دارد یا چه بنامیم نمی دانم ؟اما قدر مسلم بسیار واژه ها هست  که باید از نو تعریف شوند و از نو معنی شوند تا شاید دست کم بشود در این باب سخن گفت . آنچه که بسیار کسان نیز گفته اند گنگ و نامعلوم .

من – که شاید این "من" نیز اصلا واژه مناسبی نباشد مثل اینکه یک سلول عصبی در جسم یک موجود ادعای منیت و واحد بودن از کل داشته باشد در حالی که خود گنگ و ابلهانه جزیی از یک دستگاه جسم موجود است!بگذریم. من نتیجه نمی گیرم ,که در توان این کار نیستم ونه در آن حد, اما می دانم که شاید آن جنبش در دل هر ذره بنیادی خود جوشش نیرویی خاص از خالق هستی و نیستی باشد ,که شاید فعلا بتوانیم همان کلمه "عشق"را برایش به کار ببریم .

واژه هامان ناقص . زبانمان گنگ, ادراکمان تار و ادعاهایمان تا عرش ! بگذریم .

12مرداد90

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مهدی دادخواه - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥
 


 
comment نظرات ()